قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

بهترن ها

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریجانبازان به دیدار مقام معظم رهبرى رفتند، بوى عطر بهشتى لحظه به لحظه نزدیک تر مى شد، و من آن بوى خوش عطر آگین را نزدیک تر حس مى کردم ؛ لحظاتى فرا رسید که شانه هایم از گرمى زیاد حالت دیگرى داشت . در این جا بود که آن چه را مى خواستم به دست آوردم . دست مجروح آقا را بوسه زدم و چشمانم را تبرک کردم آقا به همان دست مبارکشان به عنوان مرهمى بر قلبمان عنایت فرمودند.
خدمت آقا عرض کردم ، لباس رزم پوشیده ام و آمده ام از محضرتان اجازه بگیرم ، که همیشه لباس رزم بر تن ما باشد، آقا، با لبخندى به کران زیبایى جهان گلستان و با چهره اى گشاده ، فرمودند: شما اول لباس رزم پوشیده اید و حال اجازه اش را از من مى خواهید. با این فرمایش آقا، حاضرین خندیدند. خدمت آقا عرض کردم : لباس رزم ؛ پوشیده ایم که بگوییم آماده ایم تا آخرین قطره خونمان فداکارى کنیم ؛ آقا فرمودند:
من همیشه دوست دارم شماها از بهترین ها باشید.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

از امریکا نمى ترسید!

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریاین خاطره را بارها نقل کرده ام که در یکى از مجامع بین المللى که نطق خیلى پرشورى در آن جا علیه تسلط قدرتها و نظام سلطه در دنیا ایراد کردم و امریکا و شوروى را در حضور بیش از صد هیاءت نمایندگى و رؤ ساى دولت ها، به نام کوبیدم و محکوم کردم ، بعد از آن نطق ، عده زیادى آمدند تحسین و تصدیق کردند و گفتند: همین سخن شما درست است . یکى از سران کشورها که یک جوان انقلابى بود و البته بعد هم او را کشتند نزد من آمد و گفت : همه حرف هاى شما درست است ، منتهى من به شما بگویم که به خودتان نگاه نکنید که از امریکا نمى ترسید؛ همه این هایى که در این جا نشسته اند، از امریکا مى ترسند! بعد سرش را نزدیک من آورد و گفت : من هم از امریکا مى ترسم !
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

خودمان آخر شب تقسیم مى کنیم

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریچند سال قبل از انقلاب در شهر قوچان سیل آمده بود و خسارت زیادى به مردم آنجا وارد کرد. کاروان هاى کمک از شهرهاى مختلف از جمله مشهد مقدس به راه افتاد. مقام معظم رهبرى به همراه کاروان به قوچان رفتند، اما در قوچان متوجه شدند، کسانى که کمک هاى مردم را تقسیم مى کردند، بیشتر اجناس را به دوستان و آشنایان خود دادند. رهبر عزیز از این کار ناراحت شدند لذا به همراهان خود فرمودند:
شما دست نگه دارید! ما بسته هایى را که از مشهد آورده ایم ، خودمان آخر شب تقسیم مى کنیم . ایشان منتظر ماندند تا دیگران کار خود را انجام دهند و بروند. آن گاه آخر شب که همه رفتند، خودشان کمک هاى مردمى را به خانه هاى مردم سیل زده بردند و آن ها را به درستى میان مردم تقسیم کردند.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

عروسى صالحان

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریآقاى دکتر حداد عادل تعریف مى کردند در سال 1377 یک خانمى زنگ زده بود منزل ما که مى خواهیم براى خواستگارى بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود که بچه ما فعلا سال چهارم دبیرستانه و مى خواهد کنکور بدهد. اون خانم گفته بود که حالا نمى شه ما بیاییم دختر را ببینیم . خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفى کنید، من نمى دونم چه کسى مى خواهد بیاید.
اون خانم گفته بود من خانم مقام رهبرى هستم . خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود ما تا حالا هر کسى آمده بود، رد کردیم ، صبر کنید با آقاى دکتر صحبت مى کنم و بعد شما را خبر مى کنم . بعدا تماس ‍ گرفتند که ما حرفى نداریم شاید این ها آمدند نپسندند و براى اینکه دختر هوایى نشود بهتر است هماهنگى کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند بچه هم متوجه نشود چه کسى آمده او را ببیند و قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان

که خانم من هم مدیر دبیرستان هدایت بود، ساعتى را خانم هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود که من با دخترم صحبت مى کنم وقتى که صدایش کردند بعد شما او را ببینید، او را دیدند دختر هم رفت سر کلاس ، خانم آقا هم رفتند. چند روز گذشت که من براى کارى خدمت آقا رفتم و گفتند خانم استخاره کردند خوب نیامده و بعدا گفتم که خدا را شکر که دختر ما نفهمید که به روحیه اش لطمه بخورد.
یک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند
دوباره مى خواهید بیاید. خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبى است و نمى توانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبى است دوباره استخاره کردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهید بیائیم . در آن موقع دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتى مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما و با یک قواره پارچه به عنوان هدیه که عروس را ببینند و گفتگو کنند، آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتى آقا مجتبى رفتند از دخترم پرسیدم نظرتان چیست ؟
ایشان موافق بودند به او گفتم خوب فکرهایت را بکن بعد از چند روز رفتم پیش آقا، آقا فرمودند داریم خویش و قوم مى شویم ، گفتم چطور! گفتند این ها آمدند و پسندیدند و در گفتگو به نتیجه رسیده اند، گفتند نظر شما چیست ؟ گفتم آقا اختیار ما دست شماست . آقا گفتند نه بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور، وضع زندگى شما وضع مناسبى است ولى وضع ما این جور نیست . و اگر بخواهیم تمام زندگیم را بار کنم غیر از کتاب هایم ، یک وانت بار مى شود، این جا هم دو اتاق اندرون داریم و یک اتاق بیرونى که آقایان و مسؤ لین مى آیند و با من دیدار مى کنند. من پول ندارم که خانه بخرم . یک خانه اجاره کرده ایم که یک طبقه را مصطفى و یک طبقه را مجتبى زندگى مى کند، شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند مى خواهد عروس رهبر شود یک چیزهایى در ذهنش ‍ نباشد.
ما یک زندگى این جورى داریم شما این جورى زندگى نکرده اید، نسبتا زندگى خوبى دارید خونه دارید، زندگى دارید حالا بخواهید وارد یک زندگى این جورى شود مشکله . مجتبى معمم هم نیست مى خواهد روحانى شود برود قم درس بخواند زندگى بکند همه را بگو تا بداند. من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم توى جنوب تهران ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدى شدیم آقا یک خانه اى قبل از ریاست جمهورى شان داشتند توى جنوب تهران ایشان آن را اجاره داده اند و خروج زندگى شان را از آن در مى آورند.
ایشان حقوق بابت رهبرى نمى گیرند و از وجوهات هم استفاده نمى کنند.
خلاصه براى مراسم عقد، مهریه و این ها گفتیم کجا برگزار کنیم آقا فرمودند اولا سر مهریه و هر چى اختیار دختر شما باشد همان را مهریه دختر بذارین ولى من چون براى مردم خطبه عقد مى خوانم و این سنت من بوده که بیش ‍ از 14 سکه عقد نمى خوانم تا حالا هم نخواندم اگه بخواهید مى توانید بیشتر از 14 سکه هم بذارین ولى من عقد را نمى تونم بخونم چون تا حالا براى مردم نخوندم براى عروسم هم نمى خوانم برید یک آقاى دیگر عقد را بخواند اشکالى هم ندارد از نظر من اشکالى هم نداره . ما گفتیم نه آقا اصلا که نمى شه ولى حالا من صحبت مى کنم با مادرش فکر نمى کنم مخالفتى داشته باشد. گفتند مى تونید مراسم عقد را در تالار بگیرید ولى من نمى توانم شرکت کنم گفتم آقا هر جور شما صلاح مى دانید.
فرمودند مى خواهید این دو تا و یک اتاق بیرونى را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد مى شوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت مى کنیم ما نگاه کردیم کلا 150 الى 200 نفر بیشتر جا نمى گیرد ما حتى قوم و خویش هاى درجه اولمان را نمى توانستیم دعوت کنیم گفتم باشد خلاصه تعدادى از اقوام نزدیک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور از غیر فامیل نیز، آقاى خاتمى رئیس جمهور و آقاى هاشمى و آقاى ناطق نورى و رؤ ساى سه قوه و دکتر حبیبى را دعوت فرمودند یک رقم غذا نیز درست کردیم . قبل از این قضیه صحبت خرید از بازار مطرح شد. پسر آقا گفت که نه من انگشتر مى خواهم نه ساعت مى خواهم نه چیز دیگرى ، من هم گفتم حداقل یک حلقه که مى گیرد. آقا گفتند، چه کار کنم مجتبى گفت که نمى خواهم . بعد آقا یک انگشتر عقیق داشت گفتند این انگشتر را یکى براى من هدیه آورده اگر دخترتون قبول مى کند من این رو هدیه مى دهم به اون .
اون به عنوان حلقه هدیه بده به مجتبى گفتیم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبى هم گشاد بود دادیم یک انگشتر سازى و 600 تومان این دادیم تا انگشتر را کوچکش کند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد و 600 تومان این شد حلقه داماد. به آقا گفتم توى همه این مسائل احتیاط کردیم دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما. آقا فرمودند دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم ما داشتیم تو همان ایام عروسى مى گرفتیم و یک لباس عروسى مى گرفتیم و یک لباس عروس داشتیم که براى عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند خلاصه قبل از آن که عروسمان استفاده کند همان شب دخترمان استفاده کرد آقا گفتند من یک فرش ‍ ماشینى مى دهم شما هم یک فرش و مراسم برگزار شد.
براى عروسى هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول کشید. تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بود بیایند. مراسم تا حدود ساعت یک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه دیدیم آقا همین طور بیدار نشسته اند منتظرند که عروس را بیاورند گفتند من اصلا وظیفه خود مى دانم براى اولین بار که عروسمان قدم مى ذاره تو خونه ما تو فامیل ما من هم بدرقه اش کنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم اون نگه که براى من ارزشى قائل نبودند. ما تعجب کردیم فکر نمى کردیم آقا تا اون موقع شب بیدار باشند به خاطر این که عروسش را مى خواهند بیاورند. خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند که آقاى دکتر امشب شام هم نداشتیم من یکى از این پاسدارها را صدا کردم گفتم شما خوردنى چیزى ندارید یکى از پاسدارها گفت غیر از یک کمى نون چیزى دیگه نداریم آقا فرموده بیاور حالا چیزى مى خوریم بعد هم که دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقیقه اى برایشان در مورد تفاهم در زندگى و شرایط و اهمیت زندگى زناشویى صحبت کردند و تا پاى در خونه عروس را بدرقه کردند خوش آمد گفتند بعد برگشتیم حالا رعایت آداب حتى تا چنین جایگاهى ، این ها از برکت انقلاب اسلامى از برکت خون شهدا است . ایشان دستور دادند حتى از ریزترین وسایل دفتر چون بیت المال است استفاده نشود. حتى وقتى مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد اجازه ندادند از وسائل دفتر استفاده شود.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

ورزش ، دلیل عدم خستگى

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریحاج آقا رحیمیان درباره ى علاقه شدید رهبر به خانواده هاى شهدا مى گوید:
در ماه مبارک رمضان ، قبل از غروب آفتاب ، آقا با خانواده هاى شهدا دیدار داشتند. این ملاقات بیش از دو ساعت طول کشید. در تمام این مدت ، مقام معظم رهبرى روى پا ایستاده بودند.
با اینکه برنامه هاى روزانه ، آقا را خسته کرده بود و روزه ى ماه مبارک ، آن هم نزدیک غروب ، معمولا ضعف در بدن ایجاد مى کند، محبت آقا به خانواده هاى شهدا کم نمى شد و ایشان ، ایستاده به درد دل آنان گوش ‍ مى دادند. این نوع برخورد، نشان از علاقه ى بسیار شدید آقا به خانواده هاى شهداست . همه ، افطار را مهمان آقا بودند. من در کنار سفره ، به معظم له گفتم : شما که این طورى مى ایستید و به درد و دل ها گوش مى دهید، خسته نمى شوید؟ آقا فرمودند: نه ! من چون ورزش مى کنم ، خسته نمى شوم .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

رفتار با پدر سه شهید و دو جانباز

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریدکتر علاء الدین بروجردى درباره رفتار رهبر عزیز از پدر شهید مى فرماید:
در سال 1379، به اتفاق آقاى حسینى نسب که اهل بروجرد و پدر سه شهید و دو جانباز است ، خدمت مقام معظم رهبرى رسیدیم . معظم له با گرمى با آن پدر شهید برخورد کرد. چون وقت نماز بود، نماز را به جماعت خواندیم . بعد از نماز، حدود یک ساعت آقاى حسینى نسب با آقا ملاقات کرد.
جلسه ، جلسه ى محبت بود. براى من خیلى جالب بود. رهبرى که لحظه لحظه هاى وقتش ارزشمند است و باید صرف حل مشکلات جهان اسلام شود، این گونه عنایت مى کنند و با یک پیر مرد به گفت و گو مى نشینند.
این ، یک نمونه از هزاران است . رفتار ایشان با خانواده هاى شهدا براى همه ى مسؤ لان نظام درس و الگوست .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

دیدار از خانواده شهداء

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریپدر سه شهید که دامادش نیز به شهادت رسیده بود تعریف مى کرد:
یک شب به ما تلفنى اطلاع دادند که : امشب چند نفر مى خواهند به دیدن شما بیایند. من گمان کردم حتما آنها از مسجد یا حسینیه هستند که مى خواهند به دیدن ما بیایند. لذا آماده پذیرایى شدیم . نزدیک ساعت هشت شب بود که زنگ در به صدا در آمد. وقتى در را باز کردم ، اول یک نفر وارد شد و به دنبال او مقام معظم رهبرى وارد خانه شدند. در آن لحظه خوشحالى زیاد به من دست داد. به طورى که گویى دنیا را به من داده بودند. من عکس هاى چهار شهیدمان را به رهبر عزیز نشان دادم . ایشان براى شهیدان خانواده ما دعا کردند. من گفتم : حاج آقا! دعا کنید خون شهیدان از بین نرود. ایشان فرمودند: خون شهیدان هیچ وقت از بین نمى رود. انقلاب ما، صاحب دارد و او نگهدار آن است .
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

ورزش کوهنوردى

حاج آقا گلپایگانى در مورد علاقه رهبر انقلاب به ورزش کوهنوردى مى گوید: از نظر سلامت به شما بگویم ایشان در هفته ، بیش از یک بار به کوهنوردى مى روند و این برنامه کوهنوردى هم ساعت ها طول مى کشد و شاید بسیارى از جوان ها هم نتوانند ایشان را همراه کنند.

به جدم قسم ، حرفش را نزن

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبرییکى از نزدیکان مقام معظم رهبرى گفت :
در مشهد همسایه اى داشتیم که آداب شرعى و اخلاقى را رعایت نمى کرد. معظم له هم به خاطر کارشان بیشتر روزها را در خانه بودند. وقتى به خانه مى رفتیم ، مى دیدم که از آن همسایه ناراحت هستند. گفتم :
حاج آقا اجازه بدهید بروم به او تذکر بدهم .
فرمودند: تو را به جدم قسم ، حرفش را هم نزن . نباید به او چیزى بگویى . همین اندازه که احساس کند من ناراحت هستم ، شاید خود را اصلاح کند.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

همان محبت و علاقه ى قبلى

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبرییکى از بستگان مقام معظم رهبرى تعریف مى کرد:
یک را ایشان در زمان ریاست جمهورى به من فرمودند:
از همه همسایگانى که در مشهد داشتیم ، دعوت کنید به تهران بیایند.

من هم همین کار را کردم . حتى ایشان فرموده بودند، خادم مسجد را دعوت کن به تهران بیاید. همسایه ها فکر کرده بودند که ایشان در مقام ریاست جمهورى ، کسى را به یاد نمى آورد و با آنها گرم نمى گیرد؛ اما وقتى به تهران آمدند، رفتار رئیس جمهورى در آنان خیلى اثر گذاشت . ایشان به همان محبت و علاقه ى قبلى ، به همه برخورد کرد.

گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره