قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

سیر منازل کمال

۱- یقظه : بیدارى از خواب غفلت و شناخت مقام آدمیت .
2 - توبه : باز گشت به خدا و پناه آوردن به حضرت حق جل جلاله .
3 - ورع : پرهیز از محرمات و شبهات .
4 محاسبه : ارزیابى خوبیها و بدیهاى نفس با خود و دیگران .
5 - ارادت : میل به رسیدن به مراد با جد و جهد بسیار.
6 - زهد: ترک علائق دنیا و دل از غیر خدا بریدن .
7 - فقر: خالى ساختن دل از محبت آنچه ندارد.
8 - صدق : یکرنگى و یکسان بودن باطن و ظاهر.
9 - صبر: استقامت در مقابل هواهاى نفسانى و در جهت رفع موانع .
10 - رضا: خشنودى از سختیها و گرفتاریها.
11 - اخلاص : عمل خود را براى خدا خالص نمودن و از ریا پرهیز کردن .
12 - توکل : اعتماد بر خدا در همه کارها ،و باور این حقیقت که هر چه او بخواهد خیر است .

دزد یا حسین

شبى دزدى وارد خانه روضه خوانى شد، وسائل قیمتى منزل را جمع کرد، و در یک چادر شب بزرگ پیچید. هنگامى که خواست آنرا بلند کند تا بر پشتش بیندازد و فرار کند، بر حسب عادت گفت : یا على
روضه خوان از صداى یاعلى دزد از خواب پرید، و از جا بر خاست و مچ دزد را گرفت و گفت : کجا؟ من یک عمر یا حسین گفته ام تا این وسائل را تهیه نموده ام . حالا تو مى خواهى همه اینها را با گفتن یک یا على ببرى ؟!

دزدان حرفه اى

مردى روستائى در حالى که زنگوله و ریسمانى به گردن بزش آویخته و سر آن را به دست گرفته بود، سوار بر الاغش به شهر مى رفت .
سه دزد او را دیدند، یکى از آنها گفت : من بزش را مى دزدم .
دیگرى گفت : من الاغش را مى برم .
و سومى گفت : من لباسهایش را مى ربایم .
دزد اول آهسته آمد،ریسمان و زنگوله را از گردن بز در آورد ،و به دم الاغ بست و بز را برداشت و پا به فرار گذاشت .
دزد دوم نزد مرد روستائى آمد و با تمسخر گفت : همه ریسمان و زنگوله را به گردن الاغ مى بندند، تو به دم الاغ بسته اى ؟
مرد ساده پشت سرش را نگاه کرد. دید بزش نیست . گفت : اى واى ، بزم چه شد.
دزد گفت : بزت چه جورى بود؟
مرد ساده نشانه هاى بز را به دزد گفت .
دزد اظهار کرد: چند لحظه پیش کسى را دیدم که بزى با این نشانه ها همراه داشت و از این راه مى رفت .

ادامه مطلب ...

کسب علم در حال احتضار

ابو ریحان بیرونى در حال احتضار بود.یکى از دانشمندان به دیدنش آمد.
ابوریحان از او در باره یک مطلب علمى سوال کرد.
گفت : اکنون وقت سؤ ال و جواب و مباحثه نیست . ابوریحان اصرار کرد و گفت : عقل حکم مى کند دانستن بهتر از ندانستن است . پس ‍ اگر بدانم و از این دنیا بروم بهتر است از اینکه این نکته علمى را ندانم و از این دنیا رخت بر بندم .
پس مرد دانشمند پاسخ سؤ ال ابوریحان را داد و از جاى برخاست تا به خانه اش برود. ولى هنوز از منزل خارج نشده بود که ابوریحان بدرود حیات گفت و صداى شیون از اهل خانه بلند شد.

خلیفه دست و دل باز

ابو دلامه بر مهدى عباسى وارد شد.خلیفه به او گفت : چه حاجتى دارى ؟
ابو دلامه : استدعا دارم یک سگ شکارى به من مرحمت کنید.
خلیفه دستور داد سگى به او بدهند.
ابو دلامه : اى خلیفه ،پیاده که نمى توان شکار کرد.
خلیفه : یک مرکب سوارى هم به او بدهید.
ابو دلامه : یک سگ و اسب محتاج به نگهبان است .
خلیفه : غلامى براى خدمتگزارى به او بدهید.
ابودلامه : اگر شکارى کردم چه کسى آنرا طبخ نماید.
خلیفه : کنیزى براى آشپزى و طبخ شکار به او بدهید.
ابو دلامه : خیلى متشکرم ، ولى این غلام و کنیز در کجا زندگى کنند.
خلیفه : بسیار خوب ،منزلى هم در اختیار او بگذارید.
ابودلامه : مخارج این غلام و کنیز، و اسب و سگ را چگونه تاءمین کنم ؟
خلیفه : هزار جریب زمین آباد آماده زراعت در اختیار او قرار دهید.
ابودلامه : از لطف شما سپاسگزارم .
خلیفه : دیگر چیزى نمى خواهید؟
ابو دلامه : فعلا کافى است .

فضیلت ذکر

پیامبر: کسى که زبان ذاکر داشته باشد، خیر دنیا و آخرت به او عطا شود.
کسى که همواره به یاد خدا باشد خدا او را دوست دارد، و از نفاق و دوزخ او را حفظ کند.
اى موسى : در هر حال مرا فراموش مکن ، زیرا فراموش کردن من قلب را مى میراند.
اى عیسى : مرا یاد کن تا به یاد تو باشم .
امام صادق علیه السلام : خداوند متعال فرمود:
هر کس در خلوت ونهان مرا یاد کند، او را در جلوت و عیان یاد خواهم. 

یا اَیَّهَا الَّذینَ امَنُوا اذکُروُا اللهَ ذِکرا کَثیرا # وَ سَبِّحُوهُ بُکرَةً وَ اَصیلا( 

نجات اهل ذکر

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: ملائکه بر مجالس اهل ذکر مى گذرند. پس بر بالاى سر ایشان توقف مى کنند و با گریه اهل ذکر مى گریند و دعاى آنان را آمین مى گویند.
هنگامى که فرشتگان به آسمان بالا مى روند ،خداوند مى فرماید: فرشتگان من کجا بودید در حالى که خدا به ایشان دانا تراست .
فرشتگان : پروردگارا تو دانا ترى . ما در یکى از مجالس اهل ذکر شرکت کرده بودیم . آنان را مشاهده کردیم که تسبیح و تقدیس تو مى گویند و بر گناهانشان از تو طلب مغفرت مى کنند، از آتش دوزخ مى ترسند، و به ثواب تو امید دارند.
خداوند: شما را گواه مى گیرم که گناهان ایشان را بخشیدم ، و آنان را از دو زخ ایمن ساختم و بهشت را براى آنان واجب گرداندم .
فرشتگان : خداوندا، در مجلس کسى بود که بیاد تو نبود و ترا تقدیس و تسبیح نمى کرد.
خداوند عزوجل : من او را هم بواسطه مجالست با اهل ذکر و شرکت در مجالس دینى و مذهبى بخشیدم . زیرا همنشین اهل ذکر، شقى و بدبخت نمى گردد.

خواب غفلت

بلوهر حکیم گوید: شنیدم مردى از فیل مستى مى گریخت و فیل به دنبال او مى دوید و خود را به وى نزدیک مى ساخت .آن مرد بناچار خود را در چاهى آویخت و به درختى که در کنار چاه روئیده بود چنگ زد.
ناگهان مشاهده نمود دو موش بزرگ یکى سیاه و دیگرى سفید، مشغول جویدن و قطع ریشه آن درخت هستند. زیر پاى خود را نگریست ، چهار مار افعى سر از سوراخ بیرون آورده بودند، و هر لحظه ممکن بود او را نیش بزنند. به قعر چاه نگاهى انداخت ، دید اژدهائى دهان گشوده و منتظر افتادن او است تا او را فرو بلعد. سرش را بلند کرد، دید مقدارى عسل به شاخه درخت آلوده شده است . پس از همه چیز غافل شد و مشغول لیسیدن عسل شد.
در بیان حقیقت این داستان گفته اند:
آن چاه عمیق ، دنیاى پر از آفات و مصیبات است .
آن شاخه درخت ، عمر آدمى است .
آن دو موش سیاه و سفید، شب و روز است که ریشه عمر را قطع مى کند.
آن چهار افعى ، اخلاط چهارگانه مزاج (سوداء، صفراء، بلغم و خون ) هستند که به منزله زهرهاى کشنده اى است که انسان را هلاک مى کنند.
آن اژدها مرگ است که پیوسته انتظار مى کشد.
آن عسل که فریفته آن شد و او را از همه خطرات و مهلکات غافل ساخت ، لذتهاى دنیوى و خواهشهاى نفسانى است .

مشکلات رزمندگان

رزمندگان اسلام در جنگ تبوک با مشکلات فراوان مواجه بودند. به طورى که هر ده نفر یک شتر داشتند، و هر ساعتى یک نفر سوار مى شد و نه نفر دیگر پیاده بودند. غذاى آنها جو سبوس نگرفته و خرماى مانده ترش شده بود.
هر گاه خیلى گرسنه مى شدند و تاب و توان خود را از دست مى دادند، یکى یک دانه خرما در دهان مى گذاشت و مى مکید به اندازه اى که طعم خرما را بچشد. سپس به رفیقش مى داد تا او بمکد، و به همین ترتیب .
خلاصه رزمندگان در جنگ تبوک از نظر آب و غذا و سایر امکانات در سختى بسیار بودند و متحمل مشکلات فراوان شدند.

نمونه ایثار

بسیارى از رزمندگان در جنگ تبوک بر اثر تشنگى به شهادت رسیدند.
حذیفة بن یمانى مى گوید: من ظرف آبى بدست آوردم ، به پسر عمویم دادم تا آب بنوشد .گفت : آن را به هشام بده . نزد هشام رفتم تا به او آب بدهم . گفت : به نفر سومى بده .
وقتى به او رسیدم ، دیدم از شدت تشنگى شهید شده ، برگشتم تا به نفر دوم آب بدهم . او هم جان سپرده بود .سراغ اولى رفتم .دیدم او هم جان به جان آفرین تسلیم نموده و شربت گواراى شهادت نوشیده است .
این ماجرا در باره هفت نفر از رزمندگان احد نیز ذکر شده است .
راوى مى گوید: آبى که براى رفع عطش یک نفر کافى بود به یکى از این رزمندگان دادم .
گفت : به فلانى بدهید. و او به سومى حواله داد. همین طور هریک دیگرى را بر خود ترجیح داد تا به نفر هفتم رسیدم ، دیدم او بر اثر شدت عطش جان سپرده است . برگشتم تا به ششمى آب برسانم ، دیدم او هم شهید شده ، و بهمین ترتیب هر هفت نفر به درجه رفیعه شهادت نائل گشته بودند.اینجا این آیه نازل شد:
وَیُؤ ثِرُونَ عَلى اَنفُسِهِم وَ لَو کانَ بِهِم خَصاصَةٌ