قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

طایف ی نسناس ها (1)

نسناس ها 1

علامه مجلسی در سماء العام بحار از حضرت علی ع روایت می کند که: هفت هزار سال پیش از آفرینش آدم روی زمین دو طایفه مسکن داشتند، طایفه ی جبن و طایفه ی نسناس،

نسناس طایفه ای بودند که به انسان شباهت داشتند ولیکن از بنی آدم نبودند و مشخصات ظاهری آن ها این گونه بود که دارای یک دست و یک پا بودند و به جای دهان منقار داشتند و مثل چارپایان چرا می کردند، ولی یان دو طایفه(جن و نسناس)غالبن با هم نزاع داشتند و با هم می جنگیدند.


ولی فساد و طغیان طایفه ی جن بیشتر بودو خداوند عالم جمعی از فرشتگان را فرستاد تا با جنیان جنگیدند و شیطان را که حاکم و امیر آن ها بود گرفتند، پس او را اسیر کردند و به جانب آسمان بردند.

شیطان از کثرت عبادت ترقی کرد و درجه و مقامش بالا رفت به طوری که بر فرشتگان مشتبه شد که گمان می کردند شیطان هم از جنس آن هاست و او را تعظیم و احترام می کردند تا وقتی که پای امتحان به میان آمد و خداوند آدم را از خاک آفرید.


ادامه دارد...

ادامه مطلب ...

قسمتی از داستان ازدواج یوسف و زلیخا که کمتر کسی شنیده است

هنگامى که حضرت یوسف علیه السلام به سلطنت مصر رسید، چون در سالهاى قحطى عزیز مصر فوت کرده بود زلیخا کم کم فقیر گردید، چشمانش ‍ کور شد، به علت فقر و کورى بر سر راه مى نشست و از مردم براى گذران خود گدایى مى کرد

 به او پیشنهاد کردند، خوب است از ملک بخواهى به تو عنایتى کند سالها خدمت او مى کردى . شاید به پاس خدمات و محبتهاى گذشته به رحم نماید.

 

 ولى باز هم عده اى او را از این کار منع مى کردند که ممکن است به واسطه عشق ورزى و هوى پرستى اى که نسبت به او داشتى تا به زندان افتاد و آن همه رنج کشید خاطرات گذشته برایش تجدید شود و تو را کیفر نماید.

ادامه مطلب ...

عدالت امام علی ( ع )

امام جعفر صادق صلوات الله علیه حکایت می‌فرماید:

روزى امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام به غلام خود، قنبر دستور داد تا بر شخصى که محکوم به حدّ شلاّق بود، هشتاد ضربه شلاّق بزند. و چون قنبر ناراحت و عصبانى بود؛ سه شلاّق، بیشتر از هشتاد ضربه بر او وارد ساخت.


حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام شلاّق را از دست قنبر گرفت و سه ضربه شلاّق بر او زد.

شایان ذکر است حضرت علی علیه السلام بسیار زیاد به رعایت حقوق دیگران توجه داشتند و در این امر به این که فرد خطاکار از نزدیکان و اصحابم هست نگاه نمی‌کردند. هر کس برخلاف عدالت عمل می‌کرد باید مجازات می‌شد و هر کس که حقی را پایمال می‌نمود باید تقاص پس می‌داد. پس این عمل عین عدالت و مهربانی امیرالمومنین بود .

منبع:


تهذیب الاحکام، ج 10، ص 27، ح 11. 

پروانه های زیبا

glasswing+butterfly+13.jpg

نمی توان باور کرد که این تصاویر واقعی هستند و این پروانه ها وجود دارند

این تصاویر توسط فوتوشاپ یا نرم افزارهای سه بعدی خلق نشده اند و حقیقی هستند. بال این پروانه ها شفاف و شیشه ایی است.

این پروانه های فوق العاده زیبا از خانواده Danainae هستند و در مرکز امریکا زندگی می کنند. تصاویری که در این ایمیل مشاهده می کنید بیشتر شبیه تصاویر ساخته شده و غیرواقعی هستند ولی همگی توسط دوربین عکاسی و از موجودات زنده و حقیقی گرفته شده اند.


این پروانه های که Glasswinged Butterfly نام دارند از خانواده Danainae هستند که در مرکز قاره امریکا زندگی می کنند و در آن مکان به نام espejios (به معنی آیینه کوچک) شناخته می شود.

این پروانه ها از شهد گیاهان تغذیه می کنند. ابعاد بال نیمه شفاف این پروانه ها حدود 5.6 در 6.1 سانتی متر است.

ادامه مطلب ...

پنجاه راه جالب کاهش 100 کیلو کالری

 

 

55 راه برای کاهش 100 کیلو کالری تناسب اندام دغدغه خیلی‌هاست که دنبال راهی برای کاهش وزن یا ثابت نگه داشتن وزنشان می‌گردند... متخصصان تغذیه می‌گویند حفظ تعادل بین میزان انرژی دریافتی و مصرفی، اولین قدمی است که باید برداشت و برای این مهم، دو قانون را باید به خاطر بسپریم؛ اول اینکه روزانه بیش از 2 هزار قدم راه برویم و دوم اینکه 100 کیلوکالری کمتر انرژی دریافت کنیم. برای این کاهش 100تایی، این مطلب، 55 راهکار را آموزش می‌دهد.

ادامه مطلب ...

داستان نانوا

شیوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد.
 شیوانا از مرد نانوا پرسید: آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟
مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد: من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد اینکار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم!؟

شیوانا سری تکان داد و گفت: متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می دهد بخشی از وجود او می فهمد که قادربه این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید.
 در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد. کم کم انسان های اطراف ات هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از توفاصله می گیرند.
تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی!
اگر آنها که محض تفنن و امتحان به کار خلافی دست می زنند و گمان می کنند بعد از این تجربه قادر به بازگشت به حالت پاکی و عصمت اولیه نیستند و بخشی از وجود آنها نسبت به توانایی خود در خطاکاری آگاه و بیدار می شود و همیشه همراهشان می آید ، شاید از همان ابتدا هرگز به سمت کار خلاف حتی برای امتحان هم نمی رفتند

حکایت دانیال نبی و ابلیس

گویند در زمان دانیال نبى یک روز مردى پیش او آمد و گفت :

اى دانیال امان از دست شیطان

دانیال پرسید: مگر شیطان چه کرده ؟

مرد گفت : هیچى ، از یک طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، کار خوب بکنیم و از بدیها دورى نماییم

دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشکر مى کشد و با شما جنگ مى کند و شما را مجبور مى کند که کار بد کنید.


مرد گفت : نه ، این طور که نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى کند، کارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست کردار باشیم .

ادامه مطلب ...

داستان اشک

پیرزن ایستاده بود توی صف.جوان خوش پوش پرسید:مادر!آخرین نفر شمایید؟
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی‌اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...
و اتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد. وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد، دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد. بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد. یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.

توی همین فکر ها بود که شاطر با صدایی خراشیده و کشدار داد زد:"پخت آخره ها".

"پخت آخر" یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اند بی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن. صف چقدر کند جلو می رفت. یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.

پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر را با چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید، دیگر خیالش راحت شد.

پیرزن تا آمد پانصد تومانی مچاله را بگذارد توی دست شاطر دید دیگر نانی در کار نیست.

شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت. خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر، تمام".

بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان را بست.

پیرزن بغضش گرفته بود.

پسرک خوش تیپ، نان بدست، سر پیچ کوچه گم شد...

داستان مادر زن

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.


فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»


زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف پدر زنت»