و اما فلاسفه ؟ آنان نیز به همان دچار شدند که متکلمین شدند،
وقتى به بحث در پیرامون قرآن پرداختند، سر از تطبیق و تاءویل آیات مخالف با آراء
مسلم شان در آوردند، البته منظور ما از فلسفه ، فلسفه بمعناى اخص آن یعنى فلسفه
الهى به تنهائى نیست ، بلکه منظور، فلسفه بمعناى اعم آن است ، که شامل همه علوم
ریاضیات و طبیعیات و الهیات و حکمت عملى میشود.
البته خواننده عزیز توجه دارد که
فلسفه به دو مشرب جداى از هم تقسیم مى شود، یکى مشرب مشاء، که بحث و تحقیق را تنها
از راه استدلال معتبر میداند و دیگرى مشرب اشراق است که میگوید حقایق و معارف را
باید از راه تهذیب نفس و جلا دادن دل ، به وسیله ریاضت ، کشف کرد.
مشائیان وقتى
به تحقیق در قرآن پرداختند، هر چه از آیات قرآن درباره حقایق ماوراء طبیعت و نیز
درباره خلقت و حدوث آسمانها و زمین و برزخ و معاد بود، همه را تاءویل کردند، حتى
باب تاءویل را آنقدر توسعه دادند، که به تاءویل آیاتى که با مسلمیات فلسفیان
ناسازگار بود قناعت نکرده ، آیاتى را هم که با فرضیاتشان ناسازگار بود تاءویل
نمودند.
مثلا در طبیعیات ، در باب نظام افلاک ، تئورى و فرضیه هائى براى خود فرض
کردند، و روى این اساس فرضى دیوارها چیدند، و بالا بردند، ببینند آیا فرو مى ریزد
یا خیر، که در اصطلاح علمى این فرضیه ها را (اصول موضوعه ) مى نامند، افلاک کلى و
جزئى فرض کردند، عناصر را مبدا پیدایش موجودات دانسته ، و بین آنها ترتیب قائل
شدند، و براى افلاک و عناصر، احکامى درست کردند، و معذلک با اینکه خودشان تصریح
کرده اند که همه این خشت ها روى پایه اى فرضى چیده شده ، و هیچ شاهد و دلیل قطعى
براى آن نداریم ، با این حال اگر آیه اى از قرآن مخالف همین فرضیه ها بود تاءویلش
کردند (زهى بى انصافى ).
و اما آن دسته دیگر فلاسفه که متصوفه از آنهایند، بخاطر
اشتغالشان به تفکر و سیر در باطن خلقت ، و اعتنایشان به آیات انفسى ، و بى
توجهیشان
بعالم ظاهر، و آیات آفاقى ، بطور کلى باب تنزیل یعنى ظاهر قرآن را رها
نموده ، تنها
به تاءویل آن پرداختند، و این باعث شد که مردم در تاءویل آیات قرآنى ، جرات
یافته ،
دیگر مرز و حدى براى آن نشناسند، و هر کس هر چه دلش خواست بگوید، و مطالب
شعرى که
جز در عالم خیال موطنى ندارد، بر هم بافته آیات قرآنى را با آن معنا کنند، و
خلاصه
بهر چیزى بر هر چیزى استدلال کنند، و این جنایت خود را به آنجا بکشانند، که
آیات
قرآنى را با حساب جمل و باصطلاح بازتر و بیشتر و حروف نورانى و ظلمانى
تفسیر کنند،
حروفى را نورانى و حروفى دیگر را ظلمانى نام گذاشته ، حروف هر کلمه از آیات
را به
این دو قسم حروف تقسیم نموده ، آنچه از احکام که خودشان براى این دو قسم
حروف
تراشیده اند، بر آن کلمه و آن آیه مترتب سازند.
و پر واضح است که قرآن کریم نازل
نشد که تنها این صوفیان خیالباف را هدایت کند، و مخاطبین در آیات آن ، تنها
علماى
علم اعداد، وایقوف و حروف نیستند، و معارف آنهم بر پایه حساب جمل که ساخته و
پرداخته منجمین است ، پى ریزى نشده ، و چگونه شده باشد؟ و حال آنکه نجوم از
سوقاتیهاى یونان است ، که به زبان عربى ترجمه شد.
خواهید گفت روایات بسیارى از
رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم و ائمه اهل بیت علیهم السلام رسیده ، که
مثلا
فرموده اند: براى قرآن ظاهرى و باطنى است ، و براى باطن آن باز باطن دیگرى
است ، تا
هفت بطن ، و یا هفتاد بطن ، (تا آخر حدیث ).
در پاسخ مى گوئیم : بله ما نیز منکر
باطن قرآن نیستیم ، و لکن پیغمبر و ائمه علیهم السلام هم به ظاهر قرآن
پرداختند، و
هم به باطن آن ، هم به تنزیل آن ، و هم به تاءویلش ، نه چون نامبردگان که
بکلى ظاهر
قرآن را رها کنند، آنوقت تازه درباره تاءویل حرف داریم ، منظور از تاءویل
در لسان
پیامبر و ائمه علیهم السلام آن تاءویلى نیست که نامبردگان پیش گرفته اند،
چه تاءویل
باصطلاح آقایان عبارتست از معنائى که مخالف ظاهر کلام باشد، و با لغات و
واژه هاى
مستحدثى که در زبان مسلمانان و بعد از نزول قرآن و انتشار اسلام رایج گشته
جور
درآید، ولى تاءویلى که منظور قرآن کریم است ، و در آیاتى از قرآن نامش برده
شده ،
اصلا از مقوله معنا و مفهوم نیست ، که انشاءالله در اوائل سوره آل عمران
توضیح
بیشتر آن خواهد آمد.