قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

عروسى صالحان

www.ghafase.blogsky.com خاطرات مقام معظم رهبریآقاى دکتر حداد عادل تعریف مى کردند در سال 1377 یک خانمى زنگ زده بود منزل ما که مى خواهیم براى خواستگارى بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود که بچه ما فعلا سال چهارم دبیرستانه و مى خواهد کنکور بدهد. اون خانم گفته بود که حالا نمى شه ما بیاییم دختر را ببینیم . خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفى کنید، من نمى دونم چه کسى مى خواهد بیاید.
اون خانم گفته بود من خانم مقام رهبرى هستم . خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود ما تا حالا هر کسى آمده بود، رد کردیم ، صبر کنید با آقاى دکتر صحبت مى کنم و بعد شما را خبر مى کنم . بعدا تماس ‍ گرفتند که ما حرفى نداریم شاید این ها آمدند نپسندند و براى اینکه دختر هوایى نشود بهتر است هماهنگى کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند بچه هم متوجه نشود چه کسى آمده او را ببیند و قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان

که خانم من هم مدیر دبیرستان هدایت بود، ساعتى را خانم هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود که من با دخترم صحبت مى کنم وقتى که صدایش کردند بعد شما او را ببینید، او را دیدند دختر هم رفت سر کلاس ، خانم آقا هم رفتند. چند روز گذشت که من براى کارى خدمت آقا رفتم و گفتند خانم استخاره کردند خوب نیامده و بعدا گفتم که خدا را شکر که دختر ما نفهمید که به روحیه اش لطمه بخورد.
یک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند
دوباره مى خواهید بیاید. خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبى است و نمى توانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبى است دوباره استخاره کردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهید بیائیم . در آن موقع دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتى مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما و با یک قواره پارچه به عنوان هدیه که عروس را ببینند و گفتگو کنند، آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتى آقا مجتبى رفتند از دخترم پرسیدم نظرتان چیست ؟
ایشان موافق بودند به او گفتم خوب فکرهایت را بکن بعد از چند روز رفتم پیش آقا، آقا فرمودند داریم خویش و قوم مى شویم ، گفتم چطور! گفتند این ها آمدند و پسندیدند و در گفتگو به نتیجه رسیده اند، گفتند نظر شما چیست ؟ گفتم آقا اختیار ما دست شماست . آقا گفتند نه بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور، وضع زندگى شما وضع مناسبى است ولى وضع ما این جور نیست . و اگر بخواهیم تمام زندگیم را بار کنم غیر از کتاب هایم ، یک وانت بار مى شود، این جا هم دو اتاق اندرون داریم و یک اتاق بیرونى که آقایان و مسؤ لین مى آیند و با من دیدار مى کنند. من پول ندارم که خانه بخرم . یک خانه اجاره کرده ایم که یک طبقه را مصطفى و یک طبقه را مجتبى زندگى مى کند، شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند مى خواهد عروس رهبر شود یک چیزهایى در ذهنش ‍ نباشد.
ما یک زندگى این جورى داریم شما این جورى زندگى نکرده اید، نسبتا زندگى خوبى دارید خونه دارید، زندگى دارید حالا بخواهید وارد یک زندگى این جورى شود مشکله . مجتبى معمم هم نیست مى خواهد روحانى شود برود قم درس بخواند زندگى بکند همه را بگو تا بداند. من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم توى جنوب تهران ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدى شدیم آقا یک خانه اى قبل از ریاست جمهورى شان داشتند توى جنوب تهران ایشان آن را اجاره داده اند و خروج زندگى شان را از آن در مى آورند.
ایشان حقوق بابت رهبرى نمى گیرند و از وجوهات هم استفاده نمى کنند.
خلاصه براى مراسم عقد، مهریه و این ها گفتیم کجا برگزار کنیم آقا فرمودند اولا سر مهریه و هر چى اختیار دختر شما باشد همان را مهریه دختر بذارین ولى من چون براى مردم خطبه عقد مى خوانم و این سنت من بوده که بیش ‍ از 14 سکه عقد نمى خوانم تا حالا هم نخواندم اگه بخواهید مى توانید بیشتر از 14 سکه هم بذارین ولى من عقد را نمى تونم بخونم چون تا حالا براى مردم نخوندم براى عروسم هم نمى خوانم برید یک آقاى دیگر عقد را بخواند اشکالى هم ندارد از نظر من اشکالى هم نداره . ما گفتیم نه آقا اصلا که نمى شه ولى حالا من صحبت مى کنم با مادرش فکر نمى کنم مخالفتى داشته باشد. گفتند مى تونید مراسم عقد را در تالار بگیرید ولى من نمى توانم شرکت کنم گفتم آقا هر جور شما صلاح مى دانید.
فرمودند مى خواهید این دو تا و یک اتاق بیرونى را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد مى شوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت مى کنیم ما نگاه کردیم کلا 150 الى 200 نفر بیشتر جا نمى گیرد ما حتى قوم و خویش هاى درجه اولمان را نمى توانستیم دعوت کنیم گفتم باشد خلاصه تعدادى از اقوام نزدیک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور از غیر فامیل نیز، آقاى خاتمى رئیس جمهور و آقاى هاشمى و آقاى ناطق نورى و رؤ ساى سه قوه و دکتر حبیبى را دعوت فرمودند یک رقم غذا نیز درست کردیم . قبل از این قضیه صحبت خرید از بازار مطرح شد. پسر آقا گفت که نه من انگشتر مى خواهم نه ساعت مى خواهم نه چیز دیگرى ، من هم گفتم حداقل یک حلقه که مى گیرد. آقا گفتند، چه کار کنم مجتبى گفت که نمى خواهم . بعد آقا یک انگشتر عقیق داشت گفتند این انگشتر را یکى براى من هدیه آورده اگر دخترتون قبول مى کند من این رو هدیه مى دهم به اون .
اون به عنوان حلقه هدیه بده به مجتبى گفتیم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبى هم گشاد بود دادیم یک انگشتر سازى و 600 تومان این دادیم تا انگشتر را کوچکش کند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد و 600 تومان این شد حلقه داماد. به آقا گفتم توى همه این مسائل احتیاط کردیم دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما. آقا فرمودند دیگر آن را طبق متعارف حساب کنیم ما داشتیم تو همان ایام عروسى مى گرفتیم و یک لباس عروسى مى گرفتیم و یک لباس عروس داشتیم که براى عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند خلاصه قبل از آن که عروسمان استفاده کند همان شب دخترمان استفاده کرد آقا گفتند من یک فرش ‍ ماشینى مى دهم شما هم یک فرش و مراسم برگزار شد.
براى عروسى هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول کشید. تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بود بیایند. مراسم تا حدود ساعت یک طول کشیده بود تا این که ما عروس را آوردیم خانه دیدیم آقا همین طور بیدار نشسته اند منتظرند که عروس را بیاورند گفتند من اصلا وظیفه خود مى دانم براى اولین بار که عروسمان قدم مى ذاره تو خونه ما تو فامیل ما من هم بدرقه اش کنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم اون نگه که براى من ارزشى قائل نبودند. ما تعجب کردیم فکر نمى کردیم آقا تا اون موقع شب بیدار باشند به خاطر این که عروسش را مى خواهند بیاورند. خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند که آقاى دکتر امشب شام هم نداشتیم من یکى از این پاسدارها را صدا کردم گفتم شما خوردنى چیزى ندارید یکى از پاسدارها گفت غیر از یک کمى نون چیزى دیگه نداریم آقا فرموده بیاور حالا چیزى مى خوریم بعد هم که دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقیقه اى برایشان در مورد تفاهم در زندگى و شرایط و اهمیت زندگى زناشویى صحبت کردند و تا پاى در خونه عروس را بدرقه کردند خوش آمد گفتند بعد برگشتیم حالا رعایت آداب حتى تا چنین جایگاهى ، این ها از برکت انقلاب اسلامى از برکت خون شهدا است . ایشان دستور دادند حتى از ریزترین وسایل دفتر چون بیت المال است استفاده نشود. حتى وقتى مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد اجازه ندادند از وسائل دفتر استفاده شود.
گردآور: قفسه
منبع: گلهای باغ خاطره

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد