(الحمد لله ) کلمه حمد بطوریکه گفته اند به معناى ثنا و
ستایش در برابر عمل جمیلى است که ثنا شونده باختیار خود انجام داده ، بخلاف کلمه
(مدح ) که هم این ثنا را شامل میشود، و هم ثناى بر عمل غیر اختیارى را، مثلا گفته
مى شود (من فلانى را در برابر کرامتى که دارد حمد و مدح کردم ) ولى در مورد تلالوء
یک مروارید، و یا بوى خوش یک گل نمى گوئیم آن را حمد کردم بلکه تنها مى توانیم
بگوئیم (آن را مدح کردم ).
حرف (الف و لام ) که در اول این کلمه آمده استغراق و
عمومیت را مى رساند، و ممکن است (لام ) جنس باشد، و هر کدام باشد مالش یکى است
.
براى اینکه خداى سبحان مى فرماید:
(ذلکم الله ربکم خالق کلشى ء)، (این است خداى شما که خالق هر چیز است )، و اعلام میدارد
که هر موجودیکه مصداق کلمه (چیز) باشد، مخلوق خداست ، و نیز فرموده : (الذى احسن
کلشى ء خلقه آن خدائیکه هر چه را خلق کرده زیبایش کرده )، و اثبات کرده که هر چیزى
که مخلوق است به آن جهت که مخلوق او است و منسوب به او است حسن و زیبا است ، پس حسن
و زیبائى دائر مدار خلقت است ، همچنانکه خلقت دائر مدار حسن میباشد، پس هیچ خلقى
نیست مگر آنکه به احسان خدا حسن و به اجمال او جمیل است ، و بعکس هیچ حسن و زیبائى
نیست مگر آنکه مخلوق او، و منسوب به او است .
و نیز فرموده : (هو الله الواحد القهار او است خداى واحد
قهار)، نیز فرموده : (و عنت الوجوه للحى القیوم )، (ذلیل و خاضع شد وجوه در برابر حى قیوم ) و در این دو آیه
خبر داده است از اینکه هیچ چیزیرا به اجبار کسى و قهر قاهرى نیافریده ، و هیچ فعلى
را به اجبار اجبارکننده اى انجام نمیدهد، بلکه هر چه خلق کرده با علم و اختیار خود
کرده ، در نتیجه هیچ موجودى نیست مگر آنکه فعل اختیارى او است ، آن هم فعل جمیل و
حسن ، پس از جهت فعل تمامى حمدها از آن او است .
و اما از جهت اسم ، یک جا
فرموده : (الله لا اله الا هو له الاسماء
الحسنى )، (خدا است که معبودى جز او نیست
، و او را است اسماء حسنى )، و جائى دیگر فرموده : (و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها و ذروا الذین یلحدون فى
اسمائه )، (خداى را است اسمائى حسنى ، پس
او را به آن اسماء بخوانید، و آنانرا که در اسماء او کفر مى ورزند رها کنید، و
بخودشان واگذارید)، و اعلام داشته که او هم در اسمائش جمیل است ، و هم در افعالش ،
و هر جمیلى از او صادر مى شود.
و اما لفظ جلاله (الله )، اصل آن
(ال اله ) بوده ، که همزه دومى در اثر کثرت استعمال حذف شده ، و بصورت
الله در آمده است ، و کلمه (اله ) از ماده (اله ) باشد، که به
معناى پرستش است ، وقتى مى گویند (اله
الرجل و یاله )، معنایش این است که فلانى
عبادت و پرستش کرد، ممکن هم هست از ماده (و ل ه ) باشد، که بمعناى تحیر و سرگردانى
است ، و کلمه نامبرده بر وزن (فعال ) به کسره فاء، و بمعناى مفعول (ماءلوه ) است ،
همچنان که کتاب بمعناى مکتوب (نوشته شده ) مى باشد، و اگر خدایرا اله گفته اند، چون
ماءلوه و معبود است ، و یا بخاطر آن است که عقول بشر در شناسائى او حیران و سرگردان
است .
و ظاهرا کلمه (الله ) در اثر غلبه استعمال علم (اسم خاص ) خدا شده
، و گرنه قبل از نزول قرآن این کلمه بر سر زبانها دائر بود، و عرب جاهلیت نیز آن را
مى شناختند، همچنان که آیه شریفه : (و
لئن سئلتهم من خلقهم ؟ لیقولن الله ) (و
اگر از ایشان بپرسى چه کسى ایشان را خلق کرده ، هر آینه خواهند گفت : الله )، و آیه
: (فقالوا هذا لله بزعمهم ، و هذا
لشرکائنا)، (پس درباره قربانیان خود
گفتند: این مال الله ، و این مال شرکائى که ما براى خدا داریم )، این شناسائى را
تصدیق مى کند.
از جمله ادله ایکه دلالت مى کند بر اینکه کلمه (الله ) علم و اسم خاص خدا است ، این است که خدایتعالى به تمامى
اسماء حسنایش و همه افعالى که از این اسماء انتزاع و گرفته شده ، توصیف مى شود، ولى
با کلمه (الله ) توصیف نمى شود، مثلا میگوئیم الله رحمان است ، رحیم است ،
ولى بعکس آن نمیگوئیم ، یعنى هرگز گفته نمیشود: که رحمان این صفت را دارد که الله
است و نیز میگوئیم (رحم الله و علم الله
و رزق الله )، (خدا رحم کرد، و خدا دانست
، و خدا روزى داد،) ولى هرگز نمیگوئیم (الله الرحمن ، رحمان الله شد)، و خلاصه ،
اسم جلاله نه صفت هیچیک از اسماء حسناى خدا قرار مى گیرد، و نه از آن چیزى به عنوان
صفت براى آن اسماء گرفته میشود.
از آنجائى که وجود خداى سبحان که اله تمامى
موجودات است ، خودش خلق را به سوى صفاتش هدایت مى کند،و مى فهماند که به چه اوصاف
کمالى متصف است ، لذا مى توان گفت که کلمه (الله ) بطور
التزام دلالت بر همه صفات کمالى او دارد، و صحیح است بگوئیم لفظ جلاله (الله ) اسم است براى ذات واجب الوجودى که دارنده تمامى صفات کمال
است ، و گرنه اگر از این تحلیل بگذریم ، خود کلمه (الله ) پیش از
اینکه نام خدایتعالى است ، بر هیچ چیز دیگرى دلالت ندارد، و غیر از عنایتى که در
ماده (ا ل ه ) است ، هیچ عنایت دیگرى در آن بکار نرفته است .
و اما اینکه چرا با این کلمه چنین معامله اى شده ، که یکى
مانند سایر کلمات از مقوله الفاظ، و جائى دیگر از مقوله اعیان خارجى باشد؟ در پاسخ
مى گوئیم علتش این شده که نخست دیده اند لفظ (اسم ) وضع شده براى الفاظى که دلالت
بر مسمیاتى کند، ولى بعدها برخوردند که اوصاف هر کسى در معرفى او و متمایز کردنش از
دیگران کار اسم را مى کند، به طوریکه اگر اوصاف کسى طورى در نظر گرفته شود که ذات
او را حکایت کند، آن اوصاف درست کار الفاظ را مى کند، چون الفاظ بر ذوات خارجى
دلالت مى کند، و چون چنین دیدند، اینگونه اوصاف را هم اسم نامیدند.
نتیجه این
نامگذارى این شد که فعلا (اسم ) همانطور که در مورد لفظ استعمال مى شود، و بان لحاظ
اصلا امرى لفظى است ، همچنین در مورد صفات معرف هر کسى نیز استعمال مى شود، و به
این لحاظ از مقوله الفاظ نیست ، بلکه از اعیان است .
آنگاه دیدند آن چیزى که
دلالت مى کند بر ذات ، و از هر چیزى به ذات نزدیکتر است ، اسم بمعناى دوم است ، (که
با تجزیه و تحلیل عقلى اسم شده )، و اگر اسم به معناى اول بر ذات دلالت مى کند، با
وساطت اسم بمعناى دوم است ، از این رو اسم بمعناى دوم را اسم نامیدند، و اسم به
معناى اول را اسم اسم .
البته همه اینها که گفته شد مطالبى است که تحلیل عقلى آن
را دست مى دهد، و نمى شود لغت را حمل بر آن کرد، پس هر جا کلمه (اسم ) را دیدیم ،
ناگزیریم حمل بر همان معناى اول کنیم .
در صدر اول اسلام این نزاع همه مجامع را
بخود مشغول کرده بود، و متکلمین بر سر آن مشاجره ها مى کردند، که آیا اسم عین مسمى
است ؟ و یا غیر آنست ؟ ولکن اینگونه مسائل دیگر امروز مطرح نمى شود، چون آنقدر روشن
شده که به حد ضرورت رسیده است ، و دیگر صحیح نیست که آدمى خود را به آن مشغول نموده
، قال و قیل صدر اول را مورد بررسى قرار دهد، و حق را به یکطرف داده ، سخن دیگرى را
ابطال کند، پس بهتر آن است که ما نیز متعرض آن نشویم .
و اما اسم ؟ این کلمه در لغت بمعناى لفظى است که بر مسمى دلالت کند، و این کلمه از ماده (سمه ) اشتقاق یافته ، و سمه به معناى داغ و علامتى است که بر گوسفندان مى زدند، تا مشخص شود کدامیک از کدام شخص است ، و ممکن هم هست اشتقاقش از (سمو) به معناى بلندى باشد، مبدا اشتقاقش هر چه باشد کارى نداریم ، فعلا آنچه لغت و عرف از لفظ (اسم ) مى فهمد، لفظ دلالت کننده است ، و معلوم است که لازمه این معنا آن است که اسم غیر از مدلول و مسمى باشد.
البته این یک استعمال است ، استعمال دیگر
اینکه اسم بگوئیم و مرادمان از آن ذاتى باشد که وصفى از اوصافش مورد نظر ما است ،
که در این مورد کلمه (اسم ) دیگر از مقوله الفاظ نیست ، بلکه از اعیان خارجى است ،
چون چنین اسمى همان مسماى کلمه (اسم ) به معناى قبلى است .
مثلا کلمه (عالم -
دانا - که یکى از اسماء خدایتعالى است ) اسمى است که دلالت مى کند بر آن ذاتى که به
این اسم مسمى شده ، و آن ذات عبارت است از ذات بلحاظ صفت علمش ، و همین کلمه در عین
حال اسم است براى ذاتى که از خود آن ذات جز از مسیر صفاتش خبرى نداریم ، در مورد
اول اسم از مقوله الفاظ بود، که بر معنائى دلالت مى کرد، ولى در مورد دوم ، دیگر
اسم لفظ نیست ، بلکه ذاتى است از ذوات که داراى وصفى است از صفات .
و اما اینکه این نام شریف بر سر هر سوره تکرار شده ، نخست باید
دانست که خداى سبحان کلمه (سوره ) را در کلام مجیدش چند جا آورده ، از آن جمله
فرموده : (فاتوا بسورة مثله )، و فرموده : (فاتوا بعشر سور مثله مفتریات ) و فرموده : (اذا
انزلت سورة )، و فرموده : (سورة انزلناها و فرضناها). از این آیات مى فهمیم که هر یک از این سوره ها طائفه اى از
کلام خدا است ، که براى خود و جداگانه ، وحدتى دارند، نوعى از وحدت ، که نه در میان
ابعاض یک سوره هست ، و نه میان سوره اى و سوره اى دیگر.
و نیز از اینجا مى فهمیم
که اغراض و مقاصدى که از هر سوره بدست مى آید مختلف است ، و هر سوره اى غرضى خاص و
معناى مخصوصى را ایفاء مى کند، غرضى را که تا سوره تمام نشود آن غرض نیز تمام نمى
شود، و بنا بر این جمله (بسم الله ) در هر یک از سوره ها راجع به آن غرض واحدى
است که در خصوص آن سوره تعقیب شده است .
پس بسم الله در سوره حمد راجع به غرضى
است که در خصوص این سوره هست و آن معنائى که از خصوص این سوره بدست مى آید، و از
ریخت این سوره برمى آید حمد خدا است ، اما نه تنها بزبان ، بلکه باظهار عبودیت ، و
نشان دادن عبادت و کمک خواهى و در خواست هدایت است ، پس کلامى است که خدا به نیابت
از طرف بندگان خود گفته ، تا ادب در مقام اظهار عبودیت را به بندگان خود
بیاموزد.
و اظهار عبودیت از بنده خدا همان عملى است که مى کند، و قبل از انجامش
بسم الله مى گوید، و امر ذى بال و مهم همین کارى است که اقدام بر آن کرده ، پس
ابتدا به نام خداى سبحان هم راجع به او است ، و معنایش این است : خدایا من به نام
تو عبودیت را براى تو آغاز مى کنم ، پس باید گفت : متعلق باء در بسم الله سوره حمد
ابتداء است ، در حقیقت مى خواهیم اخلاص در مقام عبودیت ، و گفتگوى با خدا را به حد
کمال برسانیم ، و بگوئیم پروردگارا حمد تو را با نام تو آغاز مى کنم ، تا این عملم
نشانه و مارک تو را داشته باشد، و خالص براى تو باشد، ممکن هم هست همانطور که قبلا
گفتیم متعلق آن فعل (ابتداء) باشد، و معنایش این باشد که خدایا من خواندن سوره و یا
قرآن را با نام تو آغاز مى کنم ، بعضى هم گفته اند: (باء) استعانت است ، و لکن معنى
ابتداء مناسب تر است ، براى اینکه در خود سوره ، مسئله استعانت صریحا آمده ، و
فرمود: (ایاک نستعین )، دیگر حاجت به آن نبود که در بسم الله نیز آن را بیاورد
این معنا در کلام خداى تعالى نیز جریان یافته ، خدایتعالى کلام
خود را به نام خود که عزیزترین نام است آغاز کرده ، تا آنچه که در کلامش هست مارک
او را داشته باشد، و مرتبط با نام او باشد، و نیز ادبى باشد تا بندگان خود را به آن
ادب ، مودب کند، و بیاموزد تا در اعمال و افعال و گفتارهایش این ادب را رعایت نموده
، آن را با نام وى آغاز نموده ، مارک وى را به آن بزند، تا عملش خدائى شده ، صفات
اعمال خدا را داشته باشد، و مقصود اصلى از آن اعمال ، خدا و رضاى او باشد، و در
نتیجه باطل و هالک و ناقص و ناتمام نماند، چون به نام خدائى آغاز شده که هلاک و
بطلان در او راه ندارد.
خواهید پرسید که دلیل قرآنى این معنا چیست ؟ در پاسخ مى
گوئیم دلیل آن این است که خدایتعالى در چند جا از کلام خود بیان فرموده : که آنچه
براى رضاى او و به خاطر او و به احترام او انجام نشود باطل و بى اثر خواهد بود، و
نیز فرموده : بزودى بیک یک اعمالى که بندگانش انجام داده مى پردازد، و آنچه به
احترام او و به خاطر او انجام نداده اند نابود و هباء منثورا مى کند، و آنچه به غیر
این منظور انجام داده اند، حبط و بى اثر و باطل مى کند، و نیز فرموده : هیچ چیزى جز
وجه کریم او بقاء ندارد، در نتیجه هر چه به احترام او و وجه کریمش و به خاطر رضاى
او انجام شود، و به نام او درست شود باقى مى ماند، چون خود او باقى و فنا ناپذیر
است ، و هر امرى از امور از بقاء، آن مقدار نصیب دارد، که خدا از آن امر نصیب داشته
باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم بسیار مى شود
که مردم ، عملى را که مى کنند، و یا مى خواهند آغاز آن کنند، عمل خود را با نام
عزیزى و یا بزرگى آغاز مى کنند، تا باین وسیله مبارک و پر اثر شود، و نیز آبروئى و
احترامى به خود بگیرد، و یا حداقل باعث شود که هر وقت نام آن عمل و یا یاد آن به
میان مى آید، به یاد آن عزیز نیز بیفتند.
عین این منظور را در نامگذاریها رعایت
مى کنند، مثلا مى شود که مولودى که برایشان متولد مى شود، و یا خانه ، و یا مؤ سسه
اى که بنا مى کنند، بنام محبوبى و یا عظیمى نام مى گذارند، تا آن نام با بقاء آن
مولود، و آن بناى جدید، باقى بماند، و مسماى اولى به نوعى بقاء یابد، و تا مسماى
دومى باقى است باقى بماند، مثل کسى که فرزندش را به نام پدرش نام مى گذارد، تا
همواره نامش بر سر زبانها بماند، و فراموش نشود.
و چطور ممکن است چنین کارى کرده باشند؟ با اینکه رسول خدا صلى
الله علیه و آله و سلم درباره قرآن کریم فرمود: (وقتى فتنه ها چون پاره هاى شبى
دیجور راه خدا و راه نجات را بر شما مشتبه کردند، در آن هنگام بر شما باد بقرآن ،
که او شافعى است ، که شفاعت و وساطتش امضاء شده ، و شکوه گرى از نقائص بشر است که
خدا او را تصدیق کرده ، هر کس آن را به عنوان کارنامه پیش روى خود بگذارد، تا به
آن عمل کند، او وى را به سوى بهشت مى کشاند، و هر کس آن را پشت سر اندازد، و به
برنامه هائى دیگر عمل کند، همان قرآن او را از پشت سر به سوى آتش مى راند.
قرآن
دلیلى است که بسوى بهترین سبیل راه مى نماید، و آن کتاب تفصیل ، و جدا سازى حق از
باطل است ، و کتاب بیان است ، که هر لحظه به تو سعادتى میدهد، کتاب فصل است ، نه
شوخى ، کتابى است که ظاهرى و باطنى دارد، ظاهرش همه حکمت است ، و باطنش همه علم ،
ظاهرش ظریف و لطیف ، و باطنش بسیار ژرف و عمیق است ، قرآن داراى دلالتها و علامتها
است ، و تازه دلالتهایش هم دلاتى دارد عجائب قرآن را نمى توان شمرد، غرائب آن
هرگز کهنه نمى شود، در آن چراغهاى هدایت ، و مناره هاى حکمت است ، قرآن دلیل بر هر
پسندیده است نزد کسى که انصاف داشته باشد.
باقى میماند طریقه ایکه رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم و
امامان اهل بیت او در تفسیر سلوک نموده اند، رسولى که خدا قرآنرا نخست به او تعلیم
کرده ، و او را معلم سایرین قرار داده ، و فرموده : (نزل به الروح الامین ، على قلبک )، (روح الامین آنرا بر قلب تو نازل کرده )، و نیز فرموده :
(و انزلنا الیک الذکر، لتبین للناس ما
نزل الیهم )، (ما کتاب را بر تو نازل
کردیم ، تا براى مردم بیان کنى ، که چه چیز براى آنان نازل شده )...، و نیز فرموده
: (یتلوا علیهم آیاته ، و یزکیهم ، و
یعلمهم الکتاب و الحکمه )، (آیات آنرا بر
شما میخواند و شما را تزکیه نموده ، کتاب و حکمت را تعلیمتان مى دهد)....
و
امامان اهل بیت که رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ایشانرا در حدیث مورد اتفاق
بین شیعه و سنى (انى تارک فیکم الثقلین ،
ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدى ابدا، کتاب الله و عترتى ، اهل بیتى ، و انهما لن
یفترقا، حتى یردا على الحوض )، من دو چیز
گران در شما جانشین مى گذارم ، که مادام به آن دو تمسک جوئید، ابدا بعد از من گمراه
نمى شوید، یکى کتاب خدا، و یکى عترتم اهل بیتم را، و این دو حتى چشم بر هم زدنى از
یکدیگر جدا نمى شوند، تا کنار حوض بر من درآیند)، منصوب براى چنین مقامى کرده ، و
خدا هم تصدیقش کرده ، که فرموده : (انما
یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا)، و نیز علم به قرآن را از غیر ایشان که مطهرین اند نفى کرده
، و فرموده : (انه لقرآن کریم ، فى کتاب
مکنون ، لا یمسه الا المطهرون )، (به
درستى که این قرآن کتابى است کریم و خواندنى در کتابى مکنون که احدى جز مطهرین با
آن تماس ندارد).
این پیغمبر و این امامان اهل بیت علیهم السلام ، طریقه شان در
تعلیم و تفسیر قرآن کریم ، بطوریکه از احادیث تفسیرى آنان بر مى آید، همین طریقه اى
است که ما بیان کردیم ، و ما بزودى آن احادیث را در ضمن بحث هاى روایتى این کتاب از
نظر خواننده عزیز مى گذرانیم ، آنوقت خواهید دید که هیچ اهل بحثى در آن همه روایت
حتى به یک حدیث برنمیخورد، که رسولخدا و یا ائمه اهل بیت علیهم السلام در تفسیر آیه
اى از حجت و برهانى علمى و نظرى و یا فرضیه اى علمى کمک گرفته باشند.