
خداوند به آدم علیه السلام وحى کرد که مى خواهم در زمین دانشمندى که به وسیله آن آیین
من شناسانده شود وجود داشته باشد و قرار است چنین عالمى از
نسل تو باشد، لذا اسم اعظم و میراث نبوت و آنچه را که به تو آموختم و هر چه که مردم
بدان احتیاج دارند، همه را به هابیل بسپار.
آدم علیه السلام نیز این فرمان خدا را انجام داد. وقتى
قابیل از ماجرا باخبر شد، سخت غضبناک گشت . به نزد پدر آمد و گفت :
- پدر جان ! مگر من از هابیل بزرگتر نبودم و در منصب جانشینى شایسته تر از او نیستم ؟
آدم علیه السلام فرمود:
- فرزندم ! این کار دست من نیست ، خداوند امر نموده ، و او هر کس را بخواهد به این منصب
مى رساند. اگر چه تو فرزند بزرگتر من هستى ، اما خداوند او را به این مقام انتخاب
فرمود و اگر سخنانم را باور ندارى و قصد دارى یقین پیدا کنى ، هر یک از شما
قربانى به پیشگاه خدا تقدیم کنید قربانى هر کدام پذیرفته شد، او لایق تر از
دیگرى است .
رمز پذیرش قربانى آن بود که آتش از آسمان مى آمد، قربانى را مى سوزاند.
قابیل چون کشاورز بود مقدارى گندم نامرغوب براى قربانى خویش آماده ساخت و
هابیل که دامدارى داشت گوسفندى از میان گوسفندهاى چاق و فربه براى قربانى اش
برگزید. در یک جا در کنار هم قرار دادند و هر کدام امیدوار بودند که در این مسابقه
پیروز شوند. سرانجام قربانى هابیل قبول شد و آتش به نشانه قبولى گوسفند را
سوزاند و قربانى قابیل مورد قبول واقع نشد. شیطان به نزد
قابیل آمد و به وى گفت چون تو با هابیل برادر هستى ، این پیش آمد فعلا مهم نیست ، اما
بعدها که از شما نسلى به وجود مى آید، فرزندان
هابیل به فرزندان تو فخر خواهند فروخت و به آنان مى گویند ما فرزندان کسى هستیم
که قربانى او پذیرفته شد، ولى قربانى پدرت
قبول نگردید، چنانچه هابیل را بکشى ، پدرت به ناچار منصب جانشینى را به تو
واگذار مى کند. پس از وسوسه شیطان (خودخواهى و حسد کار خود را کرد، عاطفه برادرى
، و ترس از خدا، و رعایت حقوق پدر و مادرى ، هیچ کدام نتوانست جلوى طوفان کینه و
خودخواهى قابیل را بگیرد) بلافاصله اقدام به
قتل برادرش هابیل نمود و عاقبت او را کشت !
منبع: بحارالانوار: ج 11، ص 229.