در دوران فلسفه ، تفکرات و پویش هاى عقلى (غیر ملتزم به وحى ) ظهور کردند و انواع
افکار فلسفى بشرى در این عصر شکل گرفت و نسبیت گرایى ، شک گرایى و
سوفسطایى گرى رواج پیدا کرد. در مقابل ، براى پاسخگویى به نیاز زمان و رفع
هرج و مرج فکرى و فرهنگى موجود، اندیشمندان ، مصلحان و فلاسفه اى همچون سقراط
(470 - 399 ق .م ) که با گرایشات حکمت عقلى و دینى ، به
دنبال ایجاد یک نظام فکرى نوین بود ظهور کردند. وى با مخالفت سوفسطائیان روبرو
شد و محکوم به سرکشیدن جام شوکران شد. علاوه بر سقراط، در این عصر مى توان از
افلاطون (427 - 347 ق .م ) نام برد. وى تحت تاءثیر ادیان شرقى و یونان
باستان ،نوعى گرایش اشراقى را رواج داد.
معروفترین فیلسوف یونان باستان ارسطو (385-327 ق .م ) بود. فلسفه او
فلسفه اى استدلالى و عقلى است . چهره مشهور دیگر عصر فلسفه در یونان اسکندر
مقدونى مى باشد که احتمالا شاگرد ارسطو بود. وى در عین
حال که یک فیلسوف بود، به قدرت سیاسى دست پیدا کرد و یونان را زیر سلطه خود
در آورد و به اتکاء آن ، به جهانگشایى پرداخت . گسترش تمدن یونان و برخورد آن با
تمدنهاى دیگر در زمان وى ، عملا منجر به گستردگى ،پراکندگى و سپس نابودى
تمدن یونان شد. امپراطورى یونان در زمان وى با دست اندازى بر سایر کشورها و
گسترش به سمت شرق ، وسعت فوق العاده اى یافت و همین امر زمینه نابودى آن را فراهم
کرد. زیرا منجر به پراکندگى عناصر فکرى و کیفى و کارآمد یونان شد که آنها را
براى اداره متصرفات بى حد و حصر اسکندر، به نقاط مختلف دنیا اعزام کردند. در نتیجه
، مرکزیت امپراطورى یعنى یونان ، از نیروهاى کیفى تخلیه و کاملا تضعیف شد.
از سوى دیگر، گرایشات شدید دنیاطلبى و
مال اندوزى ، در اثر تصاحب ثروتهاى کلان کشورهاى
اشغال شده ، رشد چشمگیرى یافت و اینها، بعلاوه در آمیختگى و امتزاج فرهنگى یونان با
فرهنگهاى زیرسلطه ، حکومت یونان وفرهنگ وتمدن آن را کاملا" تضعیف کرده و زمینه
فروپاشى آنرا فراهم ساخت .
به طور خلاصه وجوه اصلى افتراق فرهنگ شرق و غرب عبارتند از:
1- فرهنگ جدید غرب پس از رنسانس ،براساس مفهومى به نام اُمانیسم استوار
است . پیش از آن - در دوره قرون وسطى - در اروپا، هر چند بر روى کاغذ و طبق ادّعاء،
محوریت با دین و اصالت با خدا بود، در حالیکه در فرهنگ جدید اروپا، خداوند نادیده
گرفته مى شود و اصالت به همه گونه خواسته هاى انسان داده مى شود و این امر،
نقطه مقابل فرهنگهائى مى باشد که نزد آنها، تنها خداوند است که وجود حقیقى و با
لذّات دارد و بقیه موجودات از جمله انسان ، وجود بالعرض و وابسته دارند.
در تمام فرهنگهاى شرقى ، از اسلام گرفته تا تمدن هاى کهن هندى و چینى و حتى
سرخپوستان آمریکا (به رغم اختلاف در تعریف و مصداق ) مفهوم مشترک ، خدامحورى یا تئیسم است که نقطه مقابل امانیسم مى باشد. در امانیسم غربى ، مشتهیات انسان ،
محور و مرکز و اصل همه چیز واقع مى شود به گونه اى که حتى خداوند نیز، در خدمت
انسان ، قرار مى گیرد! و اعتقاد و ایمان بخدا صرفا براى رفع نیاز معنوى انسان و
آرامش روحى او مطرح است . اما در فرهنگ شرقى ، بخصوص براساس نوع اسلامى آن ،
انسان خلیفه خداوند و جانشین و مظهر حقیقت برترى به اسم (اللّه) است و در این
دیدگاه ، اگر چه انسان اصالت دارد. لکن اصالت انسان ، در
طول اصالت و محوریت خداوند است نه درعرض یا بجاى آن و این ، با انسان محورى در
اومانیسم غربى ، تفاوت بنیادین دارد.
غرب و شرق را از سه زاویه مى توان نگاه و تعریف کرد ؛
الف - غرب و شرق جغرافیایى :
از این منظر، مقصود از غرب همان مغرب زمین و غرب جهان و شرق نیز، مشرق زمین و شرق
عالم مى باشد. نکته قابل توجه آن است که به
دلیل حاکمیت و نفوذ فرهنگ غرب بر سایر کشورها، از جمله ایران ، ناخودآگاه بسیارى از
واژه هاى غربى ، در فرهنگ ما رایج شده اند. از این رو بسیارى از واژه ها، مفاهیم و
اصطلاحات موجود در ادبیات ما، غربى شده اند. از جمله این موارد، غرب و شرق جغرافیایى است . این دو اصطلاح را ما وضع نکرده ایم ، بلکه ما آنها را از مغرب زمین
گرفته ایم . اروپائیها خود را اصل و محور قرار داده و بر این اساس ، شرق و غرب
جهان را تعیین و نامگذارى کرده اند.
به شبه جزیره بالکان ، شامل یونان و سرزمینهاى یونانى زبان و کشورهاى همجوار
مثل بلغارستان ، مجارستان ، یوگسلاوى ، ترکیه و فلسطین که در شرق اروپا واقع
اند، شرق نزدیک گفتند و مجموعه کشورهاى ایران ،افغانستان ، پاکستان ، عراق ،
عربستان و کشورهاى حاشیه جنوبى خلیج فارس را شرق میانه یا خاورمیانه نامیدند
و سایر کشورهایعنى شبه قاره هند، چین و کشورهاى ماوراء آن را که با فاصله دورى از
اروپا واقع اند، شرق دور گفته اند. این نامگذارى ها را غربیها انجام دادند و بر
دیگران تحمیل کردند و مانیز پذیرفتیم که خاورمیانه اى هستیم . این عناوین توسط
غربى ها وضع شده است ، دیگران هم آن را پذیرفته و بکار برده اند.
هر اسمى را که غرب گذارد، در دنیا پذیرفته شد. گفته مى شود در تورات آمده است که
خداوند پس از اینکه آدم را آفرید همه موجودات عالم را به او عرضه کرد و هر اسمى را
که آدم روى آن گذاشت ،اسم او شد. هر چند صحت این قضیه
محل تردید است اما امروز در مورد غرب صدق مى کند.غرب بر روى هر چیز، اسمى گذاشت
و آن اسم ، اسم او شد و همان اسم ، عالمگیر شد.
روشن است که بحث ما درباره غرب و شرق جغرافیایى نیست . اختلاف ما با غرب بر سر
مرزها و نام گذاریهاى جغرافیایى نیست ، موضوع ، چیز دیگرى است .
ناگفته پیداست که جمهورى اسلامى ایران با مردم غرب و اتباع کشورهاى غربى ،
دشمنى و خصومت ندارد. مخالفت و درگیرى جمهورى اسلامى با آن جریانى است که مى
خواهد تمام فرهنگها و تمدنها را از میان بردارد یا در هاضمه خود هضم کند و هیچ ارزش و
اصالتى براى دیگران قائل نیست . انقلاب اسلامى با خوى استکبارى و رفتار سلطه
طلبانه غرب مبارزه مى کند و این از اصولى ترین آرمانهاى آن بوده و هست . بسیار
سطحى نگرى است اگر تصور شودکه انقلاب اسلامى منحصر به چارچوب مرزهاى
جغرافیائى ایران بوده و حضرت امام (ره ) و ملت ایران ، صرفا براى سرنگونى رژیم
وابسته شاه قیام کردند! در حالیکه ، سقوط سلطنت پهلوى را باید نقطه عزیمت و
سرآغاز حرکتى دانست ، که مى رود تا به حاکمیت نظام سلطه جهانى پایان دهد. نبرد
اصلى ما با راءس فتنه اى است که بهترین عنوان براى آن ، استکبار جهانى است .
استکبار یعنى حالت ، رفتار و خصلت نیرویى که به
دنبال حاکمیت و سلطه بر دیگران مى باشد و سلطه گرى و بزرگى گرى ویژگى
ذاتى آن مى باشد.
غرب ، پس از قریب پانصد سال تلاش براى غلبه بر جهان ، توانسته است بسیارى از
کشورهاى جهان را زیر سلطه و سیطره فرهنگى ، سیاسى ، اقتصادى و نظامى خود در
آورد و یا آنها را به تسلیم و سکوت وادارد وایران تنها پایگاهى است که در
مقابل زورگوئى هاو باج خواهى هاى او ایستادگى مى کند. ازسوى دیگر اختلاف ما با
غرب بر سر بنیادها و مبانى اصلى است . جمهورى اسلامى یک نظام دینى است و در پى آن
است که عنصر دین و معنویت را که غرب سالیان
سال است که بدان پشت کرده واز او فاصله گرفته است ، به متن زندگى مردم و حیات
اجتماعى انسانها برگرداند. در نتیجه ، غرب نمى تواند وجود یک این چنین نظامى را در
حساس ترین نقطه جهان تحمل کند. زیرا مبناى فکرى و رفتارى غرب ، سکولاریسم و مخالفت با نگاه الهى به زندگى ، جامعه و حکومت است و تلاش مى کند جهان را
بر این مبنا اداره کند. طبیعى است که وجود یک حکومت دینى پیشرفته و یک جامعه دین سالار
پیشرو، با اصول فرهنگى و مبانى نظام سلطه غرب ، تعارض دارد.
خلاصه کلام آن که : دشمنى غرب با ما یک دشمنى اساسى وآشتى ناپذیر است ، بهمین
دلیل باید این نیروى مهاجم و سرکوبگر را شناخته و با هویت تاریخى ، مبانى فکرى و
فرهنگى وکیفیت تعامل او با خودمان در گذشته و
حال آشنا شویم . عدم شناخت این نیرو، ما را دچار همان سرنوشتى خواهد کرد که پیشینیان
ما شدند.نخبگان گذشته ما غرب و ماهیت هجوم بنیان برانداز آنرا نشناختند و از این رو
خطر آنرا جدى قلمداد نکردند وبه برخوردهاى قشرى و سطحى اکتفا کردند و یا گرفتار
ظواهر فریبنده آن شده و تسلیم گردیدند و براى
حل مشکلات کشور نسخه هاى غربى پیچیدند.
مشروطیت حاصل چنین رویکردى بود. در مشروطیت ، ملّت ایران تا مرز پیروزى و استقرار
نظامى مطلوب پیش رفت ،امّا نفوذ عناصر استحاله شده و روشنفکران غرب زده و عدم شناخت
واقعى غرب توسط نیروهاى مذهبى و انقلابى ، موجب گردید که نسخه اى براى ملت ما
بپیچیند که شکل سطحى وبى مایه از همان چیزى بود که در لندن و پاریس
عمل مى شد. در نتیجه ، انقلابى که ثمره خون هزاران شهید از مردم مسلمان و تلاش مراجع
و بزرگان دین بود، به دامان غرب سقوط کرد و از درون آن ، حکومتى استبدادى و وابسته
به غرب ، پدیدار شد.
راه مبارزه با غرب زدگى و حفظ هویت و فرهنگ ملى ، حرکت به سوى فرهنگ واقعى
اسلامى و تحکیم و تعمیق تمدنى است که به نام خدا و براساس جهان بینى و رفتار
اسلامى شکل گرفته است . براى این منظور لازم است غرب ، این نیروى معارض و مهاجم
فرهنگ و تمدن اسلامى خودمان را به خوبى بشناسیم .
تعامل و رابطه میان غرب و شرق ، رابطه عادلانه و برابر، میان دو همسایه و یا دو حوزه
جغرافیایى نیست . بلکه رابطه میان دو طرفى مى باشد که یکى درصدد نابودى
دیگرى و اشغال خانه وکاشانه او و سلب حق او در بهره مندى از مواهب حیات و زندگى و
عمل براساس سنت ها و ملاکهاى پذیرفته شده خودش مى باشد.
رفتار و معامله غرب با شرق ، چنین است و این در نوع خود پدیده اى جدید است . چنین
مناسباتى در گذشته تاریخ ، میان غرب و شرق وجود نداشته است ،در دوران باستان و
گذشته هاى دور، اگر مظهر شرق را تمدن ایران و مظهر غرب را تمدن یونان و روم
بدانیم ، میان ایران و یونان و بین ایران و روم ، جز در مقطع ظهور امپراطورى یونان و
لشگرکشى ها و زیاده خواهى هاى اسکندر مقدونى که به نابودى امپراطورى یونان نیز
منجر شد، وضعیت متعادلى برقرار بوده است . پس از آن در دوره شکوفائى تمدن اسلامى
و در طول قریب به هفتصد سال ، تمدن غرب همواره از نظر فرهنگى و تمدنى تحت
تاءثیر شرق بخصوص فرهنگ و تمدن اسلامى قرار داشته است . زیرا در غرب پس از
فروپاشى روم ، جریان تمدن رو به افول گذارد. این موضوع را مى توان ، به راحتى
با مراجعه به کتب تاریخ تمدن که توسط خود غربیها نگاشته شده است ، دریافت . در
طول پانصد سال ، در مغرب زمین از مدنیت خبرى نبود و بربریت محض برآن حاکم بود و
در مدت هفتصد سال (تا رنسانس ) فرهنگ و اندیشه و تمدن اسلامى ، حرف
اول را در جهان مى زد و غرب تحت تاءثیر تمدن درخشان دینى و اسلامى مشرق زمین بود.
امّا پس از رنسانس و در چهار یا پنج قرن اخیر، معادله عوض شد، روند جدیدى در غرب
آغاز گردید، اروپا به بازسازى خویش پرداخت و با اتکاء به عواملى چند، به
بزرگترین قدرت جهان تبدیل شد و با تسلط بر آب راههاى دریائى و به اعتبار ثروت
سرشار و قدرت ناشى از فن آورى و برترى نظامى خود، بر بسیارى از مناطق جهان
دست اندازى کرد . در طول این مدت ، غرب توانست بر بخش ها و مناطق مختلف جهان نفوذ
کرده و سلطه فرهنگى ، سیاسى ، اقتصادى ونظامى خود را
تحمیل کند و اغراق نیست اگر بگوئیم تنها منطقه اى که توانست در دهه هاى پایانى قرن
بیستم ، از سلطه سیاسى غرب خارج شده و در
مقابل تمامى فشارهاى او براى اعاده سلطه از دست رفته ، مقاومت کند، ایران است !
بحث درباره غرب ، بحث از مقوله اى صرفا علمى ، نظرى و آکادمیک نیست . ما نمى توانیم
به فرهنگ و تمدن غرب همان گونه نگاه کنیم که به فرهنگ و تمدن چین و هند یا
تمدنهاى منقرض شده اى همچون آزتکها و اینکاها در قاره آمریکا، نگاه مى کنیم .
فرهنگ و تمدن غرب ، براى ما با سایر فرهنگها و تمدنها تفاوت عمده دارد یا دست کم ،
نسبت آن به ما، با نسبت سایر فرهنگ ها و تمدن ها برابر نیست . چالش اصلى و نبرد
اساسى امروز انقلاب اسلامى ما، با غرب مى باشد . در این گفتگو از غرب بمثابه
جریانى سخن مى گوئیم که درصدد تصرف و غلبه بر
کل دنیا، به ویژه شرق اسلامى و على الخصوص کانون اصلى تحرک آن ، یعنى
جمهورى اسلامى ایران است .
نگاه ما به غرب ، نگاه به یک پدیده ،از منظر تاریخى ، فلسفى و یا جامعه شناسى
محض نیست . بلکه توجه به جریانى مى باشد که هدف اصلى خود را در عرصه بین
المللى ، مقابله با حرکت بیدارى اسلامى و نابودى انقلاب اسلامى و براندازى نظام
جمهورى اسلامى ایران قرار داده است . زیرا انقلاب اسلامى قیام علیه هژمونى
لیبرال - سرمایه دارى غرب و رژیم وابسته به غرب در ایران بوده است و بیدارى
اسلامى که تحت تاءثیر این انقلاب ، امرى عالمگیر شده ، لرزه به ارکان قدرت و سلطه
غرب انداخته است .
ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه
دروغی آرامم کند. . .
تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!
یکی دیروز و یکی فردا . . .
خوبی بادبادک اینه که
میدونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده ولی بازم تو آسمون میرقصه و میخنده . . .
با کسی زندگی کن که مجبور نباشی یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی . . .
انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست ؛ بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد . . .
مردمی که گل ها را دوست میدارند خود از ان گل ها دوست داشتنی ترند . . .
تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند . . .
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .
دوره ، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند ولی هرگز خواب هم را نمی بینند . . .
خداوندا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد
"دکتر علی شریعتی"
اگر گیاهان صدایی نداشته باشند به معنای آن نیست که دردی ندارند . . .
اگرمیخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد باور محال بودنش را عوض کن . . .
برنده می گوید مشکل است ، اما ممکن و بازنده می گوید ممکن است ، اما مشکل . . .
آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند . . . حتی اگر بهترین فرد روی کره زمین هستید به خودتون مغرور نشوید.