قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

حکایتی زیبا

زنى از دست شوهرش پیش قاضى رفت و شکایت کرد و گفت : مى خواهم طلاق بگیرم ، قاضى گفت : به چه علت ؟ زن گفت : چون او هر شب در رختخوابش ادرار مى کند، قاضى گفت : آیا حیا نمى کنى که هر شب در رختخواب ادرار مى کنى ؟.
مرد گفت : آقاى قاضى عجله نکن ، تا داستان را برایت تعریف کنم من در خواب دیدم که در جزیره اى در دریا هستم و در آن جزیره کاخى بود و بالاى کاخ منارى بسیار بلند و بالاى منار یک شتر نرى بود و من بر پشت آن شتر بودم و شتر بسیار تشنه بود، سر خود را پایین نمود تا از دریا آب بخورد، من هم از ترس در رختخواب خود ادرار کردم ، قاضى چون این داستان را شنید از ترس در لباس خود ادرار کرد، قاضى به زن گفت : اى زن من از شنیدن داستانش از ترس ادرار کردم تا چه رسد به این بدبخت ، پس از او عذر بخواه و برو با او زندگى کن .

سلیمان و مور

گویند مورى حضرت سلیمان را با جمیع لشکرش به مهمانى دعوت نمود و گفت وعده گاه کنار فلان دریاست ، بعد از آمدن سلیمان و جمع شدن لشکر در کنار دریا، مور حاضر شد، و پاى ملخى که با خود داشت در دریا انداخت ، و عرض کرد سلیمان ((کل ان فاتک اللحم فلم یفتک المرق )) یعنى بخورید آب این دریا را اگر گوشت نیست آبگوشت هست .
 

لطیفه

راغب در محاضرات گوید: در قزوین دهى است شیعه نشین ، شخصى در آن ده رفت ، مردم آنجا نام او را پرسیدند، گفت : نام من ((عمر))است ، او را کتک زیادى زدند، آن شخص گفت : اشتباه کردم نام من ((عمران ))است او را بیشتر زدند، و به او گفتند این حکمش از اولى سخت تر است زیرا دو حرف ((ان )) از عثمان را هم دارد.
لطیفه

روزى مجمعى آراسته شد و در آن جمعى نشسته ، یکى از آنان که بر صدر مجلس نشسته بود، آغاز نصیحت و موعظه کرد، در اثناى گفتگو گفت که به جان آمدم ، از بس که زحمت کشیدم و کار کردم و شکم خورد یکى از حاضرین که در پایین مجلس نشسته بود، گفت : آقاى من ، حالا مدتى امر را بر عکس گذشته کنید، گفت : چه کنم ؟ گفت : شکم کار بکند و شما بخورید.

دفع سرعت انزال

بدان که از جمله چیزهایى که رفع سرعت انزال مى کند و از جمله مجربات است تخم انجره را کوبیده و با پیه بى نمک ممزوج کنند، و چند مرتبه بر قضیب بمالند، کاملا مفید و نافع خواهد بود.

حکایت

اصمعى گفت : داخل بادیه شدم و کیسه اى پر از دینار برداشتم ، پیش زنى از اعراب به امانت گذاشتم پس چون طلب نمودم ، انکار کرد، پس آن زن را بردم به نزد شیخى از خود آن طائفه ، پس شیخ عرب گفت : او جز قسم راه دیگرى ندارد و من مى دانم تا او منکر شد فورى قسم مى خورد که پول پیش من نبوده ، پس به او گفتم : اى شیخ عرب گویا تو این آیه را نخوانده اى .
و لا تقبل لسارقة یمینا و لو حلفت برب العالمینا
پس شیخ عرب گفت : راست گفتى و آن زن را تهدید کرد، او هم اقرار کرد و دینارهایم را برگرداند.
اصمعى گوید: پس شیخ عرب رو کرد به من و گفت : آن آیه که خواندى در کدام سوره است ؟ گفتم : در قول خداى متعال که مى فرماید: الاهى بصبحک فا صبحینا و لا تبقى خمور الاندرینا.
پس شیخ عرب گفت : سبحان الله ، من خیال مى کردم این آیه در سوره انا فتحنالک فتحا مبینا است .

معما به اسم على

چو نام او گذرد بر صوامع ملکوت به قدر مرتبه هر یک زجا بلند شوند. یعنى هر یک از حروف ((زجا)) که (ز) و (جیم ) و (الف ) است بقدر مرتبه خود ترقى کنند یعنى از آحاد به عشرات روند، پس ((ز)) عین مى شود و ((جیم ))لام و ((الف )) ى و از جمع مجموع اسم على حاصل مى شود.

لطیفه

جاحظ از علماء ناصبى بود و بسیار زشت رو بود بطورى که شاعر عرب در باره او گفته : (( لو یمسخ الخنزیر مسخا ثانیا ما کان الادون قبح الجاحظ.))
 (اگر خوک دوباره مسخ شود زشت تر از قبح و زشتى جاحظ نخواهد شد بلکه جاحظ زشت روتر از او است ).
 روزى جاحظ به شاگردانش گفت : مرا شرمگین نساخت مگر یک زنى که مرا پیش زرگر برد، و به زرگر گفت : مثل این در کلام او حیران ماندم ، وقتى آن زن رفت از زرگر پرسیدم او چه گفت ؟ زرگر گفت : از من خواست تا عکس و صورت یک جن را براى او حکاکى و زرگرى کنم ، گفتم : نمى دانم صورت جن به چه شکلى است ، از این رو تو زا پیش من آورد تا مانند تو برایش تصویر کنم.

اسلام آوردن مجوسى

حضرت ابراهیم علیه السلام یک مجوسى را به میهمانى دعوت کرد، و به او گفت : به شرط اینکه اسلام آورى ، میهمانت مى کنم ، مجوسى رفت پس خدا وحى کرد به حضرت ابراهیم علیه السلام ، که من پنجاه سال است او را بر کفرش رزق و روزى مى دهم چه مى شد که لقمه اى به او بدهى بدون اینکه دینش را تغییر دهد، حضرت ابراهیم علیه السلام به دنبال مجوسى رفت ، و از او عذر خواهى کرد، مجوسى سببش او هم وحى خدا را به او فرمود، مجوسى هم اسلام اختیار کرد.

قصه برده سخن چین

مردى بنده اى را فروخت و به مشترى گفت : عیبى ندارد جز سخن چینى ، مشترى گفت : باشد، من راضى هستم ، پس او را خرید، بنده و غلام مدتى را آنجا ماند، بعد رفت پیش همسر مولایش و گفت : شوهر تو، تو را دوست ندارد و مى خواهد مخفیانه تو را رها کند پس یک تیغى بگیر و از پشت سر او چند تار موئى بتراش و بیاور تا من سحر و جادو کنم تا او تو را دوست بدارد، سپس رفت پیش مولایش و گفت : زن تو، براى خودش دوست گرفته ، و مى خواهد تو را بکشد پس خود را به خواب در آور، تا بفهمى ، پس مرد خود را به صورت خواب در آورد، زن با تیغ آمد، مرد خیال کرد زن مى خواهد او را بکشد، پس بلند شد و زنش ‍ را کشت ، پس خویشاوندان زن آمدند و این مرد را کشتند و جنگ بین دو طائفه در گرفت و ادامه پیدا کرد.
مذمت سخن چینى

در کافى است که امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلى علیه و آله (به اصحاب ) فرمود: آیا شما را به بدترینتان آگاه نکنم ؟ عرض کردند: بله یا رسول الله ، فرمود: آنان که سخن چینى کنند و میان دوستان جدائى افکنند،
و براى مردمان پاک عیب جوئى کنند.

بهشت بر سخن چینان حرام است
((عن ابى جعفر علیه السلام قال : محرمة الجنة على القتاتین المشائین با لنمیمة .)) 

حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود: بهشت بر دروغ پردازان و سخن چینان حرام است .
سعدى گوید
 

میان دو کس جنگ چون آتش است

سخن چین بدبخت هیزم کش است .

کنند این و آن خوش دگر باره دل

وى اندر میان کور بخت و خجل .

لطیفه ها

لطیفه
روزى عبدالرحمن جامى شعرى سرود: بس که درجان فکار و چشم بیدارم توئى هر که پیدا مى شود از دور پندارم توئى شخصى به او گفت : اگر خرى پیدا شود، جامى به او گفت : پندارم توئى . 

لطیفه
عربى نماز خود را بسیار طول داد، مردم او را مدح و تعریف کردند، وقتى از نماز خود فارغ شد گفت : روزه هم هستم .لطیفه
شیخ بهائى در کشکول نقل کرده مردى که نامش آزاد مرد بود، پیش ‍ حجاج از او باد صدادارى خارج شد، پس شرمنده گشت ، حجاج خواست خجالت او را رفع و جبران کند، گفت : مالیات را از تو برداشتم ، آیا حاجت او را حجاج یک عربى را احضار کرده بود که او را به قتل برساند، آن شخص گفت : این عرب را به خاطر من ببخش و او را نکش ، حجاج هم عرب را ببخشد، آن عرب بیرون که آمد، مقعد این شخص را مى بوسید و مى گفت : پدرم به فداى مقعدى که مالیات را بردارد و یک اعدامى را از مرگ نجات بخشد، مدح و ثنا بر هیچ کس سزاوار نیست جز بر این مقعد. 

لطیفه
ابوبکر از واعظى که روى منبر بود مسئله اى را پرسید، واعظ گفت : نمى دانم ، به او گفته شد که منبر جاى انسانهاى جاهل و نادان نیست ، واعظ در جواب گفت : من به قدر علمم بالا رفته ام ولى اگر مى خواستم به اندازه جهلم بالا بروم باید تا به آسمان بالا مى رفتم
لطیفه
عالمى مسئله اى سئوال شد، او در جواب گفت : نمى دانم ، سائل گفت : اینجا جاى جهال نیست عالم در جواب گفت : اینجا جاى آن کسى است که مقدارى مى داند و مقداى نمى داند، ولى آنکه همه چیز مى داند، مکان ندارد.