قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

۳۰مورد از حقوق مسلمانان بر یکدیگر

رسول خدا علیه آلاف التحیة و الثناء فرمود: هر مسلمانى بر برادر مسلمانش سى حق دارد، که ذمه اش از این حقوق برى نمى شود، مگر به اداء آنها، یا عفو صاحب حق . و آن حقوق عبارتند از:
1 - خطاها و لغزشهاى او را ببخشد.
2 - در ناراحتیها و گرفتاریها به او مهربانى کند .
3 - اسرار شخصى او را مخفى دارد .
4 - عیوب و نقائص وى را جبران نماید.
5 - پوزش و عذرش را بپذیرد.
6 - بدى او را انکار، و در مقام دفاع از وى در برابر غیبت کنندگان برآید.
7 - همواره او را نصیحت کند و خیر خواه او باشد.
8 - دوستى او را حفظ کند.
9 - پیمانش را نشکند و به عهد خویش وفا دار بماند.
10 - در حال بیمارى به عیادت او برود.
11 - در تشییع جنازه او حاضر شود.
12 - دعوتش را بپذیرد.
13 - هدیه اش را قبول کند.
14 - عطاى او را جزا دهد.
15 - در مقابل احسان از او تشکر و سپاسگزارى کند.
16 - یار و مددکار خوبى براى او باشد .
17 - ناموس او را چون ناموس خود حفظ کند.
18 - نیاز مندیهاى او را بر طرف سازد.
19 - براى حل مشکلات و انجام خواسته هایش شفاعت و میانجیگرى کند .
20 - عطسه اش را تحیت گوید،و برایش سلامتى بخواهد.
21 - گمشده اش را بیابد.
22 - سلامش را جواب دهد.
23 - سخنش را نیکو شمرد.
24 - انعام و پاداش او را بخوبى بدهد.
25 - سوگندهایش را تصدیق و تاءیید نماید.
26 - او را دوست بدارد و با وى دشمنى نورزد.
27 - او را یارى کند چه ظالم باشد و چه مظلوم . یارى ظالم آنست که او را از ظلمش باز دارد، و یارى مظلوم آنکه او را بر گرفتن حقش مساعدت نماید.
28 - او را در سختیها و گرفتاریها تنها نگذارد و او را خوار نگرداند.
29 - از نیکیها آنچه براى خود دوست دارد، براى او هم دوست بدارد.
30 - آنچه از بدیها براى خود نمى خواهد، براى او هم نخواهد.
سپس فرمود: اگر مؤ من یکى از این حقوق را ادا نکند در قیامت صاحب حق ، حق خود را از او مطالبه خواهد نمود.

معماى ریاضى

چگونه مى توان اعداد 6رقمى یا 9 رقمى قابل قسمت بر عدد 37 را شناخت ؟ بتعبیر دیگر چگونه مى توان یک عدد 6 رقمى یا 9 رقمى ساخت که بر عدد 37 قابل قسمت باشد؟
اگر رمز این معما را به خوبى بیاموزید قادر خواهید بود ،همه اعداد 6 رقمى یا 9 رقمى قابل قسمت بر عدد 37 را بدست آورید. و ادعا کنید هر عدد سه رقمى یا شش رقمى به شما بدهند، شما با افزودن یک عدد سه رقمى به سمت راست یا چپ آن مى توانید عددى بسازید که بر 37 قابل قسمت باشد.

ادامه مطلب ...

نزول جبرئیل بر امیرالمؤ منین

صاحب روضة الشهداء، مولى حسین کاشفى سبزوارى ،واعظ مشهور عصر خود به خاطر بعضى مصالح به هرات رفت و به دربار میر على شیر پادشاه هرات نزدیک شد، و باخواهر ملا عبدالرحمن جامى ازدواج کرد.
مردم سبزوار که در تشیع تعصب شدیدى داشتند، به او سوء ظن پیدا کردند که شاید از مذهب تشیع متزلزل شده و برگشته باشد. لذا هنگام مراجعت شیخ حسین واعظ به سبزوار در صدد امتحان وى بر آمدند.
روزى شیخ حسین در مسجد جامع سبزوار منبر رفته بود. جمعیت زیادى براى استماع و امتحان او به مسجد آمده بودند .سخن به اینجا رسید که جبرئیل دوازده هزار مرتبه بر پیامبر نازل شد.
پیرمردى فرصت را مغتنم شمرد و با صداى بلند سؤ ال کرد: بگو بدانم ، جبرئیل چند مرتبه بر حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام نازل شده است ؟
واعظ که از سوء ظن مردم آگاه شده بود، متحیر ماند که چه پاسخ دهد .اگر بگوید: جبرئیل بر حضرت امیر نازل شده ، دروغ گفته ، و اگر بگوید نازل نشده ، چگونه از دست اهالى سبزوار جان سالم بدر برد.
پس از کمى تامل گفت : بیست و چهار هزار مرتبه جبرئیل بر حضرت امیر نازل شده است .
مردم با خوشحالى پرسیدند: به چه دلیل ؟
گفت : چون پیامبر فرمود: انا مدینة العلم و على بابها.
پس هر کس بخواهد به شهر داخل و از آن خارج شود باید دو بار از در بگذرد، یکى هنگام ورود و دیگرى هنگام خروج .

مدعیان پیغمبرى

در عصر خلافت ماءمون عباسى چندین نفر ادعاى پیغمبرى کردند.
الف یکى گفت : من ابراهیم خلیل هستم . او را نزد خلیفه آوردند.
خلیفه گفت : حضرت ابراهیم معجزاتى داشت . اگر تو یکى از آن معجزات را داشته باشى ادعایت را باور مى کنیم .
مدعى : بسیار خوب ، یکى از آن معجزات چه بوده است ؟.
خلیفه : ابراهیم را در آتش انداختند و نسوخت . ما هم ترا در آتش مى اندازیم ، اگر نسوختى ، به تو ایمان مى آوریم ، و ادعایت را مى پذیریم .
مدعى : این خیلى سخت است ، یک معجزه آسانترى بخواهید.
خلیفه : معجزه موسى را بیاور، عصایت را بینداز تا اژدها شود.
مدعى : اینکه از اولى سخت تر است .
خلیفه : معجزه عیسى را بیاور و این مرده را زنده کن .
مدعى : قبول دارم . الان قاضى القضات را مى کشم ، سپس زنده اش مى کنم .
قاضى القضات : من بدون این معجزه به تو ایمان آوردم . دیگر حاجت به این کار نیست .
ب شخص دیگرى را که دعوى پیغمبرى داشت نزد خلیفه آوردند.
خلیفه : اگر واقعا تو پیغمبرى ، الان (غیر موسم خربزه ) برایم خربزه حاضر کن .
مدعى : سه روز به من مهلت دهید.
خلیفه : امکان ندارد، همین الان باید بیاورى تا به صورت معجزه باشد.
مدعى : خیلى عجیب است . خدا با همه عظمتى که دارد خربزه را سه ماهه خلق مى کند، و من که مى خواهم سه روزه برایتان خربزه بیاورم دریغ مى کنید؟!!!.
ج دیگرى را نزد خلیفه آوردند.
خلیفه : به چه دلیلى ادعاى پیغمبرى مى کنى و معجزه ات چیست ؟
مدعى : این سنگ را در آب مى اندازم ، فورا آب مى شود!
خلیفه : بسیار خوب ، انجام بده تا ببینیم .
مدعى سنگ را به خلیفه نشان داد و در آب انداخت ، بلافاصله آب شد.
خلیفه : این قبول نیست ، من به تو سنگى مى دهم ، اگر آب شد ادعایت را مى پذیرم .
مدعى : خیلى عجیب است . من که از موسى مهمتر و بزرگتر نیستم ، و تو هم که از فرعون بدتر نیستى . مگر فرعون به موسى عصائى داد تا بیندازد و اژدها شود ، که تو مى خواهى از خودت به من سنگى بدهى که در آب اندازم و آب شود!
د خلیفه : اگر تو پیغمبرى ، این قفل را بدون کلید باز کن .
مدعى : من پیغمبرم ، نه کلید و قفل ساز.
ه خلیفه : اگر تو پیغمبرى ، این چند جوان بى ریش را اکنون ریش دار کن .
مدعى : حیف است این صورتهاى زیبا را با ریش بپوشانم ، ولى ریش دارها را حاضرم بى ریش کنم !
و شخص ادعاى خدائى کرد. ماءمورین او را گرفتند و نزد خلیفه بردند.
خلیفه پرسید: چه مى گویى ؟
گفت : مى گویم من خدا هستم .
خلیفه : اتفاقاً، یکى دو نفر پیش از تو آمده بودند و مى گفتند ما پیغمبر هستیم .
مدعى : به خدا سوگند، دروغ گفته اند، من تاکنون کسى را به پیغمبرى نفرستاده ام .

مجهولات

ابن جوزى بر فراز منبر نشسته بود و مردم را موعظه مى کرد.
یکى از شنوندگان از او سؤ الى کرد.
گفت : نمى دانم .
پرسید: پس چرا بالاى منبر رفته اى و در آن بالا نشسته اى .
پاسخ داد: من به مقدار علم و دانش خود بالا رفته ام . اگر بنا بود به اندازه جهل و نادانى خود بالا بروم ، به آسمان مى رسیدم .
و نیز گویند: شخصى از بوذر جمهور حکیم مطلبى پرسید:
گفت : نمى دانم .
سؤ ال کرد: پس چرا اینهمه حقوق مى گیرى ؟
پاسخ شنید: حقوق مرا در مقابل معلومات من مى دهند. اگر بنا بود در مقابل مجهولات به من حقوق بدهند خزانه دولت کافى نبود.

یک گناه و سه گناه

گویند: شبى خلیفه از خانه اى صداى ساز و آواز زن و مردى را شنید. تصمیم گرفت صاحب خانه را نهى از منکر کند. چون در خانه بسته بود، از دیوار بالا رفت . دید مشغول میگسارى هستند. فریاد زد: اى صاحب خانه ، اى دشمن خدا، پنداشتى اگر در خانه خلوت مرتکب گناه شوى ، خدا تو را رسوا نمى سازد.
صاحب خانه : اگر من مرتکب یک گناه شدم ، تو سه گناه مرتکب گشتى .
خلیفه : چطور ؟ پاسخ شنید:
گناه اول آنکه خداوند فرمود: وَ لاتَجَسَّسُوا در حالى که تو درباره ما تجسس کردى .
گناه دوم آنکه خداوند فرمود: وَ آتُو البُیُوتَ مِن اَبوابِها.
از در وارد خانه شوید، و تو از بام و دیوار وارد شدى .
گناه سوم آنکه خداوند فرمود:
لاتَدخُلُوا بُیُوتا غَیرَ بُیُوتِکُم حَتى تَستَاءنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلى اَهلِها.
هر گاه به خانه اى وارد شدید به اهل خانه سلام کنید و تو بر ما سلام نکردى .
خلیفه : حق با تو است ، راست گفتى . پس بیا با هم توبه کنیم .

ماءموریت در خواب

سیدابراهیم دمشقى که نسبش به سید مرتضى علم الهدى مى رسد و تنها سه دختر داشت و سن او متجاوز از نود سال ، و شخصى محترم و معتمد بود، در سال 1280 ه‍ ق واقعه اى عجیب برایش رخ داد.
شبى حضرت رقیه سلام الله علیها در عالم رؤ یا به دختر بزرگ سید مى فرماید: به پدرت بگو به والى بگوید: آب میان قبر و لحد من افتاده ، و بدن من در اذیت است . بگو بیاید و قبر مرا تعمیر کند.
دخترخواب خویش را براى پدرش باز گفت ، ولى او ترتیب اثر نداد.
شب دوم دختر وسطى همان خواب را دید. به پدر گفت و او توجهى ننمود.
شب سوم دختر کوچک سید همان خواب را دید و براى پدر نقل کرد. ولى این بار نیز سید اعتنائى نکرد.
شب چهارم خود سید ابراهیم در خواب مى بیند حضرت رقیه باعتاب به او فرمود: چرا والى را خبر نکردى ؟
فردا صبح سید نزد والى شام رفت و جریان خوابها و دستور حضرت رقیه را براى والى نقل کرد.
والى دستور داد علماء اجتماع کنند. پس از مذاکره تصمیم به نبش قبر گرفته شد. همه غسل کردند و لباس تمیز پوشیدند. قرار شد هر کس قفل درب حرم را بگشاید، او قبر را نبش کند و جسد حضرت را بیرون آورد تا قبر تعمیر و مهیا شود.
اتفاقا قفل به دست سید ابراهیم باز شد.حرم را خلوت ، و نبش قبر کردند . سنگ لحد را برداشته و بدن نازنین رقیه صحیح و سالم آشکار شد. دیدند آب زیادى لحد واطراف آنرا فرا گرفته است . سید بدن را از داخل قبر بیرون آورد و روى زانوى خود نهاد، و چون باران اشک ریخت . سرانجام پس از سه روز قبر را به طور کامل و اساسى تعمیر کردند و سید بلافاصله بدن را دفن نمود.
هنگام خروج از قبر از خداوند تقاضا کرد پسرى به او عطا نماید. دعاى او مستجاب شد و خدا به وى پسرى داد که نامش را سید مصطفى گذاشت .

سگ ده خصلت دارد که اگر در انسان باشد از نیکان و سعدا خواهد بود.

1 - سگ خانه مخصوص ندارد، و این از صفات مجردان است .
2 - سگ غالبا در شب ظاهر مى شود و این از صفات عابدان است .
3 - سگ زاد و توشه خود را در سفر حمل نمى کند و این علامت توکل است .
4 - سگ هنگامى که سفره مى گسترانند و طعام حاضر مى شود در گوشه اى مى نشیند و این نشانه طبع بلند اوست .
5 - اگر سگ را صاحبش بزند و از خود براند با کوچکترین بهانه اى برمى گردد و این از نشانه هاى مریدان است .
6 - سگ از صاحبش در سختى جدا نمى شود و این از نشانه هاى صابران است .
7 - سگ هنگام مرگ چیزى به ارث نمى گذارد و این از علائم زاهدان است .
8 - سگ همیشه گرسنه است و این علامت مجاهدان است .
9 - سگ همواره بیمناک است و این علامت صالحان است .
10 - سگ به کم دنیا راضى است و این علامت عاشقان است
.
براستى اگر انسان از همه علائق و وابستگیهاى دنیا بریده باشد و از همه چیز دل بکند، خداوند یکتا را بپرستد و بر او اعتماد و توکل نماید، و به غیر او امیدى نداشته باشد. مرادش خدا باشد، در مقابل سختیها استقامت نماید، ناملایمات را بر خود هموار سازد، نسبت به دنیا بى اعتنا باشد، در راه خدا تلاش و پیکار کند و عمل صالح انجام بدهد، و مشتاق لقاء حق باشد، بدون شک چنین شخصى از نیکان روزگار و مصداق انسان کامل است و از زمره سعدا بشمار مى آید.
انسان کامل کسى است که واجد این ده خصلت باشد: تجرد، تعبد ، توکل ، نزخ ، ارادت ، استقامت ، زهد، جهد، صلاح و عشق.

معما

1 - آن چیست که هم زیاد مى شود و هم کم ؟
2 - آن چیست که زیاد مى شود ولى کم نمى شود؟
3 - آن چیست که کم میشود ولى زیاد نمیشود؟
4 - آن کدام پرنده اى است که یکبار بیشتر نپرید؟
5 - آن چیست که تنفس مى کند ولى جان ندارد ؟

ادامه مطلب ...

مادر و همسر و خواهر شهید

عمرو بن جموح یکى از یاران فداکار پیامبر و مشتاقان شهادت در راه خدا بود. وى چهار پسر داشت که در جنگ احد حضور یافتند . چون عمرو از ناحیه پا ناراحت بود، فرزندانش مانع حضور او در نبرد با دشمن شدند.
عمرو خدمت پیامبر آمد و عرض کرد: فرزندانم مرا از حضور در صحنه جنگ باز مى دارند، در حالى که من دوست دارم با همین پاها در بهشت قدم بگذارم .
پیامبر فرمود: خداوند تکلیف را از امثال تو بر داشته است . لَیسَ عَلَى الاَْعْرَجِ حَرَجٌ تو معذور هستى .
ولى وقتى پیامبر علاقه شدید او را براى شرکت در جنگ ملاحظه نمود، خطاب به فرزندان عمرو فرمود: چرا پدرتان را از شرکت در جهاد باز مى دارید. به این ترتیب عمرو بن جموح نیز در جهاد مقدس شرکت نمود، و به همراه فرزند و برادر همسرش در جنگ احد به درجه رفیعه شهادت نائل گشت .

ادامه مطلب ...