هارون در بازگشت از مکه مدتى در کوفه اقامت کرد. روزى با بهلول مواجه شد که با صداى
بلند او را مى خواند.
هارون به خشم آمد و گفت : آیا مرا مى شناسى ؟
بهلول :
آرى ! تو را خوب مى شناسم .
پرسید: من کیستم ؟
پاسخ داد: تو کسى هستى که اگر
در شرق عالم به کسى ستم شود و تو در غرب عالم باشى ، خداوند روز قیامت از آن ستم از
تو باز خواست مى کند.
هارون گریست و گفت : حال مرا چگونه مى بینى ؟
بهلول :
بر قرآن عرضه کن . خداوند مى فرماید:
اِنَّ الاَبرارَ لَفى
نَعیمٍ وَ اِنَّ الفُجارَ لَفى جَحیمٍ
هارون : اعمال ما چگونه است
؟
بهلول : اِنَّما یَتَقبَّلُ مِنَ
المُتَّقینَ
هارون : آیا خویشاوندى ما با رسول خدا کارساز نیست
؟
بهلول : فَإِذا نُفِخَ فىِالصُّورِ فَلا اَنسابَ
بَینَهُم
هارون : آیا شفاعت شامل حال ما نمى شود؟
بهلول : یَومَئذٍ لاتَنفَعُ الشَّفاعَةُ اِلا مَن اَذِنَ لَهُ الرَّحمانُ
وَرِضىَ لَهُ قَولا
هارون : حاجتى دارى برایت رواکنم ؟
بهلول : آرى ،
گناهانم را ببخشى و مرا داخل بهشت گردانى .
هارون : این در اختیار من نیست . لکن
مى دانم قرضى دارى مى توانم قرضت را اداء کنم .
بهلول :
الدین لایقضى بدین اد اموال الناس الیهم .
یعنى دین با دین ادا نمى شود.
تو اموال مردم را به صاحبانش برگردان .
هارون : آیا دوست دارى دستور بدهم تا آخر
عمر به تو مستمرى بدهند.
بهلول : آیا مى پندارى خداوند ترا به یاد دارد و مرا
فراموش کرده است !؟