برهانهاى عقلى قائم است بر اینکه استقلال معلول در ذاتش و در
تمامى شئونش همه بخاطر و بوسیله علت است ، و هر کمالیکه دارد سایه ایست از هستى
علتش ، پس اگر براى حسن و جمال ، حقیقتى در وجود باشد، کمال آن ، و استقلالش از آن
خداى واجب الوجود متعالى است ، براى اینکه او است علتى که تمامى علل به او منتهى مى
شوند.
و ثنا و حمد عبارت از این است که موجود با وجود خودش کمال موجود دیگرى را
نشان دهد، البته موجود دیگرى که همان علت او است ، و چون تمامى کمالها از تمامى
موجودات به خداى تعالى منتهى مى شود، پس حقیقت هر ثناء و حمدى هم به او راجع مى
شود، و به او منتهى مى گردد، پس باید گفت (الحمد لله رب العالمین ).
(ایاک نعبد و ایاک نستعین ) الخ کلمه عبد بمعناى انسان و یا هر داراى شعور دیگریست که
ملک غیر باشد، البته اینکه گفتیم (یا هر داراى شعور) بخاطر اطلاق عبد به غیر انسان
با تجرید بمعناى کلمه است ، که اگر معناى کلمه را تجرید کنیم ، و خصوصیات انسانى را
از آن حذف کنیم ، باقى میماند (هر مملوکیکه ملک غیر باشد)، که باین اعتبار تمامى
موجودات با شعور عبد مى شوند، و بهمین اعتبار خدایتعالى فرموده : (ان کل من فى
السموات و الارض الا آتى الرحمن عبدا، هیچ کس در آسمانها و زمین نیست مگر آنکه با
عبودیت رحمان خواهند آمد).
و در کشف الغمه از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که
فرمود: پدرم استرى را گم کرد، و فرمود: اگر خدا آنرا بمن بر گرداند، من او را به
ستایش هائى حمد مى گویم ، که از آن راضى شود، اتفاقا چیزى نگذشت که آنرا با زین و
لجام آوردند، سوار شد همینکه ، لباسهایش را جابجا و جمع و جور کرد، که حرکت کند، سر
بآسمان بلند کرد و گفت : (الحمد لله )، و دیگر هیچ نگفت ، آنگاه فرمود: در ستایش
خدا از هیچ چیز فرو گذار نکردم ، چون تمامى ستایش ها را مخصوص او کردم ، هیچ حمدى
نیست مگر آنکه خدا هم داخل در آنست .
مؤ لف : در عیون ، از على علیه السلام
روایت شده : که شخصى از آنجناب از تفسیر کلمه (الحمدلله ) پرسید، حضرت فرمود:
خدایتعالى بعضى از نعمت هاى خود را آنهم سر بسته و در بسته و بطور اجمال براى
بندگان خود معرفى کرده ، چون نمیتوانستند نسبت بهمگى آنها معرفت یابند، و بطور
تفصیل بدان وقوف یابند چون عدد آنها بیش از حد آمار و شناختن است ، لذا به ایشان
دستور داد تنها بگویند (الحمد لله على ما
انعم به علینا).
مؤ لف : این حدیث
اشاره دارد بآنچه گذشت ، که گفتیم حمد از ناحیه بنده در حقیقت یادآورى خداست ، اما
به نیابت ، تا رعایت ادب را کرده باشد.
در کافى و کتاب توحید، و کتاب معانى ، و تفسیر عیاشى ، از امام صادق علیه السلام
روایت شده که در حدیثى فرمود: اللّه ، اله هر موجود، و رحمان رحم کننده بتمامى
مخلوقات خود، و رحیم رحم کننده به خصوص مومنین است .
و از امام صادق علیه السلام
روایت شده که فرمود: رحمان اسم خاص است به صفت عام ، و رحیم اسم عام است به صفت خاص
.
مؤ لف : از بیانیکه ما در سابق داشتیم روشن شد که چرا رحمان عام است ، و مؤ من
و کافر را شامل میشود، ولى رحیم خاص است ، و تنها شامل حال مؤ من مى گردد، و اما
اینکه در حدیث بالا فرمود رحمان اسم خاص است به صفت عام ، و رحیم ، اسم عام است به
صفت خاص ، گویا مرادش این باشد که رحمان هر چند مؤ من و کافر را شامل میشود، ولى
رحمتش خاص دنیا است ، و رحیم هر چند عام است ، و رحمتش هم دنیا را مى گیرد، و هم
آخرت را، ولى مخصوص مؤ منین است ، و بعبارتى دیگر رحمان مختص است به افاضه تکوینیه
، که هم مؤ من را شامل میشود، و هم کافر را، و رحیم هم افاضه تکوینى را شامل است و
هم تشریعى را، که بابش باب هدایت و سعادت است ، و مختص است به مؤ منین ، براى اینکه
ثبات و بقاء مختص به نعمت هائى است که به مؤ منین افاضه میشود، همچنانکه فرمود:
(و العاقبه للمتقین ).
و اما (مالک یوم الدین )، در سابق معناى مالک را گفتیم ، و این
کلمه اسم فاعل از ملک بکسره میم - است ، و اما ملک بفتحه میم و کسره لام ، صفت
مشبهه از ملک به ضم میم است ، بمعناى سلطنت و نیروى اداره نظام قومى ، و مالکیت و
تدبیر امور قوم است ، نه مالکیت خود قوم ، و بعبارتى دیگر ملک ، مالک مردم نیست ،
بلکه مالک امر و نهى و حکومت در آنان است .
البته هر یک از مفسرین و قاریان که
یک طرف را گرفته اند، براى آن وجوهى از تایید نیز درست کرده اند، و هر چند هر دو
معناى از سلطنت ، یعنى سلطنت بر ملک به ضمه ، و ملک به کسره ، در حق خدایتعالى ثابت
است ، الا آنکه ملک بضمه میم را مى شود منسوب بزمان کرد، و گفت : ملک عصر فلان ، و
پادشاه قرن چندم ، ولى ملک بکسره میم به زمان منسوب نمى شود، و هیچ وقت نمى گویند:
مالک قرن چندم ، مگر بعنایتى دور از ذهن ، در آیه مورد بحث هم ملک را به روز جزا
نسبت داده ، و فرموده : (ملک یوم الدین )، پادشاه روز جزاء، و در جاى دیگر باز
فرموده : (لمن الملک الیوم لله الواحد
القهار)، (امروز ملک از کیست ؟ از خداى
واحد قهار) و به همین دلیل قرائت (ملک یوم الدین ) به نظر بهتر مى رسد.
(و اما کلمه عالمین ) این کلمه جمع عالم بفتحه لام است ، و
معنایش آنچه ممکن است که با آن علم یافت است ، که وزن آن وزن قالب ، و خاتم ، و
طابع ، است ، یعنى آنچه با آن قالب مى زنند، و مهر و موم مى زنند، و امضاء مى کنند،
و معلوم است که معناى این کلمه شامل تمامى موجودات مى شود، هم تک تک موجودات را مى
توان عالم خواند، و هم نوع نوع آنها را، مانند عالم جماد، و عالم نبات ، و عالم
حیوان ، و عالم انسان ، و هم صنف صنف هر نوعى را، مانند عالم عرب ، و عالم عجم
.
و این معناى دوم که کلمه عالم بمعناى صنف صنف انسانها باشد، با مقام آیات که
مقام شمردن اسماء حسناى خدا است ، تا مى رسد به (مالک یوم الدین )
مناسب تر است ، چون مراد از یوم الدین روز قیامت است ، چون دین بمعناى جزاء است ، و
جزاء در روز قیامت مخصوص به انسان و جن است ، پس معلوم مى شود مراد از عالمین هم
عوالم انس و جن ، و جماعتهاى آنان است .
و همین که کلمه نامبرده در هر جاى قرآن
آمده ، به این معنا آمده ، خود، مؤ ید احتمال ما است ، که در اینجا هم عالمین به
معناى عالم اصناف انسانها است ، مانند آیه : (و اصطفیک على نساء العالمین )، (تو را بر همه زنان عالمیان اصطفاء کرد)، و آیه (لیکون للعالمین نذیرا)، (تا براى عالمیان بیم رسان باشد)، و آیه : (اتاتون الفاحشه ما سبقکم بها من احد من
العالمین ؟) (آیا به سر وقت گناه زشتى مى
روید، که قبل از شما احدى از عالمیان چنان کار نکرده است ).
از میان این دو قسم ملک آنچه صحیح است که به خدا نسبت داده
شود، همان ملک حقیقى است ، نه اعتبارى ، چون ملک اعتبارى با بطلان اعتبار، باطل مى
شود، یک مال مادام مال من است که نفروشم ، و به ارث ندهم ، و بعد از فروختن اعتبار
ملکیت من باطل مى شود، و معلوم است که مالکیت خدایتعالى نسبت به عالم باطل شدنى
نیست .
و نیز پر واضح است که ملک حقیقى جداى از تدبیر تصور ندارد، چون ممکن نیست
فرضا کره زمین با همه موجودات زنده و غیر زنده روى آن در هستى خود محتاج بخدا باشد،
ولى در آثار هستى مستقل از او و بى نیاز از او باشد، وقتى خدا مالک همه هستى ها است
، هستى کره زمین از او است ، و هستى حیات روى آن ، و تمامى آثار حیات از او است ،
در نتیجه پس تدبیر امر زمین و موجودات در آن ، و همه عالم از او خواهد بود، پس او
رب تمامى ما سواى خویش است ، چون کلمه رب بمعناى مالک مدبر است
البته این معناى ملک در ظرف اجتماع است ، که (مانند سایر
قوانین اجتماع ) امرى وضعى و اعتبارى است ، نه حقیقى ، الا این که این امر اعتبارى
از یک امر حقیقى گرفته شده ، که آن را نیز ملک مى نامیم ، توضیح این که ما در خود
چیزهائى سراغ داریم که به تمام معناى کلمه ، و حقیقتا ملک ما هستند، و وجودشان قائم
به وجود ما است ، مانند اجزاء بدن ما، و قواى بدنى ما، بینائى ما، و چشم ما، شنوائى
ما،و گوش ما، چشائى ما، و دهان ما، لامسه ما، و پوست بدن ما، بویائى ما، و بینى ما،
و نیز دست و پا و سایر اعضاى بدن ما، که حقیقتا مال ما هستند، و مى شود گفت مال ما
هستند، چون وجودشان قائم به وجود ما است ، اگر ما نباشیم چشم و گوش ما جداى از وجود
ما هستى علیحده اى ندارند، و معناى این ملک همین است که گفتیم : اولا هستیشان قائم
به هستى ما است ، و ثانیا جدا و مستقل از ما وجود ندارند، ثالثا این که ما مى
توانیم طبق دلخواه خود از آنها استفاده کنیم ، و این معناى ملک حقیقى است
.
آنگاه آنچه را هم که با دسترنج خود، و یا راه مشروعى دیگر بدست مى آوریم ، ملک
خود مى دانیم ، چون این ملک هم مانند آن ملک چیزى است که ما به دلخواه خود در آن
تصرف مى کنیم ، و لکن ملک حقیقى نیست ، به خاطر این که ماشین سوارى من و خانه و فرش
من وجودش قائم بوجود من نیست ، که وقتى من از دنیا مى روم آنها هم با من از دنیا
بروند، پس ملکیت آنها حقیقى نیست ، بلکه قانونى ، و چیزى شبیه بملک حقیقى است .
پس روشن شد که خدایتعالى هم در برابر اسماء جمیلش محمود و
سزاوار ستایش است ، و هم در برابر افعال جمیلش ، و نیز روشن شد که هیچ حمدى از هیچ
حامدى در برابر هیچ امرى محمود سر نمى زند مگر آنکه در حقیقت حمد خدا است ، براى
آنکه آن جمیلى که حمد و ستایش حامد متوجه آنست فعل خدا است ، و او ایجادش کرده ، پس
جنس حمد و همه آن از آن خدا است .
از سوى دیگر ظاهر سیاق و به قرینه التفاتیکه
در جمله : (ایاک نعبد)...، بکار رفته ، و ناگهان خداى سبحان مخاطب بندگان قرار
گرفته ، چنین دلالت دارد که سوره مورد بحث کلام بنده خداست ، به این معنا که
خدایتعالى در این سوره به بنده خود یاد مى دهد که چگونه حمدش گوید، و چگونه سزاوار
است ادب عبودیت را در مقامى که مى خواهد اظهار عبودیت کند، رعایت نماید، و این ظاهر
را جمله (الحمد لله ) نیز تاءیید میکند.
براى اینکه حمد توصیف است ، و خداى
سبحان خود را از توصیف واصفان از بندگانش منزه دانسته ، و فرموده : (سبحان اللّه عما یصفون ، الا عباد اللّه
المخلصین )، خدا منزه است از آنچه توصیفش
مى کنند، مگر بندگان مخلص او)، و در کلام مجیدش هیچ جا این اطلاق را مقید نکرده ، و
هیچ جا عبارتى نیاورده که حکایت کند حمد خدا را از غیر خدا، بجز عده اى از انبیاء
مخلصش ، که از آنان حکایت کرده که حمد خدا گفته اند، در خطابش به نوح علیه السلام
فرموده : (فقل الحمد لله الذى نجینا من القوم الظالمین ، پس بگو حمد آن خدائى را که
ما را از قوم ستمکار نجات داد)، و از ابراهیم حکایت کرده که گفت : (الحمد لله الذى وهب لى على الکبر اسمعیل و
اسحق )، (سپاس خدائى را که در سر پیرى
اسماعیل و اسحاق را بمن داد) و در چند جا از کلامش به رسول گرامیش محمد صلى الله
علیه و آله و سلم فرموده : که (و قل
الحمد لله بگو الحمد لله )، و از داود و
سلیمان (علیهماالسلام ) حکایت کرده که : (و قالا الحمد لله گفتند: الحمد لله ) و از
اهل بهشت یعنى پاک دلانى که از کینه درونى ، و کلام بیهوده ، و فسادانگیز پاکند،
نقل کرده که آخرین کلامشان حمد خدا است ، و فرموده : (و آخر دعوایهم ان الحمد لله رب العالمین ).
و اما غیر این موارد هر چند خدایتعالى حمد را از بسیارى
مخلوقات خود حکایت کرده ، و بلکه آنرا به همه مخلوقاتش نسبت داده ، و فرموده :
(و الملائکه یسبحون بحمد ربهم )، و نیز فرموده : (و یسبح الرعد بحمده )، و نیز فرموده : (و ان من شى ء الا یسبح بحمده )، (هیچ چیز نیست مگر آنکه خدا را با حمدش تسبیح مى
گوید).