از یکسو ناگزیر بود دنبال علم تفسیر برود، و حقایق قرآن را با
ذهنى ساده ، نه با عینک معلومات شخصى ، مو شکافى کند، و از سوى دیگر در فهم معانى
آیات ، به فهم عادى و مصداق ماءنوس در ذهن خود قناعت ننموده ، و در مثل کلمه (چراغ
) را حمل بر پیه سوز نکند، چون اگر از روز اول مى خواست بفهم عادى خود قناعت کند،
دنبال علم نمى رفت ، و اگر دو دستى دامن علم را چسبید، براى این بود که فهمید فکرش
بدون بحث علمى مصون از خطاء نیست ، علاوه بر اینکه فکر عادى به تنهائى مجهولات را
براى انسان کشف نمیکند.
بر سر این دو راهى ، کمتر کسى مى تواند راه میانه را
برود، نه آنقدر علم را در درک حقایق قرآن دخالت دهد، که سرانجام سر از علم ایقوف و
زبر و بینه در آورد، و نه آنقدر بفکر ساده خود جمود دهد، که تا روز قیامت چراغ را
بر پیه سوز، و سلاح را بر گرز و کمند، حمل کند.
بلکه در عین اینکه به ذیل ابحاث
علمى متمسک مى شود، نتائج حاصله را بر قرآن تحمیل نکند، چون فهمیدن حقایق قرآن ، و
تشخیص مقاصد آن ، از راه ابحاث علمى دو جور است