چندسال پیش یک مرد آمریکایی به نام ‹راسل کرک› ماجرای جالبی برای روزنامة ‹لوس آنجلس تایمز› تعریف کرد که عیناً در این روزنامه به چاپ رسید. او گفت:
ـ در یکی از شبهای سال 1949 در فاصلة رسیدن ‹ترن› به ایستگاه، برای وقت گذرانی به تماشای شهر باستانی ‹یورک› پرداختم.
هنگامی که شتابان به سوی ایستگاه بازمی گشتم، تصادفاً متوجه خیابانی کوتاه و نیمه تاریک شدم که در دو طرف آن عمارات زبیایی متعلق به قرن 17 و 18 دیده می شد.
منظره ای بس دلفریب بود و بسان صحنه ای از یک افسانة زیبای قدیمی مرا به سوی خود فرامی خواند. دلم می خواست ساعت ها در این خیابان تماشایی پرسه بزنم اما چون می ترسیدم از ترن عقب بمانم، درنگ نگردم و با عجله خود را به ایستگاه رساندم.
با خود عهدکردم که دوباره سری به ‹یورک› بزنم و با خاطری آسوده به تماشای مناظر آنجا بپردازم سرانجام به عهد خود وفاکردم و چندماه بعد دوباره به ‹یورک› بازگشتم؛ اما هرچه جست وجوکردم، اثری از این خیابان نیافتم انگار که در اصل چنین خیابانی وجود خارجی نداشته است!..
کشیش شهر یورک گفت این قسمت از شهر، تقریباً از سال 1914 متروک و ویران شده است و بمب هایی که در جنگ جهانی دوم بر روی این ناحیه فروریخت، بجز چند خانه، بقیه را ویران کرده است.
کرک در پایان تعریف این ماجرا گفت:
ـ اکنون از خود می پرسم اگر در آن شب عجیب از سوارشدن به قطار لندن منصرف می شدم و در آن خیابان به گشت و سیاحت می پرداختم چه حادثه ای رخ می داد؟ اگر به یکی از خانه های این خیابان زیبا می رفتم و در می زدم چه اتفاقی می افتاد؟
آیا با بازشدن در، نیرویی مرا به درون می کشید و با بسته شده در، برای همیشه به بعد زمانی دیگری قدم می گذاشتم؟»