۱- یقظه : بیدارى از خواب غفلت و شناخت مقام آدمیت .
2 - توبه : باز گشت به خدا و پناه آوردن به حضرت حق جل جلاله .
3 - ورع : پرهیز از محرمات و شبهات .
4 محاسبه : ارزیابى خوبیها و بدیهاى نفس با خود و دیگران .
5 - ارادت : میل به رسیدن به مراد با جد و جهد بسیار.
6 - زهد: ترک علائق دنیا و دل از غیر خدا بریدن .
7 - فقر: خالى ساختن دل از محبت آنچه ندارد.
8 - صدق : یکرنگى و یکسان بودن باطن و ظاهر.
9 - صبر: استقامت در مقابل هواهاى نفسانى و در جهت رفع موانع .
10 - رضا: خشنودى از سختیها و گرفتاریها.
11 - اخلاص : عمل خود را براى خدا خالص نمودن و از ریا پرهیز کردن .
12 - توکل : اعتماد بر خدا در همه کارها ،و باور این حقیقت که هر چه او بخواهد خیر است .
شبى دزدى وارد خانه روضه خوانى شد، وسائل قیمتى منزل را جمع کرد، و در یک چادر شب بزرگ پیچید. هنگامى که خواست آنرا بلند کند تا بر پشتش بیندازد و فرار کند، بر حسب عادت گفت : یا على
روضه خوان از صداى یاعلى دزد از خواب پرید، و از جا بر خاست و مچ دزد را گرفت و گفت : کجا؟ من یک عمر یا حسین گفته ام تا این وسائل را تهیه نموده ام . حالا تو مى خواهى همه اینها را با گفتن یک یا على ببرى ؟!
مردى روستائى در حالى که زنگوله و ریسمانى به گردن بزش آویخته و سر آن را به دست گرفته بود، سوار بر الاغش به شهر مى رفت .
سه دزد او را دیدند، یکى از آنها گفت : من بزش را مى دزدم .
دیگرى گفت : من الاغش را مى برم .
و سومى گفت : من لباسهایش را مى ربایم .
دزد اول آهسته آمد،ریسمان و زنگوله را از گردن بز در آورد ،و به دم الاغ بست و بز را برداشت و پا به فرار گذاشت .
دزد دوم نزد مرد روستائى آمد و با تمسخر گفت : همه ریسمان و زنگوله را به گردن الاغ مى بندند، تو به دم الاغ بسته اى ؟
مرد ساده پشت سرش را نگاه کرد. دید بزش نیست . گفت : اى واى ، بزم چه شد.
دزد گفت : بزت چه جورى بود؟
مرد ساده نشانه هاى بز را به دزد گفت .
دزد اظهار کرد: چند لحظه پیش کسى را دیدم که بزى با این نشانه ها همراه داشت و از این راه مى رفت .
ابو ریحان بیرونى در حال احتضار بود.یکى از دانشمندان به دیدنش آمد.
ابوریحان از او در باره یک مطلب علمى سوال کرد.
گفت : اکنون وقت سؤ ال و جواب و مباحثه نیست . ابوریحان اصرار کرد و گفت : عقل حکم مى کند دانستن بهتر از ندانستن است . پس اگر بدانم و از این دنیا بروم بهتر است از اینکه این نکته علمى را ندانم و از این دنیا رخت بر بندم .
پس مرد دانشمند پاسخ سؤ ال ابوریحان را داد و از جاى برخاست تا به خانه اش برود. ولى هنوز از منزل خارج نشده بود که ابوریحان بدرود حیات گفت و صداى شیون از اهل خانه بلند شد.
ابو دلامه بر مهدى عباسى وارد شد.خلیفه به او گفت : چه حاجتى دارى ؟
ابو دلامه : استدعا دارم یک سگ شکارى به من مرحمت کنید.
خلیفه دستور داد سگى به او بدهند.
ابو دلامه : اى خلیفه ،پیاده که نمى توان شکار کرد.
خلیفه : یک مرکب سوارى هم به او بدهید.
ابو دلامه : یک سگ و اسب محتاج به نگهبان است .
خلیفه : غلامى براى خدمتگزارى به او بدهید.
ابودلامه : اگر شکارى کردم چه کسى آنرا طبخ نماید.
خلیفه : کنیزى براى آشپزى و طبخ شکار به او بدهید.
ابو دلامه : خیلى متشکرم ، ولى این غلام و کنیز در کجا زندگى کنند.
خلیفه : بسیار خوب ،منزلى هم در اختیار او بگذارید.
ابودلامه : مخارج این غلام و کنیز، و اسب و سگ را چگونه تاءمین کنم ؟
خلیفه : هزار جریب زمین آباد آماده زراعت در اختیار او قرار دهید.
ابودلامه : از لطف شما سپاسگزارم .
خلیفه : دیگر چیزى نمى خواهید؟
ابو دلامه : فعلا کافى است .
پیامبر: کسى که زبان ذاکر داشته باشد، خیر دنیا و آخرت به او عطا شود.
کسى که همواره به یاد خدا باشد خدا او را دوست دارد، و از نفاق و دوزخ او را حفظ کند.
اى موسى : در هر حال مرا فراموش مکن ، زیرا فراموش کردن من قلب را مى میراند.
اى عیسى : مرا یاد کن تا به یاد تو باشم .
امام صادق علیه السلام : خداوند متعال فرمود:
هر کس در خلوت ونهان مرا یاد کند، او را در جلوت و عیان یاد خواهم.
یا اَیَّهَا الَّذینَ امَنُوا اذکُروُا اللهَ ذِکرا کَثیرا # وَ سَبِّحُوهُ بُکرَةً وَ اَصیلا(
پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: ملائکه بر مجالس اهل ذکر مى گذرند. پس بر بالاى سر ایشان توقف مى کنند و با گریه اهل ذکر مى گریند و دعاى آنان را آمین مى گویند.
هنگامى که فرشتگان به آسمان بالا مى روند ،خداوند مى فرماید: فرشتگان من کجا بودید در حالى که خدا به ایشان دانا تراست .
فرشتگان : پروردگارا تو دانا ترى . ما در یکى از مجالس اهل ذکر شرکت کرده بودیم . آنان را مشاهده کردیم که تسبیح و تقدیس تو مى گویند و بر گناهانشان از تو طلب مغفرت مى کنند، از آتش دوزخ مى ترسند، و به ثواب تو امید دارند.
خداوند: شما را گواه مى گیرم که گناهان ایشان را بخشیدم ، و آنان را از دو زخ ایمن ساختم و بهشت را براى آنان واجب گرداندم .
فرشتگان : خداوندا، در مجلس کسى بود که بیاد تو نبود و ترا تقدیس و تسبیح نمى کرد.
خداوند عزوجل : من او را هم بواسطه مجالست با اهل ذکر و شرکت در مجالس دینى و مذهبى بخشیدم . زیرا همنشین اهل ذکر، شقى و بدبخت نمى گردد.
بلوهر حکیم گوید: شنیدم مردى از فیل مستى مى گریخت و فیل به دنبال او مى دوید و خود را به وى نزدیک مى ساخت .آن مرد بناچار خود را در چاهى آویخت و به درختى که در کنار چاه روئیده بود چنگ زد.
ناگهان مشاهده نمود دو موش بزرگ یکى سیاه و دیگرى سفید، مشغول جویدن و قطع ریشه آن درخت هستند. زیر پاى خود را نگریست ، چهار مار افعى سر از سوراخ بیرون آورده بودند، و هر لحظه ممکن بود او را نیش بزنند. به قعر چاه نگاهى انداخت ، دید اژدهائى دهان گشوده و منتظر افتادن او است تا او را فرو بلعد. سرش را بلند کرد، دید مقدارى عسل به شاخه درخت آلوده شده است . پس از همه چیز غافل شد و مشغول لیسیدن عسل شد.
در بیان حقیقت این داستان گفته اند:
آن چاه عمیق ، دنیاى پر از آفات و مصیبات است .
آن شاخه درخت ، عمر آدمى است .
آن دو موش سیاه و سفید، شب و روز است که ریشه عمر را قطع مى کند.
آن چهار افعى ، اخلاط چهارگانه مزاج (سوداء، صفراء، بلغم و خون ) هستند که به منزله زهرهاى کشنده اى است که انسان را هلاک مى کنند.
آن اژدها مرگ است که پیوسته انتظار مى کشد.
آن عسل که فریفته آن شد و او را از همه خطرات و مهلکات غافل ساخت ، لذتهاى دنیوى و خواهشهاى نفسانى است .
رزمندگان اسلام در جنگ تبوک با مشکلات فراوان مواجه بودند. به طورى که هر ده نفر یک شتر داشتند، و هر ساعتى یک نفر سوار مى شد و نه نفر دیگر پیاده بودند. غذاى آنها جو سبوس نگرفته و خرماى مانده ترش شده بود.
هر گاه خیلى گرسنه مى شدند و تاب و توان خود را از دست مى دادند، یکى یک دانه خرما در دهان مى گذاشت و مى مکید به اندازه اى که طعم خرما را بچشد. سپس به رفیقش مى داد تا او بمکد، و به همین ترتیب .
خلاصه رزمندگان در جنگ تبوک از نظر آب و غذا و سایر امکانات در سختى بسیار بودند و متحمل مشکلات فراوان شدند.
بسیارى از رزمندگان در جنگ تبوک بر اثر تشنگى به شهادت رسیدند.
حذیفة بن یمانى مى گوید: من ظرف آبى بدست آوردم ، به پسر عمویم دادم تا آب بنوشد .گفت : آن را به هشام بده . نزد هشام رفتم تا به او آب بدهم . گفت : به نفر سومى بده .
وقتى به او رسیدم ، دیدم از شدت تشنگى شهید شده ، برگشتم تا به نفر دوم آب بدهم . او هم جان سپرده بود .سراغ اولى رفتم .دیدم او هم جان به جان آفرین تسلیم نموده و شربت گواراى شهادت نوشیده است .
این ماجرا در باره هفت نفر از رزمندگان احد نیز ذکر شده است .
راوى مى گوید: آبى که براى رفع عطش یک نفر کافى بود به یکى از این رزمندگان دادم .
گفت : به فلانى بدهید. و او به سومى حواله داد. همین طور هریک دیگرى را بر خود ترجیح داد تا به نفر هفتم رسیدم ، دیدم او بر اثر شدت عطش جان سپرده است . برگشتم تا به ششمى آب برسانم ، دیدم او هم شهید شده ، و بهمین ترتیب هر هفت نفر به درجه رفیعه شهادت نائل گشته بودند.اینجا این آیه نازل شد: وَیُؤ ثِرُونَ عَلى اَنفُسِهِم وَ لَو کانَ بِهِم خَصاصَةٌ