«روزگاری خواهد آمد که مردمانشان به پراکندگی مصمّم باشند و از هماهنگی و اتّفاقنظر و اتّحاد به دور شوند. آنچنان به قوانین اسلامی بیاعتنا بشوند که گویی آنان خود پیشوای قرآن بودند نه قرآن پیشوای آنها. از حق جز نامی نزد آنها نمانده باشد و از قرآن جز خط و ورقی نشناسند. بسا یکی در درس قرآن و تفسیر وارد شود، هنوز جا خوش نکرده از دین خارج شود و چون در آخرالزّمان دینتان دستخوش افکار گوناگون و روایات جدید شود، کمتر کسی از شماست که دینش را حفظ کند.»

ادامه مطلب ...

ادامه مطلب ...

ادامه مطلب ...
اولین خصوصیت و ویژگى یک مداح واقعى ، اخلاص در عمل است . او باید واقعا براى رضاى خدا این کار را انجام دهد. عمل بحر موّاج و اقیانوس خطرناکى است که عدم خلوص ، خیلى ها را در آن غرق کرده و از بین برده است و مطمئنا این خلوص نیت است که به کار یک مداح ارزش مى دهد و به نفَس و حنجره او برکت مى بخشد. در حدیثى از رسول مکرم اسلام صلّى اللّه علیه و آله مده است که : عمل را از براى خداوند خالص کن تا اندک آن تو را کفایت کند . همچنین در حدیث دیگرى از مولاى متقیان امیرالمؤ منین علیه السّلام وارد شده که : چندان در قید بسیارى عمل نباشید و در قید آن باشید که عملتان به درجه قبول برسد .

پایین ترین مرتبه اخلاص آن است که انسان به همان اندازه که در وسع اوست عملى را به جا آورد و به وسیله خلوص نیت ، ارزش آن عمل کم و کوچک را بالا ببرد. چنانچه در آیه شریفه قرآن دارد که ؛ لایُکَلِّفُ اللَّه نَفسا اِلاّ وُسعَهَ . خداوند بیشتر از آن چیزى که توان شخص هست از او نمى خواهد و تکلیفى که بیشتر از توانایى کسى باشد بر دوش او نمى گذارد. پس چه لزومى دارد که یک ذاکر پا بر اخلاص خود نهاده و عملى را انجام دهد که کمترین ارزشى ندارد و بقیه اعمال او را نیز ضایع مى سازد. یکى از آفات بسیار مهلک در این کار، ری است . چرا که شخص ذاکر همیشه در معرض نگاه هاى سایرین قرار دارد، باید خیلى مواظب باشد که اخلاصش به این گناه آلوده نشود.
ادامه مطلب ...آیا خداوند چنین کسى را
تاکنون آفریده است ؟ آن طور که خود شیطان گفته ، بدتر از او هم وجود دارد.
امام صادق علیه السلام از امیر المومنین علیه السلام
نقل مى کند که آن حضرت فرمود: روزى از کوفه خارج شدم ، در حالى که قنبر و عده اى
از اصحاب هم با من بودند. به قنبر گفتم : آیا چیزى را که من مى بینم تو هم مى بینى ؟
عرض کرد: خیر، من چیزى نمى بینم . به اصحاب خود گفتم : آیا شما مى بینید چیزى را
که من مى بینم ؟ عرض کردند: خیر، یا امیر المومنین ! خدا چشم شما را نورانى و روشن تر
گرداند.
فرمود: قسم به آن خدایى که دانه را شکافت و مخلوقات را از نیستى پدید آورد، به شما
نشان خواهم داد چیزى راکه خود مى بینم و مى شنوانم چیزى را که خود مى شنوم ، طولى
نکشید ناگهان پیرمردى بلند قد و باهیبت ، در حالى که دو چشم طولانى داشت ، ظاهر شد.
عرض کرد: (السلام علیک ) یا امیر المومنین و رحمه الله و برکاته ! آن حضرت
فرمود:اى ملعون ! از کجا آمده اى و به کجا مى روى ؟ عرض کرد: از پیش مردم آمدم و به
سوى مردم مى روم . فرمود: تو، پیرمرد بدى هستى .
عرض کرد:اى على ! از کجا مى دانى که من بد مردى هستم . از من بدتر هم وجود دارد. آیا
مى خواهى حدیثى را از خداوند متعال براى تو
نقل کنم که بین من و خدا نفر سومى هم بود؟
فرمود: تو، حدیثى را از خدا نقل کنى ؟ گفت : بلى ! بعد گفت : وقتى خداوند مرا از بهشت
بیرون کرد، در آسمان چهارم ندا کردم و گفتم :اى پروردگار عالم ! آیا خلقى از تو
شقى تر و بدعاقبت تر از خلق کرده اى ! خداوند به سوى من وحى فرستاد: بلى ، خلقى
از تو شقى تر و بد عاقبت تر هم خلق کرده ام ! برو پیش مالک جهنم تا به تو نشان
دهد. من رفتم پیش مالک جهنم ، او هم مرا برد به سوى جهنم ، طبقه
اول را باز کرد، آتش سیاه از آن بیرون آمد. من فکر کردم الان ، هم من و هم ملک را مى
سوزاند. دستور داد برگرد، آتش هم برگشت . طبقه دوم را باز کرد، آتش سوزانده تر و
سیاه تر بیرون آمد. همین طور تا طبقه هفتم را باز کرد، آتشى از این طبقه بیرون آمد که
من فکر کردم ، هم من و هم مالک و هم جمیع خلایق را خواهد سوزاند.
من از ترس دست هاى خود را بر روى چشم هایم گذاشتم و گفتم :اى مالک ! بگو خاموش شود که الان من از بین خواهم رفت .
مالک گفت : خیر، تو تا روز معلومى زنده خواهى ماند. دستور داد آتش خاموش شود. در پایین طبقه هفتم دو نفر را دیدم که در گردن هاى آنان زنجیرهایى از آتش بود و به وسیله این زنجیرها آویزان بودند. عده اى بالاى سرشان با گرزهاى آتشین ایستاده و دایما با آنها بر سر آنها مى زدند.
گفتم :اى مالک ! این دو نفر چه کسانى هستند؟ گفت : آیا دو هزار سال قبل از آن که خداوند خلایق را خلق کند، در ساق عرش نخوانده اى که نوشده بود (نیست خدایى مگر خداى احد واحد، و محمد صلى الله علیه و آله و سلم رسول او است که على علیه السلام او را یارى خواهد کرد) بعد گفت : این دو نفر کسانى هستند از دشمنان على و از کسانى که در حق او ظلم و ستم مى کنند.
((امامت امت صلاح نیست مگر براى شخص که داراى سه خصلت باشد:

ادامه مطلب ...
ادامه مطلب ...
شیطان در برابر دوستان فداکار و دل سوزش ، دشمنان خطرناکى هم دارد که شب و روز از دست آنها مى نالد و در شکنجه است و آنان را این طور معرف مى نماید:
هنگامى که رسول صلى الله علیه و آله و سلم با شیطان ملاقات کرد. از او پرسید:
دشمنان تو از امت من چند طایفه هستند. گفت : 22 طایفه ، و من از ایشان در رنج به سر مى
برم و دلم از دست آنها پر از خون است .
1. خود شما؛ اولین و سخت ترین دشمن من تویى . من هم ، از
اول با تو دشمن بودم و بعدا هم خواهم بود. دشمنى تو با من هیچ وقت به صلح و صفا و
دوستى مبدل نخواهد شد. فرمود: براى چه با من دشمنى ؟ گفت : براى آن که در قیامت
گناه کاران را شفاعت مى کنى و زحمات مرا ضایع و امید قطع مى نمایى .
2. عالم عامل ؛ آن عالمى که به علم خود عمل کند، دشمن من است من هم دشمن او هستم . (اما
عالمى که به علم خود عمل نکند دوست شیطان خواهد بود.) در این باره حضرت
رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرموده :
عالم و دانش مندى که به علم خود عمل کند، از هزار عابد براى شیطان خطرناک تر است
.
3. حامل قرآن ؛ کسى که قرآن را فرا گرفته ، و حفظ نموده و به تمام دستورها و احکامى
که در آن آمده عمل مى کند، او دشمن من و من هم دشمن او هستم .
4. مؤ ذن ؛ کسى که در پنج وقت نماز اذان بگوید و اقرار به شهادتین کند و مردم را از
خواب بیدار و متوجه عبادت خدا و نماز نماید.
5. دوستان فقرا؛ آنها کسانى هستند که فقرا و مساکین را از یاد نمى برند، دایما متوجه
آنها و به فکر آنها هستند. در همه جا و در هر شرایط از آنان دفاع مى کنند و زندگى
ایشان را تاءمین مى نمایند.
خداوند در قرآن مى فرماید:
الشیطان یعدکم الفقر
(شیطان به شما وعده فقر مى دهد)
مى گوید: اگر مال خود را انفاق کنى بدبخت مى شوى ؛ خود و فرزندانت گرسنه مى
مانید، کسى به شما کمک نمى کند؛ ممکن است در اثر گرسنگى تلف شوید: چرا
مال خودت را با دست خود ضایع مى کنى ؟
نقل شده : جمعى در مسجد نشسته بودند و از قحطى و خشک سالى اى که براى مردم پیش
آمده بود صحبت مى کردند و از وضع فقرا و بیچارگان که در زحمت بودند مى گفتند،
یکى از مؤمنان که در خزانه خود مواد غذایى و گندم فراوانى داشت تحت تاءثیر سخنان
بقیه قرار گرفت .
گفت : من در انبار خانه ام مقدار قابل توجهى گندم ذخیره کرده ام ، همه را در اختیار فقرا
قرار مى دهم و آنها را از بدبختى و فقر قرار خواهم داد.رفقا گفتند: آرى ! مگر شیطان
بگذارد. گفت : شیطان هیچ غلطى نمى تواند بکند. هم اکنون مى روم و همه گندم ها را
تقسیم مى کنم . از جاى خود برخاست و به طرف خانه رفت ، وقتى خواست در انبار را باز
کند. همسرش جلو آمد و گفت : مى خواهى چه کنى ؟
گفت : مى خواهم مقدارى از این گندم ها را به نیازمندان بدهم و از بدبختى نجاتشان دهم .
زن گفت :اى مرد! مگر دیوانه شده اى ؟ خودمان احتیاج پیدا مى کنیم . هر کس در این شرایط
سخت سعى مى کند گندم تهیه کند و به خانه آورده ذخیره نماید. تو مى خواهى گندم
ذخیره خودمان را به دیگران بدهى ؟
سرانجام شیطان کار خودش را کرد، زن را وسوسه نمود و زن هم مرد را، کارى کرد که آن
مرد مؤمن به مسجد آمد و پیش فقرا نشست . دوستان به او گفتند: چه شد آیا گندم ها را به
فقرا دادى یا طبق روایتى که مى فرماید: کسى که دست در جیبش کند تا چیزى در راه خدا
دهد، هفتاد شیطان دست او را مى گیرند و مانع او مى شوند
شامل حالت شد و انفاق نکردى ؟
گفت : من از هفتاد شیطان خبر ندارم ، اما مادر شیطان کار خودش را کرد و و مانع انفاق
شد