دو مرد را به نزد یکى از حاکمان آوردند، در حق یکى از آنها گفتند: که این کافر است
حرفهاى کفر و زندقه بزبان مى آورد، و در خصوص دیگرى گفتند: که علنا شراب مى
خورد و عربده مى کشد.
حاکم امر کرد کافر را بکشند و شراب خوار را حد بزنند، جلاد
اول شراب خوار را با خود برد که حد بزند، آن مرد گفت : اى امیر تو را بخدا قسم مى
دهم دیگرى را معین فرمایید که به من حد بزند، من به این شخص راضى نیستم ، امیر با
تعجب گفت : براى تو چه فرقى مى کند که این حد بزند یا دیگرى ، شرابخوار گفت :
این مرد بى شعور و بى حواس است ، عوض اینکه مرا حد بزند، مرا مى کشد، و کافر را
حد مى زند، امیر از این سخن خنده زیاد کرده و از وى عفو نمود.
نقل است : که شخصى را یک شبى اتفاقى حاجت به خانه دوستى افتاد دوست را آواز داد، اما
چون صاحب خانه صداى یار خود شنید و شناخت ، شمشیرى
حمایل خود کرده ، و کیسه زرى در دست و کنیز زیبائى در پشت سر، در خانه اش بگشود و
با او معانقه نمود رفیقش پرسید که کیسه زر و شمشیر و کنیز بهر چیست ؟ گفت : با خود
فکر کردم که دوست من بى وقت بدرخانه من آمده خالى از سه
حال نیست .
یا دشمنى با او آغاز خصومت کرده که به حمایت من نیازمند است .
یا فقر و فاقه بر او غلبه کرده که به زر محتاج است .
یا از تنهائى دلتنگ شده به مونسى مشتاق است .
و من هر سه را قبل از طلب حاضر ساختم که به هر کدام اشاره نماید از عهده برآیم.
یکى از بزرگان شام که در اصفهان بود نقل کرد، مردى از اهل شام بر من وارد شد من او را روزى با خود به حمام بردم و در حمام مردى از اهل اصفهان بود، پس عرب شامى بادى صدادار از خود خارج نمود، پس من بر او فریاد زدم که این چه کارى بود کردى ؟ او گفت : اى برادر ما به زبان عربى ضرطه خارج مى کنیم و آنها عجم هستند و زبان ما را نمى فهمند، همانطور که ما زبان آنانرا نمى فهمیم .
لطیفه گویند یکى از اعراب شترى کم کرده بود، نذر کرد که اگر تو را پیدا کند به دو درهم بفروشد اتفاقا شتر پیدا شد اما عرب راضى نشد که شتر را به این قیمت کم بفروشد، پس گربه اى گرفت و به گردن شتر آویخت ، و به بازار آورد و فریاد زد که شتر را به دو درهم مى فروشم و گربه را به پانصد درهم ، و آن دو را جداى از هم نمى فروشم ، شخصى به او گفت : چه شتر ارزانى البته اگر گردن بند نداشت .
در کتابها نقل شده که بهلول روزى به مسجد آمد دید ابوحنیفه دارد درس مى دهد، و در میان
صحبتهایش گفت : امام صادق (ع ) چیزهائى مى گوید که من از کلام او تعجب مى کنم .
1- مى گوید خداوند تبارک و تعالى موجود است ولى نه در دنیا و نه در آخرت دیده نمى
شود و آیا مى شود چیزى موجود باشد و دیده نشود این نیست جز تناقض زیرا که موجود
بودن . دیده نشدن تناقض دارد.
2- مى گوید شیطان در آتش عذاب مى شود، با اینکه شیطان از آتش خلق شده ، پس
چگونه چیزى عذاب مى شود با همان چیزى که از آن آفریده شده .
3- باز امام صادق مى گوید هر کارى که بندگان خدا انجام مى دهند خودشان آن را انجام
مى دهند خدا انجام نمى دهد، با این که آیات دلالت دارد که خدا همه کارها را انجام مى دهد.
بهلول
هنگامى که این مطالب را از ابوحنیفه شنید کلوخى برداشت و به مغز ابوحنیفه زد، در این
هنگام خون به ریش و صورت ابوحنیفه جارى شد ابوحنیفه به سرعت پیش خلیفه رفت و
از بهلول شکایت کرد، بهلول را حاضر کردند و از او علت این
عمل را جویا شدند، بهلول به خلیفه گفت : او مى گوید که حضرت امام جعفر صادق علیه
السلام در سه مسئله اشتباه نموده .
1- ابوحنیفه خیال مى کند هیچ کارى فاعلى ندارد جز خداى
متعال ، بنابر این زخم سر او کار خدا است و من تقصیرى ندارم .
2- او مى گوید هر چیزى که موجود است باید دیده شود پس این درد هم اکنون در سر او
موجود است با اینکه احدى او را نمى بیند.
3- او از خاک خلق شده و این کلوخ هم از خاک است و او
خیال مى کند جنس همجنس خود را عذاب نمى کند و هیچ جنسى به جنس خود شکنجه نمى شود
پس چرا او از این کلوخ اظهار درد و سوزش مى کند.
خلیفه وقتى کلام بهلول را شنید به شگفت آمد و او را از دست ابوحنیفه آزاد نمود.
مرحوم علامه سید نعمت الله جزائرى گوید: در زمان ما یکى از صوفیه (که به آنان پیر
مى گویند) در اصفهان بود، براى من نقل کردند که مردى پسر بچه اى آنان نمکى و زیبا
داشت ، او را آورد در نزد این پیر تا به او ورد و ذکر بیاموزد و به او گفت : این پسر
بچه غلام شما باشد تا به او ذکر تعلیم نمائى .
پیر به پسر بچه حجره اى داد و هر روز ورد و ذکر مخصوصى از صوفیان به او یاد
مى داد، پس چون خواست برخیزد قبضه اى از تسبیح چوبى خود را گرفت ، و گفت : من
استخار نمودم شب را در نزد تو بمانم استخاره ام خوب آمده ، پسر بچه براى او فرشى
پهن نمود و هر کدام بر روى فرش خود خوابیدند، پس از آن به پسر گفت : دوباره
استخاره کردم که من با تو بر روى یک فرش بخوابم استخاره ام خوب آمده ، پسر فرش
پهن نموده و دو نفرى بر روى یک فرش خوابیدند سپس استخاره کرد که با او معانقه
کند، به پسر گفت : استخاره خوب آمد در این هنگام پسر ساکت شد، سپس پیر گفت من
استخاره کردم و از خدا طلب عفو نمودم ، که در شکم تو نورى از نور خودم قرار دهم
استخاره ام خوب آمد، وقتى که پسر متوجه شد که الان است که ...با صداى بلند فریاد
زد که به فریادم برسید که او به من قصد سوء دارد پس مردم آمدند و پسر را از نور
این پیر صوفى خلاص کردند، و او را به نزد پدرش فرستادند، مردم از دیانت ریائى
او در شگفت شدند که چه ظاهر خوبى داشت اما باطنش با شیطان بوده است.
مرحوم علامه سید نعمت الله جزائرى صاحب کتاب زهر الربیع گوید: چشمم ضعیف و کم دید شده بود، پس رفتم در کربلاء و در زیر گنبد حضرت سیدالشهداء علیه السلام زیارت عاشورا را خواندم پس در روز دوم یا سوم که در آنجا بودم وقتیکه زوار خارج شدند خدام روضه مطهره آن حضرت آنجا را جارو نمودند که فرش پهن کنند من و جمعى دیگر نرفتیم و در زیر قبه آن حضرت ماندیم پس یک مقدار گردى از جارو نمودن فرشها پیدا شد من چشمهایم را باز نگاهداشتم تا از آن غبارها پر کنم پس وقتى که چشمهایم را از غبار زوار و خاکهاى قبه آن حضرت پر کردم و از روضه مطهره آن حضرت خارج شدم چشمهایم مانند چراغ نورانى گشته و تا حال هیچ دردى عارض من نشده و هیچ چشمهایم را معالجه و درمان نکرده ام جز با غبار و تربت آن حضرت ، که از تربت آن حضرت سرمه ساخته و به داخل چشمم مى مالم.
شخص عارفى از اولیاء خدا سالى اراده سفر حج نمود، پسرى داشت پرسید پدرجان کجا اراده دارى ، گفت : به زیارت خانه خدا مى روم ، پسر خیال کرد که هر کس خانه خدا را ببیند خدا را هم مى بیند، گفت : پدرجان مرا نیز همراه خود ببر، پدر گفت : تو را صلاح نیست ، پسر اصرار نمود، او هم ناچار پسر را به دنبال خود به حج برد، تا به میقات رسیدند احرام بستند و لبیک گویان بر حرم داخل شدند، به محض ورود، آن پسر چنان متحیر شد که فورا به زمین افتاد و روح از بدنش بیرون رفت ، عارف دچار وحشت شده و مى گفت ، کجا رفت فرزند من و چه شد پاره جگر من ، از گوشه خانه خدا صدائى بلند شد، تو خانه را مى طلبیدى او را یافتى ، و پسر تو پروردگار و صاحب خانه را طلبید او هم به مراد خویش رسید، از هاتف غیبى صدائى شنید که او نه در قبر و نه در زمین و نه در بهشت است بلکه اوست فى مقعد صدق عند ملیک مقتدر او جایگاهش در نزد پروردگار است.
لطیفه
شخصى از جناب حجه الاسلام و المسلمین آقاى حاج شیخ محسن قرائتى زید عزه
نقل کرد که گفت از تلویزیون شنیدم که میگفت : روزى بچه اى را دیدم پشت در خانه اى
ایستاده و ناراحت است گفتم : بچه چرا اینجا ایستاده اى و ناراحتى ، گفت : مى خواهم زنگ در
خانه را بزنم و قدم کوتاه است و نمى توانم ، گفتم این که ناراحتى ندارد، من برایت
زنگ میزنم گفت نه تو مرا بغل کن تا من خودم زنگ بزنم ، من او را
بغل کردم و او زنگ در خانه را زد گفت حالا بیا تا با هم فرار کنیم ...
لطیفه
روزى به ناصرالدین شاه خبر دادند که در شهر مردى شیاد و کلاه بردارى پیدا شده است
که گوش آدمهاى زیرک را مى برد، از این قرار آدمهاى ساده لوح حسابشان معلوم است شاه
از شنیدن این خبر بسیار عصبانى شد، فورا دستور داد که او را به هر قیمتى است
دستگیر کرده و به حضور بیاورند، یک ساعت بعد مرد شیاد دستگیر شده و به بارگاه
آوردند.
شاه تا چشمش به قیافه وى افتاد فریاد کرد
قبل از آنکه تو را به حبس بیندازم میل دارم براى من تعریف کنى که چطور گوش مردم را
مى برى ؟ مرد شیاد قیافه مظلومانه اى به خود گرفته و گفت : قربان با تعریف
کردن منظورتان عملى نمى شود، شما باید ابزار و ادوات یا ساده تر بگویم چاقوى
گوش برى بنده را ببینید تا از جریان کار من اطلاع پیدا کنید، شاه گفت : کجاست ،
ابزار و چاقوى گوش بریت را بیرون بیاور ببینم ، مردک دوباره قیافه مظلومانه به
خود گرفته و جواب داد قربان متاءسفانه از ترس ماءموران شما همه اش را در آب
ریختم ، ولى اگر الان دو تومان به بنده مرحمت کنید، عین آنها را از بازار خریده و به
شما نشان خواهم داد به شرطى که ماءمورین شما همراه من نباشد، شاه
قبول کرد فورا دستور داد که دو تومان به او بدهید، مردک وقتى که
پول را گرفت با وقار تمام از بارگاه خارج گردید، ولى شاه هر قدر منتظر ماند از
مراجعتش خبرى نشد، ناچار براى دومین بار، عده اى را به
دنبال او فرستاد، ماءمورین پس از بیست و چهار ساعت جستجو او را در گوشه قهوه خانه
اى پیدا کردند و به حضور شاه آوردند شاه با حالت غضب گفت : چرا دیروز مراجعه
نکردى کو ابزار و چاقوى گوش برى تو،
شیاد جواب داد قربان دیگر نشان دادن ابزار و چاقوى گوش برى لزومى ندارد زیرا من
دیروز با گرفتن دو تومان از شما عملا نشان دادم که گوش مردم را چطور مى برم.
لطیفه
روزى عربى به دیار عجم آمد اتفاقا ماه محرم بود و همه جا مجالس عزاى حضرت امام
حسین علیه السلام بر پا بود و غذا و طعام هاى چرب و شیرین و چاى و شربت مى دادند او
تعجب کرده و پرسید چه ماهى است ؟ به او گفتند: ماه محرم الحرام است ، او رفت و
سال بعد آمد دید از عزادارى و تکیه ها و حسینیه ها و غذاهاى چرب و شیرین و چاى و شربت
خبرى نیست و فقط در مساجد باز است و هیچ کس هیچ چیز نمى خورد، پرسید این چه ماهى
است ؟ گفتند: ماه رمضان المبارک است عرب گفت : سبحان الله بر عکس نامگذارى کرده اند
باید بگویند محرم المبارک و رمضان الحرام .