خیابان ولیعصر، زیر پل پارکوی در عصر پنجشنبه تجربه نادری از سر گذراند. نظم موجود تغییر کرد. ۱۰۰ تا ۱۵۰ جوان با میانگین سنی ۲۰ سال با شیشهشور و دستمالهای یزدی، با لباسهایی مرتب به استقبال شیشه کثیف ماشینها رفتند تا با مردمی از جنس خودشان درباره کودکان کار و خیابان حرف بزنند. پسران و دختران جوان دو ساعت در خیابان شیشه شستند، آدامس و فال فروختند و نتیجه دو ساعت تلاششان را به کودکانی بخشیدند که پارکوی برای آنها حکم محل کارشان را دارد.
روزنامه «روزگار» روز شنبه در گزارشی در این باره نوشت، جوانان شرکتکننده در این حرکت بین ۱۸ تا ۲۵ سال داشتند. آنها با مردمی که شیشه ماشینها را بالا میدادند یا بیاعتنا به روبهرو خیره میشدند توضیح میدادند چرا در خیابان هستند. هدف آنها اصلاح نگاه مردم نسبت به کودکان کار بود.
حرکت خودجوش این جوانان بدون هماهنگی با هیچ نهاد دولتی و غیردولتی یا فعالان حقوق کودک، شاید نشانه ثمربخشی بیش از یک دهه فعالیت و آگاهیبخشی NGOهای مدافع حقوق کودکان باشد و شاید نشانهای از تکاپوی اجتماعی برای خلق جهانی بهتر برای کودکانی که کودکی حق آنان است.
داستان زلیخا و یوسف زیباترین داستانهاى قرآن است . خداوند خود در آغاز سوره
یوسف مى فرماید: ما زیباترین داستانى را که مى توان
نقل کرد به تو وحى کردیم .
زلیخا همسر عزیز یعنى نخست وزیر مصر بود. تواریخ اسلامى ، پست و مقام شوهر
زلیخا را، مختلف نقل کرده اند: صدراعظم ، رئیس زندانها یا رئیس
کل تشریفات دربار.
پادشاه مصر، فرعون (ریان الولید) از فراعنه عرب بود که بر مصر حکم مى
راندند. شوهر زلیخا کسى است که ما او را به گفته قرآن مجید، عزیز مى
خوانیم . از اینجا پیداست که او هر که بوده و هر مقامى که داشته ، از مقربان درگاه و
مردى با نفوذ بوده است چون عزیز در زبان عربى که قرآن ذکر مى کند به معناى
شخص مقتدر و با نفوذ است .
همسر او زلیخا در زیبائى و رعنایى و اعتدال قامت ، گوى سبقت از همگان ربوده و از
این جهات در تمام مصر ضرب المثل بود.
یوسف کوچکترین فرزند یعقوب پیامبر که به وسیله برادرانش در فلسطین به چاه
افتاده بود، توسط کاروانى که روانه مصر بود از چاه در آمد و در بازار برده فروشان
مصر فروخته شد. در آنجا او را به عنوان غلام بچه براى عزیز مصر خریدند و
بدینگونه وارد خانه او شد.
یوسف در خانه عزیز زیر نظر مستقیم همسر او زلیخا بزرگ شد تا به سن هیجده
سالگى رسید و از علم و حکمت برخوردار گردید. در آن اوقات هنگامى که عزیز مى
خواست به مسافرتى برود، همسرش را مخاطب ساخت و گفت : جایگاه او را گرامیدار، امید
است در تنهائى ما مؤ ثر باشد یا او را چون فرزند خود بگیریم .
مادر موسى تحت مراقبت آسیه زن فرعون و در کاخ پرشکوه و
مجلل او، موسى را شیر مى داد و مى پرورانید، بدون اینکه فرعون و آسیه بدانند، این
دایه مهربان ، کسى جز مادر طفل شیرخوار نیست ! مادر و خواهر موسى که در ظاهر پرستار
پسر خوانده آسیه و فرعون یعنى موسى بودند، آزادانه به کاخ خداى خدایان
(فرعون ) آمد و رفت داشتند و از فرزند و برادر خود مراقبت به
عمل مى آوردند.
این یک نمونه بارز قدرت نمائى خداست که قرآن مجید بازگو مى کند. بدینگونه موسى رشد کرد تا به سن هیجده سالگى رسید. در این هنگام که قواى
فکرى و نیروى بدنیش تحکیم یافته بود، خداوند جهان ، علم و حکمت به وى آموخت . در
یکى از شبها موسى وارد شهر شد و دید که یکى از ماءمورین مخصوص فرعون با مردى
از پیروان او گلاویز شده است و مى خواهد او را به
قتل رساند.
مرد گرفتار از موسى مدد خواست . موسى هم نزدیک آمد و مشتى به سر تجاوزگر کوفت
و همین باعث هلاکت او شد! موسى نمى خواست شخص مزبور را به
قتل رساند ولى ضرب دست وى باعث شد که متجاوز با یک مشت از پاى در آید. موسى که
وضع را چنین دید گفت : نزاعى که بین این دو تن به وقوع پیوست کار شیطان بود. آرى
شیطان همیشه در صدد است بندگان خدا را گمراه کند.
سپس از اینکه مرد تجاوزگر به وسیله او کشته شد، ناراحت گردید چون او نمى خواست
دخالت وى باعث شود که قتلى رخ دهد. خبر قتل ماءمور دولت ، توسط موسى در اندک
زمانى در همه شهر انعکاس یافت و به گوش عالى و دانى رسید.
کاهنان به فرعون گفته بودند مردى از دودمان یعقوب که در مصر پراکنده اند، سرانجام
به سرنوشت تو خاتمه مى دهد و نابودى قطعى تو به دست اوست . فرعون براى
جلوگیرى از این خطر، دستور داد ماءمورین مرد و زن ، زنان و خانواده هاى بنى
اسرائیل را که آن روز خداپرستان عصر بودند زیر نظر بگیرند و هرگاه اطلاع یافتند
یکى از زنان آنان آبستن است شکم بدرند و اگر جنین پسر بود به
قتل رسانند.
مادر موسى و زن عمران از برزگان خاندان یعقوب پیغمبر که از زمان حضرت یوسف
علیه السّلام در مصر ماندگار شده بودند و اینک جمعیت آنان تعداد
قابل ملاحظه اى را تشکیل مى داد، آبستن به موسى بود. چون خدا اراده کرده بود نوزاد او
را پیغمبر خود گرداند و به رهبرى خلق بگمارد تا لحظه ولادت ،کسى پى نبرد که او
حامله است . همینکه وضع حمل کرد به فکر فرو رفت که اگر دژخیمان فرعون از ولادت
بچه اطلاع یابند چه خواهد شد.
درست در همان موقع خدا به مادر موسى وحى فرستاد که بچه را شیر بده و هرگاه از
جانب او هراسان شدى او را به رودخانه نیل بیفکن و دیگر از بابت او بیمى به
دل راه مده و محزون مباش که ما او را به سوى تو برمى گردانیم و از پیامبران
مرسل قرار مى دهیم .
این الهام غیبى که چون پرتوى از نور در دل پریشان مادر موسى تابیدن گرفت ، او را
به لطف حق امیدوار ساخت و یقین حاصل کرد که خداوند
متعال حافظ و نگهبان نوزاد او خواهد بود. مادر موسى نوزادش را در صندوقى نهاد و دَرِ آن
را بست و از بیم اینکه مبادا تاءخیر در کار باعث شود ماءموران سر رسند و نوزاد دچار
سرنوشت وحشتناکى گردد، صندوق را به رودخانه
نیل انداخت و او را به لطف خدا سپرد.
آسیه از زنان نام آورى است که سرگذشت وى در قرآن مجید آمده است . او بانوى
اول مصر و همسر فرعون پادشاه مستبد و خود خواه آن مملکت باستانى بود.ظلم و
بیدادگرى فرعون درتاریخ بشر ضرب المثل است و نیازى به توضیح ندارد.فرعون
نیز مانند نمرود پادشاه بابل ،هم خود دعوى خدایى داشت و هم حافظ و نگهبان بتخانه ملت
و مروّج بت پرستى قوم بود.
فرعون که از کم رشدى و فرومایگى قوم ، سوء استفاده مى کرد کارش به جائى رسید
که نه تنها خود را خداى مردم خواند بلکه گفت : خداى خدایان هستم . ولى همسر
او آسیه زنى بود که در هاله اى از نجابت ، لیاقت و پاکى قرارداشت . آسیه با
اینکه زن چنان عنصر گردنکش و خطرناکى بود که افراد ملت از بیم سطوت و بیداد وى
خواب راحت نداشتند، مع الوصف او بیدى نبود که با آن بادها بلرزد و عقیده و ایمانش
متزلزل شود.
آسیه ملکه نیل تا آنجا در درگاه خداوند تقرب یافته است که پیغمبر اسلام فرمود: زنانى که به تکامل رسیدند چهار تن مى باشند: آسیه همسر فرعون ، مریم دختر عمران
، خدیجه دختر خویلد و فاطمه دختر محمّد.
و فرمود: بهترین زنان بهشتى چهار تن هستند: آسیه دختر مزاحم همسر فرعون ، مریم
دختر عمران ، خدیجه دختر خویلد، فاطمه دختر محمد و برتر از همه آنان فاطمه است .
این بحث را با رعایت اختصار بیان می کنیم بدان خاطر که بحث درباره پوشش و
عفاف فاطمه سلام الله علیها که اسطوره عفت و تقواست بسیار بیمورد به
نظر می رسد. مگر ممکن است که در این زمینه غفلت و جهلی باشد که برای بیان و
اثبات آن تلاشی لازم باشد؟
آیات متعدد قرآن در خانه پدر حضرت فاطمه سلام الله علیها نازل شده و
امر به حجابش کرده مگر ممکن است در این مورد غفلتی پدید آید آنهم برای
زنی که ملکه اسلام والگوی مجسم یک بانوی اسلامی است؟ اینکه در عین حال راجع
به آن سخنی به میان می آید بدان خاطر است که: اولاً سری مباحث مربوط به مکتب حضرت فاطمه سلام الله علیها کامل باشد و
ثانیاً مرز پوشش و عفاف و حد روابط آزاد مرد و زن ازطریق آن تا حدودی روشن
گردد و ثالثاً زن مسلمان بداند بانوی او که حضرت فاطمه – سلام الله علیها –
است چگونه زندگی می کرد و چگونه عمل می کرد و این درسی باشد برای آنها.
رمز حجاب و پوشش
بر طبق آیات قرآن وروایات سخن از ستر و پوشش
زن است و براساس آنچه که در سنت است اصل بر این است زن بگونه ای مشی و
حرکت داشته باشد که در عرصه اجتماعی جز به ضرورت هنوز چشمگیر نداشته باشد و
از پوششی برخوردار باشد که حجم بدن و زیبائی او پیدا نشود و این همان
مسأله ای است که در جامعه تحت عنوان، حجاب مطرح است.
حجاب برای زنان بر خلاف تصور عده ای عامل مصونیت زن از نگاه های ناروا و
پیشگیری از تبدیل شخصیت و ارزش وجودی او به کالای قابل مبادله است، ممکن
است آن را از دیدی محدودیت بحساب آورند ولی این محدودیت برای حفظ مصالح
عالیتری است که در سایه آن شرافت و شخصیت زن محفوظ می ماند.
حضرت ابراهیم خلیل، پیغمبر خدا در آور کلدانیان از سرزمین
بابِل واقع در بین النهرین یعنى جنوب کشور کنونى عراق دیده به دنیا گشود و همانجا
پرورش یافت و بزرگ شد. آور یک واژه فارسى از زبان ایران باستان و به معناى شهر است . شاید پس از فتح بابل توسط ایرانیان این شهر توسط آنان بنا شده
است یا زبان قوم غالب در آن سرزمین رواج یافته است .
دلیل دیگر وجود زبان فارسى در سرزمین بابل و
محل ولادت حضرت ابراهیم نام پدر عموى اوست که آزر بوده و قرآن مجید از وى نام
مى برد.
بارى حضرت ابراهیم در همان آورکلدانیان به مقام نبوت رسید و در سایه اراده نیرومند و
ایمان بى نظیرش ، با نمرود پادشاه مستبد آنجا که هم خود دعوى خدایى داشت و هم رسوم
بت پرستى را حفظ مى کرد، به مبارزه برخاست . در این مبارزه ابراهیم پیروز و نمرود
شکست خورد و حتى جان خود را هم از دست داد و به دیار عدم شتافت .
پس از نابودى نمرود و رهائى مردم از مظالم وبیداد وى ، ابراهیم با کسانش ، همسرش
ساره و برادر زاده اش حضرت لوط از بین النهرین بیرون آمد و روى به سوریه نهاد. بدین منظور که در نقاط دیگر نیز وجدان خواب گرفته مردم
غافل را بیدار کند و اوهام و خرافات را از مغزهاى آنان در آورد و به خداى یگانه دعوت
نماید.
همسر لوط نیز مانند همسر نوح از زنان بدکردارى بود که خدا در قرآن مجید از وى به
سختى نکوهش کرده است . لوط پیغمبر برادرزاده حضرت ابراهیم
خلیل بود. در اُور کلدانیان از سرزمین بابل واقع در بین النهرین متولد شد و
همراه عمویش ابراهیم به فلسطین آمد و مدتى بعد هم به اتفاق وى راهى مصر شد و از آن
پس با هم به فلسطین باز گشتند. چون مردم شهرهاى سُدُوم واقع در اراضى مقدسه
یا اردن گرفتار عادات ناپسند شده بودند و نیاز به راهنما و تبلیغ داشتند، حضرت
ابراهیم ، لوط را براى راهنمایى و هدایت مردم سدوم به آن دیار اعزام نمود.
لوط در سدوم دست به اقدامات جدى زد و از هر راهى که امکان داشت مردم را به راه بیاورد،
خوددارى نکرد.
مردم بى بندو بار سدوم چنان در فساد فرو رفته بودند که دست به هر کارى مى زدند
و از هیچ عمل زشتى روى گردان نبودند. مردمى بى ایمان ، خدانشناس ، ستمگر، جسور و
فرومایه بودند. آنان علاوه به مرور ایام که در انواع گناهان و معاصى و سنگدلى و
شرارت وظلم و فساد فرو رفتند، بى شرمى و رسوایى را به جایى رساندند که
پسران را به جاى زنان مورد عمل نامشروع قرار مى دادند و از زنان فاصله گرفته آنان
را به حال خود رها کرده بودند و از ازدواج با آنان خوددارى مى کردند.
زنان هم که این وضع را دیدند به عنوان اعتراض به کار مردانشان و براى انتقام
گرفتن از آنان به یکدیگر پرداختند و بدینگونه ننگین ترین
عمل شیطانى یعنى همجنس بازى در میانشان شیوع یافت .
حوّا مادر ما انسانها و همسر حضرت آدم پدر سلسله بشر، بلافاصله پس از خلقت آدم و
از بازمانده گل او آفریده شد. فرشتگان الهى
گل آدم و حوّا را از چهارگوشه زمین برداشتند ولى ساختمان آنان در بهشت و عالم بالا
انجام گرفت . همینکه آدم به عنوان شاهکار خلقت الهى ، خلق شد، خداوند اسامى همه اشیاء
یعنى تمام دانستنیها را به وى آموخت و در نتیجه این لیاقت را یافت که خداوند به
فرشتگان بفرماید: ... در مقابل آدم به خاک بیفتید و سجده کنید. فرشتگان همه سجده
کردند، جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید و از کافران شد.
ابلیس و به تعبیر دیگر شیطان فرشته نبود ولى در میان فرشتگان جاى داشت . تمرّد و سرکشى شیطان از سجده نمودن خدا در مقابل آدم ، موجب طرد و لعن او شد به طورى که از نظر خدا و فرشتگان افتاد. شیطان هم در صدد برآمد که انتقام خود را از آدم ، بهترین مخلوقات خدا بگیرد. آدم و حوّا با کمال خوشى و آسایش در بهشت به سر مى بردند و از نعمتها و میوه هاى بهشتى استفاده مى کردند ولى غفلت جزئى آنان باعث شد که هر دو از بهشت رانده شوند و قدم به روى زمین بگذارند.
ماجراى آن را خداوند در سه جاى قرآن بیان فرموده ، از جمله در آیات 3533 سوره بقره که بدینگونه است :
به آدم گفتیم تو و همسرت در بهشت سکونت گزینید و از نعمتهاى آن هر طور خواستید بدون زحمت برخوردار شوید ولى به این درخت نزدیک نگردید که از ستمگران خواهید بود. شیطان آدم و حوّا را به لغزش افکند، خداوند هم آنها را از بهشت و وضعى که داشتند بیرون آورد. سپس گفتیم در زمین فرود آیید که خواهید دید بعضى نسبت به بعضى دیگر دشمن خواهید بود. شما در زمین خواهید ماند و از روزى آن تا روز بازپسین برخوردار خواهید بود.
مورد دوم در سوره طه است: به فرشتگان گفتیم آدم را سجده کنید، همگى سجده کردند جز ابلیس که سرپیچى نمود. پس گفتیم اى آدم ! این ابلیس ، دشمن تو و همسر تو است ، مواظب باشید که شما را از بهشت بیرون نبرد که بدبخت خواهید شد. اگر در بهشت بمانى نه گرسنه و نه برهنه مى باشى ، نه تشنه مى شوى و نه در آفتاب خواهى بود. پس از آن شیطان آدم را وسوسه کرد و گفت : من تو را به درختى جاویدان و سلطنتى که پایان ناپذیر است راهنمایى نکنم ؟
ادامه مطلب ...