قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

چاى درست کردن

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریزمانى که قرار بود امام تشریف بیاوردند براى اینکه آمادگى لازم داشته باشم مى گویند: وقتى ایشان (امام راحل ) وارد مى شوند، مسؤ ولیتهایى پیش ‍ خواهد آمد. گفتیم بنشینیم براى این موضوع ، یک سازماندهى بکنیم . ساعتى را در عصر یک روز معین کردیم و رفتیم در اطاقى نشستیم .
صحبت از تقسیم مسؤ ولیتها شد و در آن جا گفتم که مسؤ ولیت من این باشد که چاى بدهم ! همه تعجب کردند. یعنى چه ؟ چاى ؟ گفتم : بله ، من چاى درست کردن را خوب بلدم .
با گفتن این پیشنهاد، جلسه حالى پیدا کرد... این روحیه من بوده است .
البته آن حرفى که در آنجا زدم ، مى دانستم که کسى من را براى چاى ریختن معین نخواهد کرد و نمى گذارد که من در آن جا بنشینم و چاى بریزم ؛ اما واقعا اگر کار به این جا مى رسید که بگویند درست کردن چاى به عهده شماست ، مى رفتم عبایم را کنار مى گذاشتم و آستینهایم را بالا مى زدم و چاى درست مى کردم . این پیشنهاد، نه تنها براى این بود که چیزى گفته باشم ؛ واقعا براى این کار آماده بودم .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

مسخره گرفتن ساواک

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریمقام معظم رهبرى در سال 1342 از طرف امام ماءموریت یافت سه پیام را به مشهد ببرد. سه پیامى که با محرم سرنوشت سازى که پانزده خرداد در آن اتفاق افتاد، ارتباط داشت . پیام اول ، براى علماء خطباء، منبریها و سران هیاءتهاى مذهبى ، راجع به حمله به اسرائیل و مساءله فیضیه . پیام دوم و سوم ، براى مرحوم آیت الله العظمى میلانى (رض ) و یکى از علماى مشهد راجع به شروع مبارزه علنى از هفتم محرم . سهم مقام معظم رهبرى شهرستان بیرجند بود. روز هفتم محرم با وجود اینکه وقت خیلى ضیق بود روضه فیضیه را خواند و این منبر در شهر خیلى صدا مى کند و صبح روز نهم روز تاسوعا ایشان منبر داغى مى روند و اوضاع به گونه اى مى شود که عوامل رژیم به شدت نگران مى شوند. با اینکه در روزهاى تاسوعا و عاشورا معمولا روحانیون را دستگیر نمى کردند؛ ولى از شدت وحشت ایشان را دستگیر مى کنند.
دو روز در بیرجند نگه مى دارند و سپس به مشهد برده و تحویل ساواک مشهد مى دهند. ابتداء ایشان را به ساواک و از آنجا به زندان مخروبه در دژبان مى برند که حتى از وسایل اولیه زندان هم محروم باشد تهدید هم مى کنند که ریش ایشان را خشک خواهند تراشید، ولى بعد تصمیمشان عوض مى شود و با ماشین اصلاح ، محاسن ایشان را مى تراشند. رهبر عزیز در این باره مى گویند: پس از این کار هنگامى که داشتم مى رفتم صورتم را بشویم ، ستوانى متکبر و خودخواه شروع به تمسخر کرد و با خنده بلند مى گفت : دیدى ریشت را تراشیدم با آرامش ‍ گفتم : بد هم نشد خیلى وقت بود چانه ام را ندیده بودم و معلوم است که این به مسخره گرفتن ساواک و فشارهاى آن ، چقدر رژیم را در هم مى شکند و تحقیرش مى کند.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

علاقه ى مردم

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریمقام معظم رهبرى علاقه مردم نسبت به ایشان را در دوران قبل از پیروزى انقلاب زمانى که توسط ماءموران شاه در بیرجند دستگیر شدند مى فرماید: چند سال قبل از پیروزى انقلاب بود، ماءموران شاه به دنبال من بودند. در یکى از روزها که براى رساندن پیامى از امام (رض ) به بیرجند رفته بودم ، مرا دستگیر کردند. چند روز در زندان شهربانى بیرجند بودم . ولى این بار زندانى بودن من با مرتبه هاى قبل فرق بسیارى داشت . زیرا شیرین ترین خاطراتم مربوط به آن روز است . در آن روزها که زندانى بودم ، همه نیروهاى زندان ، شام و ناهار، میهمان من بودند. چون مردم مى دانستند که من دستگیر شده ام ، هر کسى غذایى براى من مى آورد. مردم با این کار علاقه خود را به من نشان مى دادند. غذاها روى هم جمع شده بود، همه نوع غذا بود. ولى من چقدر غذا مى توانستم بخورم ! غذاها یک میهمانى بزرگ را جواب مى داد. من به اندازه یک نفر از غذاها مى خورم . در نتیجه بقیه را به ماءموران و نیروهاى زندان مى دادم .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

افتخار خدمتگذارى

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریمن هم خودم را خدمتگذار شماها و خدمتگذار این مردم مى دانم و چنانچه این لقب خدمتگذارى بر من تطبیق کند، به آن افتخار مى کنم . من حتى خودم را واقعا کوچکتر از این تعبیر خدمتگذارى مى دانم . از بس امام فرمودند من یک طلبه هستم من به خودم اجازه نمى دهم که این تعبیر را به کار ببرم و بگویم من یک طلبه ام ؛ و الا منهاى این فرمایش امام ، حقیقتا این گونه است و ماها یک طلبه و یک آدم معمولى هستم ، هر چند حالا وظیفه یى هم به عهده ماست و بایستى آن را انجام بدهیم گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

معامله با خدا به خاطر پدر

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریمقام معظم رهبرى زمینه توفیقشان را بخاطر یک کار نیک به پدرش مى داند و در این زمینه مى فرماید:
بد نیست من مطلبى را از خودم براى شما نقل کنم . بنده اگر در زندگى خود در هر زمینه توفیقاتى داشته ام ، وقتى محاسبه مى کنم ، به نظرم مى رسد که این توفیقات باید از یک کار نیکى که من به یکى از والدینم کرده ام ، باشد.
مرحوم پدرم در سنین پیرى ، تقریبا بیست و چند سال قبل از فوتش (که مرد هفتاد ساله بود) به بیمارى آب چشم ، که انسان نابینا مى شود، دچار شد. بنده آن وقت در قم بودم . تدریجا در نامه هایى که ایشان براى ما مى نوشت ، این روشن شد که ایشان چشمش درست نمى بیند. من به مشهد آمدم و دیدم چشم ایشان محتاج دکتر است .
قدرى به دکتر مراجعه کردم و بعد براى تحصیل به قم برگشتم ، چون من از قبل ساکن قم بودم ، باز ایام تعطیل شد و من مجددا به مشهد رفتم و کمى به ایشان رسیدگى کردم و دوباره براى تحصیلات به قم برگشتم .
معالجه پیشرفتى نمى کرد. در سال 1343 بود که من ناچار شدم ایشان را به تهران بیاورم ، چون معالجات در مشهد جواب نمى داد. امیدوار بودم که دکترهاى تهران ، چشم ایشان را خوب خواهند کرد.
به چند دکتر که مراجعه کردم ، ما را ماءیوس کردند. گفتند:
هر دو چشم ایشان معیوب شده و قابل معالجه و اصلاح نیست .
البته بعد از دو، سه سال ، یک چشم ایشان معالجه شد و تا آخر عمر هم چشمشان مى دید. اما در آن زمان مطلقا نمى دید و باید دستشان را مى گرفتیم و راه مى بردیم . لذا براى من غصه درست شده بود.
اگر پدرم را رها مى کردم و به قم مى آمدم ، ایشان مجبور بود گوشه اى در خانه بنشیند و قادر به مطالعه و معاشرت و هیچ کارى نبود و این براى من خیلى سخت بود.
ایشان با من هم یک انس بخصوصى داشت ، با برادرهاى دیگر این قدر انس ‍ نداشت . با من دکتر مى رفت و برایش آسان نبود که با دیگران به دکتر برود.
بنده وقتى نزد ایشان بودم ، برایشان کتاب مى خواندم و با هم بحث علمى مى کردیم ، و از این رو با من ماءنوس بود. برادرهاى دیگر این فرصت را نداشتند و یا نمى شد.
به هر حال ، من احساس کردم اگر ایشان را در مشهد تنها رها کنم و خودم برگردم و به قم بروم ، ایشان به یک موجود معطل و از کار افتاده تبدیل مى شود، و این مسئله براى ایشان بسیار سخت بود. براى من هم خیلى ناگوار بود.
از طرف دیگر، اگر مى خواستم ایشان را همراه کنم و از قم دست بردارم ، این هم براى من غیرقابل تحمل بود؛ زیرا که با قم انس گرفته بودم و تصمیم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم . اساتیدى که من آن زمان داشتم به خصوص بعضى از آنها اصرار داشتند که من از قم نروم .
مى گفتند اگر تو در قم بمانى ، ممکن است که براى آینده مفید باشى . خود من هم خیلى دلبسته بودم که در قم بمانم . بر سر یک دو راه گیر کرده بودم .

روزهاى سختى را من در حال تردید گذراندم . یک روز خیلى ناراحت بودم و شدیدا در حال تردید و نگرانى و اضطراب بسر مى بردم . البته تصمیم من بیشتر بر این بود که ایشان را به مشهد ببرم و در آنجا بگذارم و به قم برگردم . اما چون برایم سخت و ناگوار بود، به سراغ یکى از دوستانم که در همین چهار راه حسن آباد تهران منزلى داشت ، مرد اهل معنا و آدم با معرفتى بود. دیدم خیلى دلم تنگ شد، تلفن کردم و گفتم :
شما وقت دارید که من پیش شما بیایم گفت : بله .
عصر تابستانى بود که من به منزل ایشان رفتم و قضیه را گفتم . گفتم که من خیلى دلم گرفته و ناراحت و علت ناراحتى من هم همین است ؛ از طرفى نمى توانم پدرم را با این چشم نابینا تنها بگذارم ، برایم سخت است .
از طرفى هم اگر بنا باشد پدرم را همراه کنم ، من دنیا و آخرتم را در قم مى بینم و اگر اهل دنیا باشم ، دنیاى من در قم است ، اگر اهل آخرتم باشم ، آخرت من در قم است .
دنیا و آخرت من در قم است . من باید از دنیا و آخرتم بگذرم که با پدرم بروم و در مشهد بمانم . یک تاءمل مختصرى کرد و گفت :
شما بیا یک کارى بکن و براى خدا از قم دست بکش و برو در مشهد بمان . خدا دنیا و آخرت تو را مى تواند از قم به مشهد منتقل کند.
من یک تاءملى کردم و دیدم عجب حرفى است ، انسان مى تواند با خدا معامله کند. من تصور مى کردم دنیا و آخرت من در قم است . اگر در قم مى ماندم ، هم به شهر قم علاقه داشتم ، هم به حوزه قم علاقه داشتم ، و هم به آن حجره که در قم داشتم ، علاقه داشتم . اصلا از قم دل نمى کندم و تصور من این بود که دنیا و آخرت من در قم است .
دیدم این حرف خوبى است و براى خاطر خدا پدر را به مشهد مى برم و پهلویش مى مانم . خداى متعال اگر اراده کرد، مى تواند دنیا و آخرت من را از قم به مشهد بیاورد.
تصمیم گرفتم ، دلم باز شد و ناگهان از این رو به آن رو شدم ، یعنى کاملا راحت شدم و همان لحظه تصمیم گرفتم و با حال بشاش و آسودگى به منزل آمدم . والدین من دیده بودند که من چند روزى است ناراحتم ، تعجب کردند که من بشاش هستم . گفتم : من تصمیم گرفتم که به مشهد بیایم . آنها هم اول باورشان نمى شد، از بس این تصمیم را امر بعیدى مى دانستند که من از قم دست بکشم . به مشهد رفتم و خداى متعال توفیقاتى زیادى به ما داد. به هر حال ، به دنبال کار و وظیفه خود رفتم . اگر بنده در زندگى توفیقى داشتم ، اعتقادم این است که ناشى از همان برى (نیکى ) است که به پدر، بلکه به پدر و مادرم انجام داده ام . این قضیه را گفتم براى این که شما توجه بکنید که مسئله چقدر در پیشگاه پروردگار مهم است .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

تقلید منبر

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریرهبر عزیز در مورد تقلید منبر در دوران نوجوانى مى فرماید:
در همان دوره آخر دبستان یعنى کلاس پنجم و ششم تازه منبر آقاى فلسفى را از
رادیو پخش مى کردند که ما از رادیو شنیده بودیم ؛ من تقلید منبر او را در بچگى مى
کردم ؛ به همان سبک ، آن بخش هاى کتاب دینى را با صداى بلندى و خیلى شمرده ، پشت
سر هم مى خواندم . معلمم و پدر و مادرم خیلى خوششان مى آمد؛ من را تشویق مى کردند.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

لباس هاى کهنه ى پدر

عزیز زهرا، خامنه اى مهربان با صداقت تمام درباره کیفیت لباس پوشیدن مى فرماید: مادرم از لباس هاى کهنه پدر براى ما چیز درست مى کرد که یک چیز عجیب و غریبى بود، نه لباده ، به قبا. یک چیز بلندى بود تا زیر زانو و اغلب هم چند وصله مى خورد. البته باید گفت که پدر هم لباس هایش را به این زودى عوض نمى کرد. مثلا یک لباده داشت که حدود 40 سال آن را پوشید.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

منزل پدرى

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریمعظم له در مورد کیفیت منزل پدرى اش در مشهد مقدس ‍ مى فرماید:
منزل پدرى من که در آن متولد شده ام تا 4 5 سالگى من یک خانه حدود 60 70 مترى در محله فقیرنشین مشهد بود که فقط یک اطاق داشت و یک زیرزمین تاریک و خفه اى که هنگامى که براى پدرم میهمان مى آمد و معمولا پدر بنا بر اینکه روحانى و محل مراجعه مردم بود میهمان داشت همه ما باید به زیرزمین مى رفتیم تا مهمان برود، و بعد عده اى که به پدرم ارادتى داشتند زمین کوچکى را کنار این منزل خریده به آن اضافه کردند و ما داراى سه اطاق شدیم .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

هشت خواهر و برادر از دو مادر

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریرهبر عزیز در مورد وضعیت خانواده اش در دوران زندگى در مشهد مقدس ‍ مى فرماید:
ما هشت خواهر و برادر بودیم از دو مادر؛ یعنى پدرم از یک خانمى ، سه فرزند داشت که هر سه هم دختر بودند، بعد آن خانم فوت کرده بودند و با خانم دیگرى ازدواج کرده بودند نم ماها بچه هاى این خانم دوم ، پنج نفر بودیم ؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومى بودم . البته در این بین ، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب ، من چهارمى مى شوم ؛ اما چون واسطه ها کم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم . البته خواهرهاى بزرگ ما از خانم اول بودند؛ آن ها از ما خیلى بزرگ تر بودند.
پدر و مادرم ، پدر و مادر خیلى خوبى بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده ، باسواد، کتابخوان ، دارى ذوق شعرى و هنرى ، حافظ شناس البته حافظ شناس که مى گویم ، نه به معناى علمى و اینها به معناى ماءیوس بودن با دیوان حافظ با قرآن کاملا آشنا بود و صداى خوشى هم داشت .
ما وقتى بچه بودیم ، همه مى نشستیم و مادرم قرآن مى خواند؛ خیلى هم قرآن را شیرین و قشنگ مى خواند. ماها دورش جمع مى شدیم و براى ما به مناسبت ، آیه هایى را که در مورد زندگى پیامبران هست ؛ مى گفت : من خودم اولین بار زندگى حضرت موسى ، زندگى حضرت ابراهیم و بعضى پیامبران دیگر را از مادرم به این مناسبت شنیدم . قرآن که مى خواند، به این جا که مى رسید، بنا مى کرد به شرح دادن . بعضى از شعرهاى حافظ که الان هنوز یادم است بعد از سنین نزدیک شصت سالگى از شعرهایى است که آن وقت از مادرم شنیدم ؛ از جمله ، این یک بیت یادم است :
سحر چون خسرو خاور علم در کوه ساران زد
به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
غرض ، خانمى بود خیلى مهربان ، خیلى فهمیده و فرزندانش را هم البته همه مادران دوست مى داشت و رعایت آنها را مى کرد. پدرم عالم دینى و ملاى بزرگى بود. بر خلاف مادرم که خیلى گیرا... و خودش برخورد بود، پدرم مرد ساکت آرام و کم حرف بود. البته پدرم ترک زبان بود، ما اصلا تبریزى هستیم ، یعنى پدرم اهل تبریز و خامنه است . مادرم فارس زبان بود؛و ما به این ترتیب از بچگى ، هم با زبان فارسى و هم با زبان ترکى آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبى بود.
البته محیط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل کوچکى بود، شرایط زندگى ، شرایط باز و راحتى نبود؛ و طبعا اینها در وضع کار ما اثر مى گذاشت .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

نان جو

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریخمینى ثانى درباره ى سختى ها و مشقت دوران کودکى مى فرماید:
... دوران کودکى بسیار در عسرت مى گذشت . خاصه که کودکى من مصادف با ایام جنگ نیز بود. با این که مشهد در کرانه جنگ واقع بود و همه چیز نسبت به شهرهاى دیگر کشور در آن ارزان و فراوان بود، معهذا وضع خانواده ما به طورى بود که ما حتى همیشه نمى توانستیم نان گندم بخوریم و معمولا نان جو مى خوردیم ، گاه نان مخلوط جو و گندم و ندرتا گندم .
من شب هایى از کودکى را به یاد مى آورم که در منزل شام نداشتیم و مادر با پول خردى که بعضى وقت ها مادربزرگم به من یا یکى از برادران و خواهرانم مى داد، قدرى کشمش یا شیر مى خرید تا با نان بخوریم ....
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره