و اما متکلمین که اقوال مختلفه اى در مذهب داشتند، همین اختلاف
مسلک وادارشان کرد که در تفسیر و فهم معانى آیات قرآنى اسیر آراء مذهبى خود باشند،
و آیات را طورى معنا کنند که با آن آراء موافق باشد، و اگر آیه اى مخالف یکى از آن
آراء بود، تاءویل کنند، آنهم طورى تاءویل کنند که باز مخالف سایر آراء مذهبیشان
نباشد.
و ما فعلا به این جهت کارى نداریم ، که منشاء اتخاذ آراء خاصى در تفسیر
در برابر آراء دیگران ، و پیروى از مسلک مخصوصى ، آیا اختلاف نظریه هاى علمى است ،
و یا منشاء آن تقلیدهاى کورکورانه از دیگران است ، و یا صرفا تعصب هاى قومى است ،
چون اینجا جاى بررسى آن نیست ، تنها چیزیکه باید در اینجا بگوئیم این است که نام
این قسم بحث تفسیرى را تطبیق گذاشتن مناسب تر است ، تا آنرا تفسیر بخوانیم ، چون
وقتى ذهن آدمى مشوب و پابند نظریه هاى خاصى باشد، در حقیقت عینک رنگینى در چشم
دارد، که قرآن را نیز به همان رنگ مى بیند، و مى خواهد نظریه خود را بر قرآن تحمیل
نموده ، قرآن را با آن تطبیق دهد، پس باید آن را تطبیق نامید نه تفسیر.
آرى فرق
است بین اینکه یک دانشمند، وقتى پیرامون آیه اى از آیات فکر و بحث مى کند، با خود
بگوید: ببینم قرآن چه میگوید؟ یا آنکه بگوید این آیه را به چه معنائى حمل کنیم ،
اولى که میخواهد بفهمد آیه قرآن چه میگوید، باید تمامى معلومات و نظریه هاى علمى
خود را موقتا فراموش کند، و به هیچ نظریه علمى تکیه نکند، ولى دومى نظریات خود را
در مسئله دخالت داده ، و بلکه بر اساس آن نظریه ها بحث را شروع مى کند، و معلوم است
که این نوع بحث ، بحث از معناى خود آیه نیست .