پس خدایتعالى مالک على الاطلاق و بدون قید و شرطها است ، و ما
و همه مخلوقات مملوک على الاطلاق ، و بدون قید و شرط اوئیم ، پس در اینجا دو نوع
انحصار هست ، یکى اینکه رب تنها و منحصر در مالکیت است ، و دوم اینکه عبد تنها و
منحصرا عبد است ، و جز عبودیت چیزى ندارد، و این آن معنائى است که جمله : (ایاک
نعبد...) برآن دلالت دارد، چون از یکسو مفعول را مقدم داشته ، و نفرموده (نعبدک ،
مى پرستیمت ) بلکه فرموده : تو را مى پرستیم یعنى غیر تو را نمى پرستیم و از سوى
دیگر قید و شرطى براى عبادت نیاورده ، و آنرا مطلق ذکر کرده ، در نتیجه معنایش این
مى شود که ما به غیر از بندگى تو شاءنى نداریم ، پس تو غیر از پرستیده شدن شاءنى
ندارى ، و من غیر از پرستیدنت کارى ندارم .
نکته دیگر اینکه ملک از آنجا که (به
بیان گذشته ) قوام هستیش به مالک است ، دیگر تصور ندارد که خودش حاجب و حائل از
مالکش باشد، و یا مالکش از او محجوب باشد، مثلا وقتى جنابعالى به خانه زیدى نگاه
مى کنى ، این نگاه تو دو جور ممکن است باشد، یکى اینکه این خانه خانه ایست از خانه
ها، در این نظر ممکن است زید را نبینى ، و اصلا بیاد او نباشى ، و اما اگر نظرت
بدان خانه از این جهت باشد که خانه زید است ، در اینصورت ممکن نیست که از زید غافل
شوى ، بلکه با دیدن خانه ، زید را هم دیده اى ، چون مالک آن است .
و از آنجائیکه
برایت روشن شد که ما سواى خدا بجز مملوکیت ، دیگر هیچ چیز ندارند، و مملوکیت ،
حقیقت آنها را تشکیل میدهد، دیگر معنا ندارد که موجودى از موجودات ، و یا یک ناحیه
از نواحى وجود او، از خدا پوشیده بماند، و محجوب باشد، همچنانکه دیگر ممکن نیست به
موجودى نظر بیفکنیم ، و از مالک آن غفلت داشته باشیم ، از اینجا نتیجه مى گیریم که
خدایتعالى حضور مطلق دارد، همچنانکه خودش فرموده : (اولم یکف بربک انه على کلشى ء
شهید؟ الا انهم فى مریه من لقاء ربهم ، الا انه بکل شى ء محیط، آیا همین براى
پروردگار تو بس نیست که بر هر چیزى ناظر و شاهد است ؟ بدانکه ایشان از دیدار
پروردگارشان در شکند، بدانکه خدا بهر چیزى احاطه دارد)، و وقتى مطلب بدین قرار بود،
پس حق عبادت خدا این است که از هر دو جانب حضور باشد.