از میان 124000 پیامبر، اسامى 25 نفر در قرآن کریم ذکر شده است .نام هفده نفر از انبیاء در آیات 84، 85 و 86 سوره انعام ذکر شده است :
وَ وَهَبنا لَهُ إِسحقَ وَ یَعقُوبَ کُلا هَدَینا وَ نُوحا هَدَینا مِن قَبلُ وَ مِن ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیمنَ وَ اءَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسى وَ هرُونَ وَ کَذلِکَ نَجزى المُحسِنینَ * وَزَکَرِیا وَ یَحیى وَ عیسى وَ إِلیاسَ کُلُّ مِنَ الصالِحینَ * وَ إِسمعیلَ وَ الیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطا وَ کُلا فَضَّلنا عَلَى العالَمینَ.
| نام | ولادت | مدت عمر | مدفن |
| 1- حضرت آدم | بعدازهبوط آدم | 930 سال | نجف یا مسجد خیف در منى |
| 2- حضرت ادریس | 830 | 365 سال | عروج به آسمان |
| 3- حضرت نوح | 1642 | 1400 سال | نجف |
| 4- حضرت هود | 2648 | 460 سال | وادى السلام در نجف |
| 5- حضرت صالح | 2973 | 136 سال | وادى السلام در نجف |
| 6- حضرت ابراهیم | 3323 | 180 سال | الخلیل در نزدیکى بیت المقدس |
| 7- حضرت اسماعیل | 3418 | 135 سال | حجراسماعیل در مسجدالحرام |
| 8- حضرت اسحق | 3423 | 180 سال | الخلیل در فلسطین |
| 9- حضرت لوط | 3422 | 80 سال | الخلیل در فلسطین |
| 10- حضرت یعقوب | 3483 | 147 سال | الخلیل |
| 11- حضرت یوسف | 3556 | 120 سال | الخلیل |
| 12- حضرت ایوب | 3642 | 226 سال | حله |
| 13- حضرت شعیب | 3616 | 220 سال | بیت المقدس |
| 14- حضرت موسى | 3748 | 120 سال | وادى تیه 6 فرسخى بیت المقدس |
| 15- حضرت هارون | 3745 | 123 سال | وادى تیه 6 فرسخى بیت المقدس |
| 16- حضرت داود | 4333 | 100 سال | بیت المقدس |
| 17- حضرت سلیمان | 4391 | 71253 سال | بیت المقدس |
| 18- حضرت الیاس | 4506 | عروج | |
| 19- حضرت الیسع | 4529 | 75 سال | دمشق |
| 20- حضرت یونس | 4728 | شرق دجله در مقابل شهر موصل | |
| 21- حضرت ذوالکفل | 4830 | 75 سال | نزدیک کوفه ، روم ، شام درنزدیکى کوفه کنارشط فرات |
| 22- حضرت زکریا | 5500 | 160 سال | بیت المقدس شهر حلب |
| 23- حضرت یحیى | 5585 | 30 سال | مسجد جامع دمشق بیروت |
| 24- حضرت عیسى | 5585 | 33 سال | عروج به آسمان |
| 25- حضرت محمد | 6163 | 63 سال | مدینه منوره |
در شبى تاریک دو نفر یکى بالاى تخت ، و دیگرى پائین تخت خوابیده بود. او که بالاى تخت بود، روى دوستش افتاد.
دوستش پرسید: این چى بود، افتاد ؟
گفت : چیزى نبود لباسهایم بود.
پرسید: پس چرا اینقدر سنگین بود؟
گفت : چون من هم داخل لباسها بودم .
اى فرزند، اگر بهشت را دوست دارى ، بدان که خداوند طاعت را دوست دارد. پس دوست بدار آنچه را خدا دوست دارد،تا آنچه را دوست دارى به تو عطا نماید. و اگر دوزخ را دوست ندارى ، بدان که پروردگار تو معصیت را دوست ندارد. پس دوست مدار آنچه را خداوند دوست ندارد، تا خداوند ترا از آنچه دوست ندارى نجات بخشد.
اى فرزند :توبه را به تاءخیر مینداز که مرگ ناگهان مى رسد.
غنایت را در قلب نگهدار، و فقرت را براى دیگران بازگو مکن .
آتش آتش را خاموش نکند و شرشر را ، پس آتش بدى را با نیکى خاموش ساز.
با سه کس مدارا کن : مریض ، سلطان ،همسر.
قانع باش تا غنى باشى ، و متقى باش تا عزیز باشى .
از زنان بد، به خدا پناه ببر ، و از خوبان ایشان نیز بر حذر باش .
آنچه را نمى دانى بیاموز، و آنچه را مى دانى بیاموزان .
بى نیازترین مردم کسى است که به آنچه دارد قناعت کند، و نیازمندترین مردم کسى که چشمش به دست مردم باشد.
بکوش امروزت از دیروزت بهتر، و فردایت از امروزت نیکوتر باشد. زیرا هرکس که دو روزش مساوى باشد زیان دیده ، وکسى که امروزش از دیروزش بدتر باشد ملعون است .
از مردم پند گیر پیش از آنکه از تو پند گیرند.
عیسى بن مریم :
خادم من دستان من ،
مرکب من پاهاى من ،
بستر من زمین ،
بالش من سنگ و لباس گرم من در زمستان آفتاب ،
و چراغ من در شب ،
ماه آسمان ،
خوراک من گرسنگى ،
شعار من ترس ،
و لباس من پشم است . میوه و سبزى من آن چیزى است که از زمین براى حیوانات و چهار پایان مى روید. شب مى کنم در حالى که چیزى از دنیا ندارم ،
و صبح مى کنم در حالى که چیزى ندارم ،
و هیچکس بر روى زمین از من غنى تر و بى نیازتر نیست .
زن و شوهرى با هم نزاع کردند. مرد عصائى بر زوجه زد که بر اثر آن ضربت از دنیا رفت ، بدون اینکه شوهر قصد کشتن او را داشته باشد. مرد از اقوام و خویشان همسر ترسید و براى یافتن چاره کار مدتى اندیشید و چون فکرش بجایى نرسید با یکى از دوستانش مشورت کرد.
مستشار گفت : چاره کار آنست که جوان زیبائى را پیدا کنى و او را بکشى . آنگاه او را کنار جسد زنت قرار دهى ، تا وقتى اقوام همسرت یا اقارب آن جوان از ماجراى قتل مطلع شدند، به ایشان بگوئى : این جوان با زوجه من زنا مى کرد و لذا من هر دو را به قتل رساندم .
مرد ساده ، کلام مستشار را پذیرفت و تصمیم بر اجراى آن گرفت . جلو منزل خود نشست . اتفاقا جوان زیبائى از آنجا مى گذشت ، او را به بهانه اى به داخل منزل آورد و به قتل رساند و جسدش را کنار جسد همسرش قرار داد.
هنگامى که خویشان زن اطلاع یافتند، براى انتقام نزد شوهر آمدند.
شوهر آن زن گفت : من دیدم این جوان با عیال من عمل منافى عفت انجام مى دهد، نتوانستم تحمل کنم ، هر دو را بقتل رساندم .
خویشان زن با مشاهده صحنه و اینکه هر دو در کنار یکدیگر قرار گرفته بودند، آرام شدند، و اعتراض و اقدامى نکردند. از سوى دیگر مستشار ظالم با خیالى آسوده در منزل خود نشسته بود، تا اینکه شب فرا رسید و هوا تاریک شد. چون پسرش به خانه نیامد، نگران شد. در جستجوى پسر از منزل خارج شد و به هر کوى و برزن سر زد تا شاید او را پیدا کند.
سرانجام از همه جا نومید گشت و به منزل دوست خود رفت و گفت : آیا به پیشنهاد من عمل نمودى .
گفت : آرى .
مستشار: ببینم آن جوانى را که به قتل رسانده اى کیست ؟
وقتى داخل اطاق شد، دید جوان مقتول ، پسر خود او است !!
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: مَن حَفَرَ لاَِخیِه بِئراً وَقَعَ فیها
هر کس براى برادر ایمانى خود چاهى حفر کند، خداوند خود او را به چاه افکند.
جاحظ زشت ترین مردم عصر خود بود. روزى به شاگردانش گفت : هیچکس مرا شرمنده نساخته ، مگر زنى که مرا نزد زرگرى برد و گفت : مثل این ، و من در سخن او حیران ماندم . هنگامى که آن زن رفت ، از زرگر پرسیدم : قضیه چیست ؟
گفت : آن زن از من خواسته بود برایش طلسمى بسازم که رویش صورت شیطان حک شده باشد. به او گفتم : من تا کنون شیطان را ندیده ام ، و نمى دانم صورتش چگونه است تا براى تو بسازم .
گفت : من او را به تو نشان خواهم داد. و امروز شما را نزد من آورد.
روزى ابلیس بر حضرت عیسى مسیح ظاهر شد، و به او گفت : مگر تو نمى گوئى هیچ چیزى به انسان نمى رسد مگر اینکه خداوند آن را برایش مقدر کرده باشد.
عیسى پاسخ داد: آرى ، چنین است .
ابلیس : پس بیا خودت را از بالاى این قله کوه به پائین پرت کن . اگر براى تو سلامتى مقدر شده باشد سالم خواهى ماند، و اگر سلامتى مقدر نشده بود که ...
عیسى : اى ملعون ، خداوند بندگانش را امتحان مى کند، نه بنده ، خدایش را.
امام جواد علیه السلام از یحیى بن اکثم ، قاضى القضات ماءمون که ماءمور مناظره با امام بود، پرسید: کدام زن در طول یک شبانه روز بر مرد و احد، پنج مرتبه حرام ، و پنج مرتبه حلال مى شود؟ سبب حرمت و حلیت او چیست ؟
یحیى بن اکثم از جواب سؤ ال عاجز ماند، تقاضا کرد: امام پاسخ را بفرمایند.
حضرت فرمود: آن زنى است که :
1 - اول صبح کنیز شخصى است و نظر مرد اجنبى به کنیز دیگرى حرام است .
2 - وسط روز این مرد، زن کنیز را از صاحبش مى خرد. در نتیجه زن بر این مرد که مولاى اوست به ملک یمین حلال مى شود.
3 - هنگام ظهر مرد، کنیز خود را آزاد مى کند.بنا براین زن بر او حرام مى شود.
4 - عصر: مرد با آن زن آزاد شده ازدواج مى کند و زن بر مرد حلال مى شود.
5 - هنگام مغرب با همسر خود ظهار مى کند، وبار دیگر زن بر او حرام مى گردد.
6 - هنگام عشاء کفاره ظهار را مى دهد، و در نتیجه مجدداً بر او حلال مى شود.
7 - نیمه شب مرد زن خود را طلاق رجعى مى دهد، و زن بر مرد حرام مى شود.
8 - هنگام طلوع فجر رجوع مى کند و زن بر مرد حلال مى گردد.
9 - سپس زن مرتد مى شود و بر شوهر خود حرام مى گردد.
10 - در طلوع شمس توبه مى کند و بر شوهر خود حلال مى شود.
در میان بنى اسرائیل عابد زاهدى دل از دنیا کنده و پیوسته مشغول عبادت بود.
شیطان بزرگ لشکرش را فرا خواند و گفت : کدامیک از شما مى تواند این مرد عابد را از عبادت خدا باز دارد و او را گمراه سازد ؟
یکى گفت : او را به من واگذار.
شیطان گفت : از چه راهى مى خواهى وارد شوى ؟.
گفت : از ناحیه زنان .گفت ممکن نیست زیرا او لذت آنان را نچشیده است .
دیگرى گفت : او را به من بسپار.
شیطان پرسید: تو از چه راهى مى خواهى او را گمراه سازى ؟
گفت : از ناحیه شراب .
گفت : او به این امور توجه و اعتنائى ندارد.
امام کاظم علیه السلام از در خانه بشر حافى مى گذشت . آواز طرب انگیز و صداى ادوات لهو و لعب شنید.از کنیز وى که جلو منزل ایستاده بود ، پرسید: صاحب تو آزاد است یا بنده ؟
کنیز گفت : آزاد است .
فرمود: راست گفتى ، اگر او بنده بود، با خداى خویش مخالفت نمى کرد.
کنیزک ، مطلب را به مولاى خود اطلاع داد.
بشر ناگهان رنگ از رخسارش پرید، از جاى برخاست ، و با پاى برهنه دنبال امام دوید. از وى پوزش طلبید و توبه نمود. از آن پس به بشر حافى شهرت یافت .