و اما اینکه چرا با این کلمه چنین معامله اى شده ، که یکى
مانند سایر کلمات از مقوله الفاظ، و جائى دیگر از مقوله اعیان خارجى باشد؟ در پاسخ
مى گوئیم علتش این شده که نخست دیده اند لفظ (اسم ) وضع شده براى الفاظى که دلالت
بر مسمیاتى کند، ولى بعدها برخوردند که اوصاف هر کسى در معرفى او و متمایز کردنش از
دیگران کار اسم را مى کند، به طوریکه اگر اوصاف کسى طورى در نظر گرفته شود که ذات
او را حکایت کند، آن اوصاف درست کار الفاظ را مى کند، چون الفاظ بر ذوات خارجى
دلالت مى کند، و چون چنین دیدند، اینگونه اوصاف را هم اسم نامیدند.
نتیجه این
نامگذارى این شد که فعلا (اسم ) همانطور که در مورد لفظ استعمال مى شود، و بان لحاظ
اصلا امرى لفظى است ، همچنین در مورد صفات معرف هر کسى نیز استعمال مى شود، و به
این لحاظ از مقوله الفاظ نیست ، بلکه از اعیان است .
آنگاه دیدند آن چیزى که
دلالت مى کند بر ذات ، و از هر چیزى به ذات نزدیکتر است ، اسم بمعناى دوم است ، (که
با تجزیه و تحلیل عقلى اسم شده )، و اگر اسم به معناى اول بر ذات دلالت مى کند، با
وساطت اسم بمعناى دوم است ، از این رو اسم بمعناى دوم را اسم نامیدند، و اسم به
معناى اول را اسم اسم .
البته همه اینها که گفته شد مطالبى است که تحلیل عقلى آن
را دست مى دهد، و نمى شود لغت را حمل بر آن کرد، پس هر جا کلمه (اسم ) را دیدیم ،
ناگزیریم حمل بر همان معناى اول کنیم .
در صدر اول اسلام این نزاع همه مجامع را
بخود مشغول کرده بود، و متکلمین بر سر آن مشاجره ها مى کردند، که آیا اسم عین مسمى
است ؟ و یا غیر آنست ؟ ولکن اینگونه مسائل دیگر امروز مطرح نمى شود، چون آنقدر روشن
شده که به حد ضرورت رسیده است ، و دیگر صحیح نیست که آدمى خود را به آن مشغول نموده
، قال و قیل صدر اول را مورد بررسى قرار دهد، و حق را به یکطرف داده ، سخن دیگرى را
ابطال کند، پس بهتر آن است که ما نیز متعرض آن نشویم .