از جمله آثار نسبیت گرایى و
پلورالیسم در عرصه فرهنگ و جامعه ،
تساهل و تسامح و یا مدارا در
زمینه دین است . از آنجا که حق و حقیقت یک امر نسبى
است و هیچکس حق مطلق نیست ، نمى توان کسى را به
دلیل داشتن نظر و عقیده اى خاص و یا حتى نوع رفتار و اخلاقیّات و سلوک فردى
و
اجتماعى ، تخطئه و ملامت کرد. در نتیجه مفاهیمى چون حق و
باطل ، خوب و بد معروف
و منکر رنگ مى بازند و در
جامعه مدنى و پلورالیستیک
به دلیل قبول اندیشه ها و روشهاى متفاوت و احیانا متضاد، از آن رو که همه
در صراط حق
و حقیقت قرار دارند، همه تحمل مى شوند و هر اعتقادى و هر نوع رفتارى مجاز
است . و
مقولاتى هم چون امر به معروف و نهى از منکر به این
دلیل که مبتنى بر فرض وجود منکر و معروف است ، محلى از اعراب ندارند. یعنى
انسانها
هیچ مسئولیتى در قبال عقاید و آراء یکدیگر ندارند. تولى و تبرى که به معنى
دوستى
و جانبدارى و پذیرش حق و دشمنى و مخالفت با
باطل است ، اصولا مفهومى ندارد. جهاد در راه عقیده نیز کاملا مذموم است .
در جامعه مدنى ، غیرت دینى و پافشارى بر
اصول و معتقدات دینى ، عصبیت و دگماتیسم و خشونت محسوب میشود. تاءکید و
اصرار
داشتن نسبت به اصول و ارزشها و امر بمعروف و نهى از منکر، مداخله کردن در
زندگى
دیگران تلقى شده و به عنوان رفتارهاى خشونت آمیز محکوم مى باشد. و از همین
روست که
در منطق تساءهل و تساءمح ، اسلام به دلیل تاءکید بر امورى هم چون امر به
معروف و
نهى از منکر و جهاد در راه خدا و اجراى حدود، قصاص و دیات که الزام جامعه
براى تن دادن
به یک شیوه خاص از اندیشه و عمل است ، دین خشونت دانسته مى شود و به این
ترتیب مى
توان درک کرد که کسانى که مى گویند خشونت در ذات اسلام است داراى چه مشربى
هستند.
در جامعه پلورالیستیک ، روابط اجتماعى کاملا آزاد است و
اصول اخلاقى نمى توانند زیر بناى اصول حقوقى قرار گیرند، بنابراین روابط
جنسى آزاد حق هر انسان اعم از زن و مرد است . تا جایى که در این جوامع
انسان با فرهنگ
کسى است که از روابط نامشروع همسرش با دیگران ناراحت نمى شود و به دیگران
نیز
حق مى دهد که آزادانه ، از امکان در اختیار او بهره ببرند!؟
بنابراین سنگ سارکردن زناکار، اوج خشونت است . زیرا زنا
در این جامعه نه تنها
مفهومى ندارد بلکه در قالب مضامینى مانند عشق ، قداست نیز پیدا مى کند و
اعمال هر مجازاتى براى آن ، خشونت و ظلم به انسان و تعدى به حقوق بشر
قلمداد مى
شود!
درمنطق لیبرالیستى و نگاه اومانیستى به انسان و زندگى ، هیچ مصلحتى حتى حفظ
تمامیت
خانواده و دفاع از حریم ارزشهاى انسانى نمى تواند بهانه اى براى محدودیت
آزادى
انسان واقع شود. انسان فى نفسه با تمام رذایل اخلاقیش اصالت و موضوعیت
دارد. زیرا
هیچیک از اصول اخلاقى ، در تحوّل زمان و مکان و برداشتها و قرائتهاى متفاوت
، مفهومى
ثابت و واحد ندارند و لذا نمى توان بر مبناى آن ، به قضاوت درخصوص رفتار
افراد
پرداخت و سپس حکم صادر کرد.
پس تسامح و تساهل نیز از آثار نگرش نسبى به ارزشهاى اخلاقى و
اصول دینى در مغرب زمین است که متاءسفانه در جامعه ما نیز برغم تعارض آشکار
آن با
مبانى دینى ، بصورت شعار عده اى غرب زده در آمده است که به بهانه آن ، به
جنگ با
ارزشها و سنت هاى دینى و اجتماعى جامعه انقلابى ما برخاسته اند.