
در مورد چگونگى توطئه قتل مالک از جانب معاویه، روایت دیگرى نیز نقل شده است و آن اینکه:
معاویه یکى از غلامان آزاد شده عثمان به نام نافع را محرمانه دید، و به او گفت: خود را به مالک برسان به عنوان دوست و شیعه على (علیه السلام) جا بزن و بعد در فرصت مناسب، او را با زهر مسموم کن.
مالک اشتر با همراهان به راه خود ادامه داد تا به قریه ایله که در کنار جاده بصره قرار داشت، رسید در همانجا نافع خود را به
مالک اشتر رسانید و همواره با کمال تواضع در حضور
مالک اشتر بود با او مانوس شد، تا آنجا که مالک از او پرسید، تو کیستى؟
نافع: از اهالى مدینه هستم.
مالک: از کدام دودمان؟
نافع: غلام آزاد شده عمر بن خطاب هستم.
مالک: کجا مىروى؟
نافع: به مصر مىروم.
مالک: براى چه به مصر مىروى؟
نافع: براى تحصیل نان؛ زیرا در مدینه بر اثر بى کارى نتوانستم معاشم را تامین کنم.
مالک اشتر، دلش سوخت و فرمود:
همراه من باش و من معاش تو را تامین مىکنم
مالک اشتر از قریه ابله، به سوى مصر حرکت کرد.
نافع همراه مالک به راه افتاد و به طور عجیب خود را شیعه معرفى مىکرد، و مکرر از فضیلت و برترى حضرت على (علیه السلام) سخن مىگفت: و آنچنان خود را خوش چهره معرفى کرد که در قلب مالک جاى گرفت و با هم به طور شدید همدم شدند، تا اینکه به شهر قلزم رسیدند.
در آنجا بانویى از دودمان جهینه، از
مالک اشتر استقبال کرد و او را به خانه خود دعوت نمود و احترام شایانى به مالک کرد، هنگام غذا از مالک و همراهان پرسید، در عراق چه غذایى، غذاى مطبوع است تا براى شما فراهم کنم.
مالک گفت: ماهى تازه
آن بانو، غذاى مطبوعى از
ماهى تازه فراهم کرد و نزد مالک گذاشت. مالک و همراهان از آن غذا خوردند،
سپس مالک به طور شدید تشنه شد، هر چه آب آشامید، تشنگیش برطرف نمىشد، در
این فرصت نافع گفت:
براى رفع عطش، بهترین غذا عسل است مالک
درخواست عسل کرد. نافع بىدرنگ رفت و شربت عسلى را که قبلا مسموم کرده بود،
آن را با تردستى خاصى نزد
مالک اشتر
آورد. مالک از آن خورد، طولى نکشید که آثار مسمومیت در او ظاهر گردید و
حالش منقلب شده و بسترى گردید، در این میان نافع از تاریکى شب استفاده کرده
و از آنجا گریخت، مالک امر کرد او را تعقیب کرده و دستگیر کنند؛ ولى او
گریخته بود و تعقیب کنندگان به او دست نیافتند.
مالک همچنان
منقلب بود تا در همان شب مظلومانه و غریبانه به شهادت رسید، و پیکر مطهرش
در همان شهر قلزم به خاک سپرده شد، این ماجرا در سال 38، هجرى رخ داد (119)
و مالک در این هنگام، حدود 70 سال عمر داشت
گردآور:
http://ghafase.blogsky.com
سلام میتونم لینکتون کنم
سلام مریمم خوبی؟ آپم گلم منتظرتم بیا، هر روز بهت سر میزنم چرا نمیای؟
sسلام شما که لینک باکس را نگذاشتید
ولی شما در لینک باکس ثبت شدید.
یا علی
با سلام به دوست عزیز مریم خانوم
وبلاگ قشنگی داری
ممنون از نظرت در رابطه با وبلاگ من
وبلاگ من رو با نام پرتال خبری سیمرغ لینک کن
بعد بهم خبر بده تا تو رو با هر اسمی که میخوای لینک کنم
www.simorghnews.com
سلام یه سری بزن