حضرت ابراهیم خلیل، پیغمبر خدا در آور کلدانیان از سرزمین
بابِل واقع در بین النهرین یعنى جنوب کشور کنونى عراق دیده به دنیا گشود و همانجا
پرورش یافت و بزرگ شد. آور یک واژه فارسى از زبان ایران باستان و به معناى شهر است . شاید پس از فتح بابل توسط ایرانیان این شهر توسط آنان بنا شده
است یا زبان قوم غالب در آن سرزمین رواج یافته است .
دلیل دیگر وجود زبان فارسى در سرزمین بابل و
محل ولادت حضرت ابراهیم نام پدر عموى اوست که آزر بوده و قرآن مجید از وى نام
مى برد.
بارى حضرت ابراهیم در همان آورکلدانیان به مقام نبوت رسید و در سایه اراده نیرومند و
ایمان بى نظیرش ، با نمرود پادشاه مستبد آنجا که هم خود دعوى خدایى داشت و هم رسوم
بت پرستى را حفظ مى کرد، به مبارزه برخاست . در این مبارزه ابراهیم پیروز و نمرود
شکست خورد و حتى جان خود را هم از دست داد و به دیار عدم شتافت .
پس از نابودى نمرود و رهائى مردم از مظالم وبیداد وى ، ابراهیم با کسانش ، همسرش
ساره و برادر زاده اش حضرت لوط از بین النهرین بیرون آمد و روى به سوریه نهاد. بدین منظور که در نقاط دیگر نیز وجدان خواب گرفته مردم
غافل را بیدار کند و اوهام و خرافات را از مغزهاى آنان در آورد و به خداى یگانه دعوت
نماید.
ابراهیم پس از مذاکرات و مناظره با مشرکان سوریه که آفتاب و ماه و ستاره مى
پرستیدند، کار خود را به انجام رسانید و از آنجا عازم فلسطین شد. سپس بر اثر
قحط سالى از فلسطین به مصر رفت و سالها در آنجا زیست . آنگاه به اتفاق همسرش
ساره و خادمه مصرى او هاجر که زنى بزرگزاده و نجیب و با شخصیت بود، به
فلسطین بازگشت .
ابراهیم و ساره سالها با هم زندگى کردند و هر دو پیر شدند ولى فرزندى نداشتند
که یادگار آنان باشد. ساره که دختر خاله شوهر خود حضرت ابراهیم نیز بود، از اینکه
همسر عالیقدرش ابراهیم ، پیغمبر خدا بلاعقب است ، رنج مى برد. از این رو به ابراهیم
پیشنهاد کرد تا با هاجر ازدواج کند، باشد که خداوند فرزندى به وى موهبت نماید و
نسل پاکش در زمین باقى بماند.
این ازدواج سرگرفت و خداوند به ابراهیم و هاجر پسرى روزى نمود و نامش را
اسماعیل گذاردند. اسماعیل کودکى زیبا و دوست داشتنى بود. همینکه زبان گشود و
سخن گفتن آغاز کرد و شیرین کاریها نمود، ساره روى طبیعت خود که یک زن و
گرفتار
احساس بود، ناراحت شد و از پیشنهاد خود پشیمان گردید! او مى دید از نظر
روحى دچار
وضعى شده است که نمى تواند کودک هووى خود را ببیند و خویشتندارى نماید!
پس از مدتها صبر و تحمل ، سرانجام حوصله اش به سر رفت و از ابراهیم خواست که
هاجر و کودکش را بردارد و به نقطه دوردستى ببرد و در آنجا رها کند و برگردد، جایى
که از مرگ و زندگى آنان خبرى به وى نرسد!
خداوند به ابراهیم وحى نمود که چون این فرزند را از گذشت و فداکارى ساره دارى و او
که نازاست نمى تواند ناظر وجود فرزند هووى خود باشد، خواهش ساره را
قبول کن . سپس بُراق وسیله سریع السیرى فرستاد و ابراهیم و هاجر و
اسماعیل سوار شدند و از فلسطین پرواز نمودند و در نقطه اى که امروز شهر مکه
است فرود آمدند.
ابراهیم ، هاجر و فرزند خردسالش را به امر خداوند در نقطه اى مسکوت و دره اى
هول انگیز و میان کوههاى به هم پیوسته رها کرد و به فلسطین بازگشت .
این یک امتحان بزرگ ، هم براى ابراهیم و هم براى هاجر بود و تقدیر و سرنوشتى که
ما از آن سر در نمى آوریم ولى نتایج حاصل از آن را امروز مى بینیم و از آن خبر داریم .
ابراهیم ظرفى آب و مقدارى غذا که با خود براى هاجر آورده بود، به وى سپرد و سفارش
کرد که پس از آن باید امیدوار به فضل خدا باشد. هاجر نیز که در آن نقطه آرام و
بى سرو صدا و در عین حال وحشتناک تنها به سر مى برد،
دل به خدا داد و به امید فضل او نشست .
آب و نان تمام شد و هاجر تشنه و گرسنه ماند. کم کم براثر بى غذایى ، شیر در
پستانش خشک شد و اسماعیل کودک شیرخوارش نیز گرسنه گردید و بناى گریه و
بیتابى نهاد. هر لحظه وضع کودک وخیم تر و رقت بارتر مى شد. هاجر نیز سراسیمه
و پریشان ماند. ناگزیر از جا برخاست و با
کمال ناامیدى به جستجوى آب پرداخت .
هاجر دید که در نقطه مقابل ، کنارکوه صفا آب روانى به چشم مى خورد. با اشتیاق
زیاد خود را به آنجا رسانید ولى دید خبرى از آب نیست . از کوه صفا بالا رفت تا از آن
بلندى ببیند آیا در جاى دیگر آب هست ؟ در آنجا دید که در دامنه کوه
مقابل مروه که یک کیلومتر از آن فاصله دارد آب در روى زمین موج مى زند. از صفا
به زیر آمد و با شتاب به سوى دامنه کوه مروه روان گردید چون به آنجا رسید
دید آبى وجود ندارد و آنجا هم مانند نقاط دیگر آن منطقه محدود و کوهستانى ، شن و سنگ
است .
به امید یافتن آب از کوه مروه بالا رفت و به اطراف نگاه کرد و با
کمال تعجب دید که در پایین کوه صفا که بار نخست دیده بود، آب به چشم مى خورد. از
مروه به زیر آمد و به طرف صفا دوید. این آمد و رفت هفت بار تکرار شد و سرانجام از
یافتن آب ماءیوس گردید و متوجه شد که آب نیست بلکه سرابى است که از تابش نور
آفتاب بر روى شنها به نظر آب مى آید. این آمد و رفت هاجر از صفا به مروه و از مروه
به صفا در احکام حج اسلامى نیز به یاد او باقى ماند و جزو
اعمال حج است که مرد و زن مسلمان باید هنگام انجام مراسم حج هفت بار فاصله بین صفا و
مروه را طى کنند.
هاجر که از دسترسى به آب ماءیوس شده بود، به طرف کعبه برگشت تا ببیند بر
سر کودک گرسنه اش چه آمده است . هاجر با کمال تعجب دید که از زیر پاى کودک که آن
را بر زمین مى ساییده است ، آب از زمین مى جوشد. با ایمانى که به
تفضل باریتعالى داشت ، اطمینان یافت که این کار با اعجاز غیبى انجام گرفته است ،
هاجر نخست قدرى آب به صورت بچه پاشید، سپس دهان او را تر نمود، آنگاه خود آب
نوشید و پستان به دهان اسماعیل نهاد و بچه را شیر داد.
جوشیدن آب بدینگونه را عرب زمزم مى گوید و این آب زمزم از آن زمان تا کنون هم
از آن نقطه مى جوشد و همان چاه زمزم معروف است .
چون آب در آن درّه دور دست از زمین جوشیده بود، پرندگان با شمّ مخصوص آبیابى از
صدها کیلومتر پى به وجود آن بردند و به خط مستقیم به طرف درّه مکه روى آوردند. بر
اثر آمد و رفت پرندگان قوم جُرْهُم که از اعراب
اصیل یمن بودند و از سالها قبل در گوشه اى از اراضى حجاز به سر مى بردند و به
سوى نقطه اى که پرندگان آمد و رفت داشتند روى آوردند، با اجازه هاجر در آنجا
رحل اقامت افکندند و بدینگونه شهر مکه پى ریزى شد.
اسماعیل از همین قوم نجیب ، زن گرفت و خود و مادرش نیز در همانجا ماندگار شدند و
بدرود حیات گفتند و در نقطه اى در کنار کعبه دفن شدند که آنجا را حِجْر
اسماعیل مى گویند.
ابراهیم چند بار به همان کیفیت یعنى به وسیله بُراق از فلسطین به مکه آمد و زن و
فرزندش را ملاقات کرد. یک بار خداوند به وى امر نمود تا با کمک
اسماعیل که اینک نوجوانى برازنده بود خانه کعبه را بنا کند.
اسماعیل سنگ مى آورد و به دست پدر مى داد و او روى هم مى نهاد و دیوار کعبه را بالا مى
برد تا اینکه خانه خدا را بدینگونه بنا کردند. همینکه کار بناى خانه خدا به اتمام
رسید ابراهیم گفت : خدایا! این نقطه را شهر امنى قرار بده و مردمش را از ثمرات
زندگانى روزى ده .
سپس پدر و پسر دست به دعا برداشتند و گفتند: خداوند! این کار را از ما بپذیر، مى
دانیم که تو شنوا و دانایى . پروردگارا! ما دو تن را چنان قرار ده که همیشه در پیشگاه
مقدست سر تعظیم و تکریم فرود آوریم و از دودمان ما نیز مردمى پدیدآور که کاملا
تسلیم ذات مقدس تو باشند. خداوندا! در میان اینان پیامبرى مبعوث کن تا آیات تو را بر
آنان بخواند و حقایق کتاب آسمانى و حکمت و راز آفرینش را به آنان بیاموزد و از
آلودگیها پیراسته گرداند. آفریدگارا! مرا چنان قرار ده که پیوسته نماز
گزارم و از فرزندانم نیز چنین افرادى پدید آور! پروردگارا! دعاى مرا
قبول کن !
خداوندا! این نقطه را محل امنى گردان و مرا و فرزندانم را از پرستش
بتهابازدار.پروردگارا!این بتها موجب شده اند که بسیارى از مردم گمراه شوند.
خداوندگارا!من دودمانم رادراین سرزمین غیرقابل کشت و در کنار خانه محترمت ساکن
گردانیدم تانمازگزارند،پس دلهاى مردم را به سوى آنان گرایش ده و از روزیهاى
خودبه آنان روزى رسان تانعمت تو را سپاس گزارند.
نام هاجر با صراحت و کنایه در قرآن نیامده است ولى لازم به ذکر نیست که در تمام این
موارد یعنى علت آمدن ابراهیم از فلسطین به حجاز و دعا براى فرزندانش و آنچه در
سوره بقره و سوره ابراهیم از زبان ابراهیم و
اسماعیل حکایت شده است با زندگى هاجر بستگى دارد و در حقیقت داستان اوست که
بدینگونه نقل مى شود و تردید نیست که مادر
اسماعیل هاجر بوده است .