به پیامبر اکرم (ص ) خطاب شد: گروهى هستند که بهشت برایشان کوچک است و آنان پیش من
خواهند بود، لذت آنان صحبت کردن با من است . در هر نظرى به آنان سعه وجودى مى دهم ،
پرده هایى از جلوى چشم اینان بر مى دارم و... از طرف خداوند به آنان خطاب مى شود که
اى بندگان من ! بگذارید بهشتى ها در نعمت هاى خود (حورالعین ها، قصرها، و بالاخره
آن نعمت هاى عالى بهشت ) متنعم باشند، نعمت و لذت شما مکالمه کردن با من است
.
در روایات آمده است : وقتى این گروه (خواص ) وارد بهشت مى شوند تا هفتصد سال
در عالم ملکوت منغمر مى شوند (البته هفتصد سال از سال هاى آخرت ) تا این که حور
العین ها نزد خدا شکایت مى کنند که خدایا!ما مال او هستیم و او هیچ اعتنایى به ما
نمى کند. حور العینى که اگر یکى از آن ها در دنیا ظاهر شود تمام زن و مرد از عشقش
مى میرند. دیگر کره زمین احتیاج به خورشید پیدا نمى کند!به حور العین ها خطاب مى
شود: این بنده من منغمر در عالم وحدت است ، او عاشق من است ، نظر به من و رحمت من
نمى گذارد که او به چیز دیگرى توجه کند، بر لوح دلش نیست چیزى جز الله .
بدیهى
است که این همه مقام و نعمت را به آسانى به دست نیاورده ، ریاضت ها و سختى ها کشیده
است . شب زنده دارى ها و جهادها کرده است ، در امتحان هاى سخت شرکت کرده و از عهده
آن موفق و پیروز بیرون بر آمده است . در هنگام حساب بر او سخت گیرى ها شده است ،
مثل عوام مردم نبوده است که با ارفاق قبول شود و با شفاعت از آتش نجات پیدا کرده
باشد. حساب خواص از حساب عوام جداست .
در همین جا باید گفت که هر چه مقام و منصب
بالاتر باشد، حساب رسى ها
هم سخت تر و مشکل تر است ؛ یعنى حساب مسئولان از حساب
یک کارمند معمولى جداست ، و هم چنین حساب یک کارمند با حساب نظافت چى و آبدارچى
اداره یا موسسه و... تفاوت بسیار دارد.
مقام حضرت آدم بسیار بالا است تا جایى که
مظهر اسماء و صفات حق است .
و علم آدم الاسماء کلها ثم
عرضهم على الملائکة ؛
و خدا همه نام
ها را به آدم آموخت ، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود. همین آدم ابوالبشر- اولین
پیامبر خدا در روى زمین - با این مقام بلندش به خاطر یک ترک اولى به اندازه اى سقوط
کرد که با آن همه مقام توبیخ شد و درجه اش از او گرفته شد و رانده درگاه خدا شد
(وعصى آدم ربه فغوى ) و خطاب رسید:
(اهبطوا) شما تعجب نکنید وقتى که در روایت مى خوانید آدم دویست سال گریه کرد تا
سرانجام توبه اش پذیرفته شد.
آدمى که جایش بهشت بود و ملائک بر او سجده مى
کردند، چرا با یک ترک اولى از بهشت رانده باشد؟ براى این که آدم از خواص است و از
او توقع و انتظار چنین غفلتى نبود، حساب او با دیگران جداست . هر چه مقام هاى مادى
و معنوى بالاتر باشد مسئولیت بیشترى بر عهده انسان است . لذا نباید غفلت کرد و
مواظب لحظه ها هم بود، چرا که عمر کم است و مسیر طولانى و آنان که این نکته را
فهمیده اند اگر لحظه اى در کارهایشان فتورى رخ دهد همه وجودشان به گریه و ضجه مى
افتد.
مرحوم حاجى میرزا على آقا شیرازى که از علماى اهل دل و عارف اصفهان در
زمان استاد بزرگوار ما مرحوم آیة الله بروجردى گاه گاهى به قم مى آمد و در مدرسه
حجتیه به حجره شاگردش مرحوم شهید مطهرى مى رفت . یکى از بزرگان برایم نقل کرد که
ایشان در کارهایشان بسیار منظرم و دقیق بود.
شخص بزرگوارى برایم نقل کرد که شبى
براى زیارت ایشان رفته بودم که آن شب میهمان ها نظمش را به هم زدند و آن شب را دیر
خوابید و زمانى بیدار شد که اذان صبح را مى گفتند و طلوع فجر دمیده بود، آن شب
نتوانست نماز شبش را بخواند، آن مرد خدا به خاطر نخواندن نماز شب ، مثل مار گزیده
ها به خود مى پیچید، گریه مى کرد، گویى که جوانش مرده است .
آن مرد بزرگوار که
این قضیه را برایم نقل مى کرد گفت : با مرحوم میرزا على آقا شوخى کردم و گفتم آقا،
ما هیچ وقت نماز شب نمى خوانیم تو هم یک شب نخوان !گفت مگر مى شود طلبه نماز شب
نخواند! نماز شب من از شانزده سالگى تا به امروز ترک نشده بود!
حضرت امام خمینى
در درس هایش بسیار دقیق بود، به طورى که یک دقیقه دیر یا زود نداشت ، ایشان برنامه
داشتند که از ساعت نه الى ده پیاده روى کنند، و مى فرمودند: وقتى که ماموران شاه
مرا دستگیر کردند و در سلول انداختند سلولم یک اتاق کوچکى بود، در آن جا هر روز یک
ساعت پیاده روى مى کردم و از ساعت ده الى یازده که برنامه قرآن خواندن داشتم ، قرآن
را هم خواندم .
صاحب معراج السعاده مرحوم ملا احمد نراقى معلم اخلاق و فقیه بوده
، در فقه مستند را نوشت و در اخلاق معراج السعاده را که هر دو بسیار عالى است ، او
شاعر هم بود. کتابى نوشته است به نام طاقدیس که در قالب مثنوى است و داستان هاى
بسیار ارزنده اى را در آن به شعر کشیده است . از ایشان نقل شده که فرموده اند من
طاقدیس را در فرصت هایى که شاید براى همه مردم بى ارزش است نوشته ام .
حضرت
یعقوب هنگامى که مى خواست یوسفش را با فرزندان خود راهى صحرا کند، یک غفلت کرد و آن
این که : یوسف را به خدا نسپرد بلکه به فرزندانش گفت : مى ترسم
گرگ بچه ام را بخورد. شما از او مواظبت کنید!
چنین کارى از انسان هاى
معمولى یک امر عادى و پیش پا افتاده است ، اما از مقام شامخ حضرت یعقوب که پیامبر
است چنین چیزى انتظار نمى رود و او باید فرزندش را به خدا بسپارد به خاطر این کارش
دچار مصیبتى دردناک شد، غصه هاى فراوانى خورد و آن قدر گریست تا چشمانش سفید شد.
منظور از سفید شدن چشمانش این باشد که آنقدر نالید تا سرانجام به گمشده اش رسید.
اما وقتى که مى خواستند بنیامین را نزد برادرش یوسف ببرند، حضرت یعقوب آن جا دیگر
به فرزندانش سفارش نکرد بلکه گفت : (فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین ...)
لذا گره ها یکى پس از دیگرى گشوده شد تا این
که به گمشده اش رسید.