قبل از آنکه به شیوه مداحى بپردازیم باید بدانیم که یک مداح باید از چه شخصیت و جایگاهى برخوردار باشد. چرا که مداحى یک کار والا و عرفانى است پس باید کسى که در راءس این کار قرار مى گیرد، بى رابطه با عرفان و معنویات نباشد.
در کشور اسلامى ما، مردم براى افرادى که با ذکر و مدح اهل بیت علیهم السّلام سروکار دارند، احترام خاص و ویژه اى قائلند و اصولا مداحى کردن باعث محبوبیت نزد سایرین مى شود. بنابراین کسى که داراى احترام والا و محبوبیت است باید داراى ویژگى هائى نیز باشد که جایگاه خود را نزد خداوند و اهل بیت علیهم السّلام و همچنین نزد خلق خدا حفظ کند.
الف ) اخلاص
ب ) مراقبت و تداوم بر اذکار و ادعیه
ج ) عشق به ائمه اطهارعلیهم السّلام
د) تواضع
یک وقت کسى نعمتى ندارد سؤ الى هم در مقابل آن نعمت از او نمى شود، اما کسى که نعمتى را دارد آن وقت از او سؤ ال مى شود. یکى از بزرگ ترین نعمت ها، نعمت خاطره یاد حسین بن على یعنى نعمت مجالس عزا، نعمت محرم و نعمت عاشورا براى جامعه شیعى ماست ... از این جلسات و از این خاطره چه استفاده اى باید کرد؟ شکر این نعمت چیست ؟ این مطلبى است که من مى خواهم به عنوان سؤ ال مطرح کنم و شما جواب بدهید. این نعمت با این عظمت دل ها را به منبع جوشش ایمان اسلامى متصل مى کند. این نعمت کارى کرده که در طول تاریخ ، ستمگران حاکم از عاشورا و از قبر امام حسین ترسیده اند. این ترس از زمان خلفاى بنى امیه شروع شده و تا امروز هم ادامه دارد. و شما یک نمونه آن را در انقلاب خود ما دیدید.
وقتى که محرم شد نظام مرتجع کافر فاسق فاسد پهلوى دید دیگر دستش بسته است و نمى تواند کارى انجام بدهد. فهمیدند محرم شده است . در گزارش هاى باز مانده از آن رژیم منحوس ، اشارتها بلکه صراحت هایى وجود داشت که نشان مى داد، آنها با آمدن محرم دست و پاشان را حسابى گم کردند و امام بزرگوار ما (رضوان الله علیه ) آن مرد حکیم ، تیزبین ، دنیاشناس ، انسان شناس ، خوب فهمید که از این حادثه براى پیشبرد هدف امام حسین چگونه استفاده کند و کرد. محرم را به عنوان ماهى که در آن خون بر شمشیر پیروز مى شود، اعلام و با همین تحلیل و منطق و به برکت محرم ، خون را بر شمشیر پیروز کرد. این یک نمونه است که شما دیدید.
ادامه مطلب ...تحقیقاً یکى از مهم ترین امتیازات جامعه شیعه بر دیگر برادران مسلمان ، این است که جامعه شیعه از خاطره عاشورا برخوردار است . از همان روز که مسئله ذکر مصیبت حسین بن على باب شد یک چشمه جوشانى از فیض و معنویت در اذهان و دل هاى معتقدین به اهل بیت و محبین اهل بیت جارى شد که تا امروز نیز همچنان جریان داشته است و بعد از این هم ان شاءالله جریان خواهد داشت . منشاء آن هم یادآورى خاطره عاشورا است . خاطره عاشورا فقط بیان یک خاطره نیست ، بلکه بیان حادثه اى است که داراى ابعاد بى شمار است . پس یادآورى این خاطره در حقیقت خود یک مقوله اى است که مى تواند به برکات فراوان و بى شمارى منتهى بشود.
لذا شما ملاحظه مى کنید که در زمان ائمه ، قضیه گریستن و گریاندن براى امام حسین جایگاه ویژه اى داشته است . مبادا کسى خیال کند که با وجود فکر، منطق و استدلال دیگر چه جایى براى گریه و بحث هاى قدیمى است ؟ نه آقا این اشتباه است . هر کدام از آنها جاى خود را دارد. هر کدام از آنها سهمى در بناى شخصیت انسان دارد. عاطفه جاى خود و منطق و استدلال نیز جاى خود را دارد. خیلى از مشکلات است که باید آنها را با عاطفه و محبت حل کرد و منطق و استدلال کافى نیست . شما اگر ملاحظه بکنید خواهید دید که در نهضت هاى انبیاء، وقتى که پیغمبران مبعوث مى شدند، در وهله اول عده اى دور آنها را مى گرفتند که عامل اصلى اقبال آنها، منطق و استدلال نبود. شما در تاریخ پیغمبر اسلام که یک تاریخ مدون و روشنى است ، سراغ ندارید که آن حضرت مثلاً گروهى از کفار قریش را که استعداد و قابلیت دارند نشانده باشند مثلاً بگویند: به این دلیل خدا هست ، به این دلیل خدا واحد است .
یا به این دلیل عقلانى بتها باطل اند. استدلال هاى پیامبر مربوط به بعد است . دلایل عقلانى مربوط به زمانى است که نهضت پیش رفته است . در وهله اول ، نهضت یک حرکت احساسى و عاطفى است .
ادامه مطلب ...ستایشگرى و مدح اهل بیت علیهم السّلام از دیرباز در فرهنگ شیعه ریشه داشته
و از همان سال هاى آغازین پیدایش اسلام ، کار خود را شروع نموده است که تاریخ به
خوبى نمایان گر این مسئله مى باشد و به عنوان یک رسالت تاریخى نسل به نسل تکرار
گشته و به دست ما رسیده است . به جراءت مى توان گفت که یکى از شالوده هاى اصلى شعر
شیعى ، ستایشگرى این خاندان بوده و مى باشد که با مشاهده چند صفحه از تاریخ اسلام ،
پى به منزلت و ریشه دار بودن آن در ادبیات دینى ، برده مى شود. پس سزاوار است که
چند کلامى در این زمینه به صحبت بپردازیم .
ستایشگرى ائمه اطهارعلیهم السّلام در گذشته فقط به صورت سرودن اشعار و قصایدى در
مدح آن بزرگواران بوده و ربطى به خوانندگى نداشته بلکه اصل و نهاد مدح بر شعر مبتنى
بوده است . و اگر کسى شعرى را مى سروده ، خود وظیفه خواندن آن را نیز بر عهده مى
گرفته است . به همین دلیل شعرا از نعمت صداى نسبتاً خوش نیز بهره مند بوده اند اما
به جهت محدودیت تعداد شعراى اهل بیت علیهم السّلام کم کم اشعار آنها به وسیله افراد
دیگرى که از صداى بهترى بهره مند بوده اند، خوانده شد و همین مسئله باعث پویایى و
رواج مدح و ستایش این خاندان در بین شیعیان آنها گردید. اما این به هیچ وجه موجب کم
رنگ شدن و یا ضعیف شدن شعر مذهبى نگشته بلکه سبب قوام بیشتر آن نیز به واسطه ترویج
شعر، از ناحیه مداحان گردیده است .
فقط کم کم موجب جدا شدن حیطه کارى شعرا از مادحین گردیده که آن هم هیچ گونه ضررى به فرهنگ ستایشگرى وارد نساخته است ؛ که یک دسته فقط شعر بگویند و دسته دیگر با نفس مسیحایى خود، به خواندن آن بپردازند چرا که این فرهنگ ، متکى به ولایت بوده و با بهره گیرى از نور وجودى ائمه معصومین علیهم السّلام به دست شعرا داده شده است . یکى از شاعران به نام و ستایشگران خوب اهل بیت علیهم السّلام آقاى غلامرضا سازگار، در زمینه پشتوانه شعر دینى مى گوید:
پشتوانه شعر متعهد دینى ، عمدتاً جهات معنوى و ابعاد روحانى موجود در سیره اهل بیت
و مکارم والاى اخلاقى و معارف ارزشمندى است که در گفتار و کردار رهبران معصوم دینى
سراغ داریم و نیز عنایت خاصى است به حضرات ائمه اطهار نسبت به شعراى متعهد مذهبى
ابراز مى کردند و آنان را مورد تفقد کریمانه خود قرار مى دادند و از اینها که
بگذریم باید از اقبال مستمر مخاطبانى یاد کرد که همیشه شیفتگى خود را نسبت به آثار
منظوم دینى ابراز کرده اند و شعراى متعهد دینى را مورد تکریم و ستایش خود قرار داده
اند.
وقتى شیطان راجع به علم و حکمت خداوند متعال با ملائکه گفت و گو کرد و به حکمت
خداوند اعتراض نمود، اگر چه ملائکه نتوانستند جواب وى را بدهند، ولى ایراد او بى
جواب نماند، یک جواب کلى داد و جوابى هم بعضى از بزرگان از همه ایرادات او دادند.
اما پاسخى که خداوند متعال داده ، این است که : خطاب به او نمود و گرفت : اى ابلیس !
تو هنوز (بعد از آن همه عبادت و بندگى ) مرا نشناختى ، اگر شناخته بودى ، مى دانستى
که درباره هیچ یک از افعال من ایرادى نیست ؛ زیرا من خداوندگار جهان هستم و غیر از من
خدایى نیست ، هر کارى انجام دهم کسى نباید از آن سؤ
ال یا اعتراض کند.
در بعضى از عبارات آمده ، خداوند به ملائکه وحى نمود که : در جواب او بگویند: این که
تو گفتى من در مقابل خدا تسلیم هستم و قبول دارم که خداوند، هم خالق من است و هم خالق
همه چیز، دروغ مى گویى ؛ زیرا اگر راست گو بودى ، یقین داشتى که من خداى جهانیان
هستم و تمام کارهاى من از روى حکمت است و کسى نباید از من بپرسد، در حالى که من از همه
خلایق سؤال مى کنم .
در جاى دیگر خداوند جواب او را این طور مى دهد: این که شیطان مى گوید: من غیر تو را
سجده نمى کنم و فقط تو را مى پرستم دروغ مى گوید؛ زیرا از
اول هم ، عبادت و بندگى او خالص نبود و همه آن عبادت ها ظاهرى بوده است
بعد از آن که به شیطان امر شد: به آدم سجده کند و آن ملعون سرپیچى نمود و حاضر
نشد که در برابر آدم سجده کند! فرشتگان با او گفت و گو کردند و او را سرزنش
نمودند که چرا بر آدم سجده نکردى و به این وسیله خود را بدبخت و ملعون خدا و خلایق
نمودى ؟
در جواب گفت : من قبول دارم که خداوند، هم آفریدگار من است و هم همه موجودات . او عالم ،
قادر، حکیم و مدبر است ، از قدرت و مشیت و اراده او سؤ
ال نمى شود؛ زیرا وقتى چیزى را اراده کند، فورا همان مى شود. الا این که 7 سؤ
ال متوجه علم و حکمت او مى شود.
ملائکه گفتند: اى ملعون ! آن هفت سال که متوجه علم و حکمت خداوند است چیست ؟ شیطان گفت :
اول این که ، خداوند قبل از این که مرا خلق کند، مى دانست در آینده چه رفتارى از من سر مى
زند (کفر و شرک و مخالفت با او) پس چرا از
اول مرا آفرید؟ و حکمت خلقت من چه بود؟
دوم این که : حال که مرا به حکمت و اراده خلق نمود، چرا مرا مکلف نمود تا او را بشناسم و
از او پیروى کنم ، چه حکمتى در تکلیف من بود؟ در حالى که نه اطاعت و بندگى ، و نه
نافرمانى من ضررى به او نمى رسانید.
سوم ، حال که مرا خلق کرد و به اطاعت از خود واداشت ، و من هم او را شناختم و اطاعت نمودم ،
چرا تکلیفم نمود که در مقابل آدم سجده کنم ؟ این چه دلیلى مى توانست داشته باشد؛ در
حالى که سجده بر آدم ، بینش مرا نمى افزود؟
چهارم ، حال که مرا آفرید و به کارهایى فرمانم داد، من هم از روى دشمنى سجده نکردم !
چرا لعنتم کرد و مستحق عقاب دانست و از بهشت بیرونم راند؟ چه حکمتى بود که به چنین
سرنوشتى دچارم نماید، با این که نه سودى براى او داشت و نه براى دیگرى ، مگر
این که من زیان دیدم ؛ در حالى که من هیچ کار قبیحى را مرتکب نشده بودم . فقط گفتم : من
غیر از تو را سجده
بعد از آن که خداوند متعال آدم را آفرید و به ملائکه فرمود: او را سجده کنید. شیطان
زیر بار نرفت و از مقام قرب رانده شد. از جانب خدا خطاب آمد: اى
اهل آسمان ها! من آدم و حوا را در بهشت منزل دادم و همه چیز را مباحشان کردم ، مگر بهشت
جاودان را. اگر نزدیک درختان آن شوند و از آنها بخورند از ظالمان خواهند بود و از آن جا
بیرون خواهند شد. شیطان این خطاب را شنید و امیدوار شد. پیش خود گفت : من آنها را از
بهشت بیرون مى کنم . مخفیانه تا نزدیک بهشت آمد، طاووس که یکى از زیباترین ، خوش
آوازترین ، خوش رنگ ترین و خوش بوترین پرندگان بهشت بود و تمام پر و
بال آن به جواهرات بهشتى آراسته و دایما حمد و ثناى الهى بر زبانش بود و از
زیبایى آن ، ملائکه در شگفت بودند، از بهشت بیرون آمد و مى خواست دو مرتبه
داخل شود که شیطان او را دید. به نرمى گفت : اى خوش رنگ ترین و زیباترین و خوش
صورت ترین ، خوش صوت ترین و عجیب الخلقه ترین پرندگان ! تو پرنده اى از
پرندگان بهشتى هستى ؟ گفت : من طاووس بهشتم ، لیکن تو که هستى که
مثل رانده شدگان و مثل کسى که دیگرى او را تعقیب کرده باشد حیران و سرگردانى ،
وحشت سر تا پاى تو را گرفته است ؟
گفت : من فرشته اى از فرشتگان عالم بالا هستم که مدت مدیدى با ملائکه مقرب الهى خدا
را عبادت مى کردیم و یک چشم به هم زدن از عبادت و بندگى غفلت نکردم و سستى در من
پیدا نشد، حال آمده ام که بهشت و آن چه را که خداوند به بهشتیان وعده داده تماشا کنم .
آیا مى توانى مرا وارد بهشت کنى تا سه کلمه به تو بیاموزم که هرکس این سه کلمه را
بداند هرگز پیر و مریض نشود، نمیرد و همواره زنده باشد؟ طاووس گفت : واى بر تو،
چه مى گویى ؟ مگر اهل بهشت پیر و مریض مى شوند؟ مگر آنان در بهشت مى میرند؟
شیطان گفت : بلى ، اهل بهشت ، هم پیر و مریض مى شوند و هم مى میرند، مگر کسانى که
این کلمات پیش آنها باشد. آن ملعون براى اثبات حرف خود قسم دروغ خورد! طاووس چون
فکر نمى کرد کسى به دروغ به خدا سوگند بخورد به حرف او اعتماد کرد و گفت :
گرچه من احتیاج به این کلمات ندارم ، ولى مى ترسم که رضوان و خازنین بهشت متوجه شدند و بفهمند که من تو را داخل کردم ؛ ولى من مار را که سید و بزرگ حیوانات بهشت است پیش تو مى فرستم ؛ زیرا او مى تواند تو را داخل کند. بعد از آن گفت و گوها، طاووس پیش مار آمد و آن چه را شنیده بود، براى او نقل کرد. مار گفت : من و تو به این کلمات احتیاج نداریم . طاووس گفت : ولى من قول داده ام که تو را پیش او فرستم . تا دیگرى به این کار سبقت نگرفته ، تو زودتر پیش او برو، و او را داخل بهشت کن .
از امام صادق علیه السلام نقل شده : بعد از این که آدم از بهشت بیرون آمد، اشتها به میوه
هاى بهشت پیدا کرد. خداوند متعال دو شاخه از درخت انگور براى او فرستاد، آدم آنها را
کاشت . فورا سبز شدند و میوه دادند. شیطان دور آنها را دیوار کشید. حضرت آدم فرمود:
اى ملعون ! چه کار مى کنى ؟
شیطان در جواب گفت : این درخت ها مال من است . آدم علیه السلام فرمود: دروغ گفتى (نزاع
شروع شد) پس هر دو حاضر شدند به قضاوت روح القدس . وقتى پیش آدم آمد او قصه
خود را برایش نقل کرد. روح القدس هم آتشى مهیا کرد و درخت هاى انگور را در آن انداخت
شعله آتش به شاخه هاى درخت رسید. آدم و شیطان هر دو گمان کردند که همه درخت ها
سوخت .
بعد از آن که آتش خاموش شد، دو سوم از درخت ها سوخته شده بود و یک سوم آن باقى
ماند روح القدس گفت : آن اندازه که سوخته شده از آن شیطان بود باقى مانده
مال آدم علیه السلام .
از حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم
نقل شده که : خداوند بعد از آن که آدم را از بهشت بیرون کرد به او امر نمود کشاورزى و
زراعت کند، و چند شاخه از میوه هاى بهشت مانند: خرما، انگور، زیتون و انار، به او داد. آدم
هم قدرى از آنها را براى آینده فرزندان خود کاشت و از میوه آنها خورد.
ابلیس به او گفت : این ها چیست که کاشته اى ؟ من که در زمین بودم این ها را ندیده ام . به
من اجازه بده از آنها بخورم ، ولى آدم اجازه نداد.
شیطان سرانجام نزد حوا آمد و گفت : اى حوا! تشنگى و گرسنگى به من فشار آورده ،
قدرى از این میوه به من بده ، حوا گفت : آدم با من عهده کرده که به تو چیزى ندهم ؛ زیرا
این ها میوه هاى بهشتى هستند و تو نباید از آنها بخورى ، شیطان گفت :اى حوا! قدرى از
آب آن را در کف دست من فشار بده ، قبول نکرد. گفت : بگذار بمکم و از آن نمى خورم .
خوشه اى انگور گرفت و دانه اى از آن را مکید، زمانى که دندان روى آن گذاشت حوا از
دهانش بیرون آورد. بعد از آن خداوند به حضرت آدم علیه السلام وحى فرستاد که :
دشمن من و تو از انگور مکید و شرابى که از آن به دست مى آید بر تو حرام مى شد. بار
دوم پیش حوا آمد و از او خواست خرما بمکد. او هم اجازه داد و بوى خوش از آن هم رفت ؛ چون
تا آن هنگام انگور و خرما بهترین بوى خوش را داشتند.
در حدیث دیگرى است که : وقتى حضرت آدم علیه السلام از دنیا رفت ، شیطان آمد و زیر
درخت انگور ادرار کرد، ادرار او در تمام عروق انگور نفوذ کرد. از همین رو خداوند شراب را
حرام کرد؛ زیرا ادرار او در شیره انگور جاى گرفت .
در
اسلام یکی از نشانههای دوران ظهور، خروج دجّال است. موضوع دجّال بیش از
آنچه در روایات شیعه آمده، از طریق اهلتسنّن نقل شده است. قسمت عمدة
روایات در مورد دجّال را احمد بن حنبل در کتاب «مسند»، ترمذی در «صحیح»
خود، ابن ماجه در «سنن»، مسلم در «صحیح» و ابن اثیر در «نهایه» از عبدالله
بن عمر، ابوسعیدخدری و جابر بن عبدالله انصاری نقل کردهاند.
ادامه مطلب ...