قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

من هیچ شکایتى ندارم

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبرییک نفر که قبل از انقلاب اسلامى ، میانه خوبى با مقام معظم رهبرى نداشت ، پس از پیروزى انقلاب اسلامى هم در نامه اى به ایشان ، توهین کرده بود. آن شخص بعد دستگیر شد و قاضى دادگاه به آن نامه نیز اشاره کرد و او را محکوم کرد. اما وقتى خبر محکوم شدن او به اطلاع مقام معظم رهبرى رسید. به قاضى پیغام داد: من هیچ شکایتى از آن آقا ندارم
شخصى در ابتدا انقلاب در روزنامه اى از مقام معظم رهبرى بدگویى کرده بود. چند سال بعد، آن شخص به اتفاق فرزندانش به دیدن رهبر آمد. وقتى وارد خانه شد، همه افراد خانواده ناراحت شدند و گفتند: چرا این شخص ‍ به اینجا آمده است ؟ با آن بدگویى که او کرده باز هم به دیدن ایشان آمده است ! اما معظم له به روى خود نیاوردند، با او شروع به صحبت کردند و از او و بچه هایش به خوبى پذیرایى کردند.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

سماور برقى یا نفتى

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبرییکى از نزدیکان مقام معظم رهبرى تعریف مى کرد:
در زمان ریاست جمهورى ایشان ، یک روز از من خواستند، سماورى برایشان تهیه کنم . من به بازار رفتم و با زحمت زیاد، یک سماور برقى با قیمت تعاونى خریدم . فرداى آن روز، ایشان فرمودند: سماور را پس ‍ بدهید.
من گفتم : حاج آقا ما خیلى تلاش کردیم تا سماور برقى با قیمت تعاونى پیدا کنیم . رهبر عزیز فرمود براى ما سماور نفتى تهیه کنید زیرا کشور ما در حال جنگ است و درست نیست که با این وضع ، ما از سماور برقى استفاده کنیم .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

علاقه به والیبال

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریاز مقام معظم رهبرى در مورد بازى کردن پرسیدند، فرمود:
بله ، بازى هم مى کردیم . منتهى در کوچه بازى مى کردیم در خانه جاى بازى نداشتیم و بازیهاى آن وقت بچه ها فرق مى کرد. یک مقدار هم بازیهاى ورزشى بود؛ مثل والیبال و فوتبال و اینها که بازى مى کردیم . من آن موقع در کوچه ، با بچه ها والیبال بازى مى کردیم ، خیلى هم والیبال دوست مى داشتم . الان هم اگر گاه بخواهم ورزش دستجمعى بکنیم البته با بچه هاى خودم به والیبال رو مى آوریم که ورزش خیلى خوبى است .
بازیهاى غیر ورزشى آن وقت گرگم به هوا و بازیهایى بود که در آنها خیلى معنا و مفهومى نبود؛ یعنى اگر فرض کنى که بعضى از بازیها ممکن است براى بچه ها آموزنده باشند و انسان با تفکر، آن ها را انتخاب کند، این بازى هایى که الان در ذهن من هست ، واقعا این خصوصیت را نداشت ، ولى بازى و سرگرمى بود.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

فروش خانه

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریمقام معظم رهبرى ، در شهر مقدس مشهد خانه اى داشتند. وقتى براى ادامه زندگى از مشهد به تهران آمدند، از برادرشان خواستند که با شخصى براى فروختن خانه صحبت کند. آن شخص پس از بازدید خانه گفت : براى فروختن این خانه ، اول باید ظاهر آن را درست کنیم و بعد بفروشیم . اگر ظاهر این خانه را درست نکنیم ، به قیمت خوبى فروخته نمى شود. ولى رهبر عزیز ما، مخالف این کار بودند و به آن شخص فرمودند: اگر مى خواهى خانه مرا بفروشى با همین وضعى که دارد بفروش . لازم نیست ظاهر آن را درست کنى .
آن شخص در جواب گفت : وضع ظاهرى خانه باید درست شود تا به فروش برسد؛ زیرا هیچ کس خانه را با این وضع نمى خرد.
همین طور هم شد. خانه تا پنج ماهى خالى ماند و بعد از آن براى مدتى برادر ایشان در آن خانه زندگى کردند.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

رعایت حقوق در صف ناتوانى

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبرییکى از همسایگان رهبر عزیز ما در مشهد تعریف مى کرد: چند سال قبل از پیروزى انقلاب اسلامى بود، رهبر ما در حال مبارزه با رژیم شاه بودند. ماءموران شاه ، همه جا به دنبال ایشان بودند و هر لحظه امکان داشت که دستگیر شوند. یک روز که من براى خرید نان در صف ایستاده بودم ایشان هم آمدند و در صف ایستادند. میان من و ایشان دو نفر فاصله بود. من من بعد از سلام و احوالپرسى گفتم : حاج آقا!چند تا نان مى خواهید؟ اجازه بدهید برایتان بگیرم ! ایشان با فروتنى فرمودند: چون بین من و شما دو نفر در صف هستند. من خودم نان مى گیرم تا حق این دو نفر از بین نرود.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

تضرع و مناجات کنار کعبه

حجت الاسلام و المسلمین قرائتى درباره تضرع و مناجات رهبر عزیز مى گوید:
سال اول انقلاب ، در کنار کعبه ایشان را دیدم . چنان گریه مى کرد که کتف هاى ایشان حرکت مى کرد و آقاى رفسنجانى سر خود را روى دامن گذاشته و به مناجات آقاى خامنه اى گوش مى داد، که هر دو با هم حال خوشى داشتند.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

موز را براى من خریده اى ؟

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبرییکى از نزدیکان رهبر عزیز تعریف مى کرد که ایشان در زمان رژیم شاه ، به دلیل مبارزات خود، مدتى زندانى بودند. یک روز که قرار بود از زندان آزاد شوند، ماءموران شاه ایشان را در محل زندان آزاد نکردند؛ بلکه با اتومبیل به جاى دیگرى بردند و من از همان جا ایشان را در اتومبیل خود سوار کردم . وقتى به راه افتادیم . در راه متوجه شدم که ایشان ناراحت هستند. یادم آمد که زخم معده دارند و باید چیزى میل کنند. بنابراین بدون اینکه چیزى بگویم ، اتومبیل را در کنار خیابان پارک کردم . پیاده شدم و یک کیلو موز خریدم . یکى از موزها را جدا کردم و به ایشان دادم و گفتم : بفرمایید میل کنید! ایشان نگاه به موز کردند و فرمودند: موز به این گرانى را براى من خریده اى ؟ با اینکه آن موقع ، موز نسبت به میوه هاى دیگر زیاد گران نبود هر چه اصرار کردم ، میل نکردند و فرمودند: چون مردم نمى توانند میوه به این گرانى را بخورند، من هم نمى خورم .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

براى سلامتى حاج خانم صلوات

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبرییکى از نزدیکان مقام معظم رهبرى مى گوید:
مقام معظم رهبرى ، احترام زیادى به همسر خود مى گذارند و این احترام ، جواب سال ها صبر و استقامت همسرشان است . معظم له درباره همسرشان مى فرماید: ایشان حتى یک بار هم ، از وضع سخت زندگى و هنگامى که در زندان بسر مى بردم ، گله نکرده اند:
یک روز من بر سر سفره اى در کنار رهبر نشسته بودم . خانم ایشان ، هنوز نیامده بودند. وقتى ایشان آمدند. رهبر ما، با حالت شوخى و احترام فرمودند: براى سلامتى حاج خانم صلوات بفرستید.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

ساده زیستى

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریحجت الاسلام سید احمد خمینى (رض ):
در این جا بر خود مى دانم که این را شهادت بدهم که زندگى داخلى حضرت آیت الله خامنه اى بسیار ساده است نه از باب این که رهبر عزیز انقلابمان به این حرفها نیاز داشته باشند، بلکه وظیفه خود مى دانم تا این مهم را به مردم انقلابى ایران بگویم ، من از داخل منزل ایشان مطلعم ، در منزلشان بیش از یک نوع غذا بر سر سفره نداند، خانواده ایشان روى موکت زندگى مى کنند، روزى منزل ایشان رفتم یک فرش مندرس آنجا بود که از زبرى آن به موکت پناه بردم .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

همان فرش ها را بیاورید

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریآقاى رفیق دوست مى گفت :
مقدارى زیلو در خانه آقا بود، آنها را جمع کردیم و فروختیم و یک مقدار هم من از پول شخصى خودم گذاشتم که براى آقا فرشى تهیه بکنیم . رفتیم فرش ها را عوض کردیم وقتى انداختیم و پهن کردیم آقا تشریف آوردند و گفتند: این ها چیست آقا محسن ؟ گفتم : فرش ها را عوض کردیم ، گفتند: اشتباه کردید که عوض کردید. بروید و همان فرش ها را بیاورید.
با هزار مکافات فرش ها را پیدا کردم و آوردم توى خانه انداختم .
من آن فرش را دیده بودم و وقتى رفته بودم در خانه آقا واقعا یک زیلویى که نخ هایش در آمده بود.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره