به طور خلاصه وجوه اصلى افتراق فرهنگ شرق و غرب عبارتند از:
1- فرهنگ جدید غرب پس از رنسانس ،براساس مفهومى به نام اُمانیسم استوار
است . پیش از آن - در دوره قرون وسطى - در اروپا، هر چند بر روى کاغذ و طبق ادّعاء،
محوریت با دین و اصالت با خدا بود، در حالیکه در فرهنگ جدید اروپا، خداوند نادیده
گرفته مى شود و اصالت به همه گونه خواسته هاى انسان داده مى شود و این امر،
نقطه مقابل فرهنگهائى مى باشد که نزد آنها، تنها خداوند است که وجود حقیقى و با
لذّات دارد و بقیه موجودات از جمله انسان ، وجود بالعرض و وابسته دارند.
در تمام فرهنگهاى شرقى ، از اسلام گرفته تا تمدن هاى کهن هندى و چینى و حتى
سرخپوستان آمریکا (به رغم اختلاف در تعریف و مصداق ) مفهوم مشترک ، خدامحورى یا تئیسم است که نقطه مقابل امانیسم مى باشد. در امانیسم غربى ، مشتهیات انسان ،
محور و مرکز و اصل همه چیز واقع مى شود به گونه اى که حتى خداوند نیز، در خدمت
انسان ، قرار مى گیرد! و اعتقاد و ایمان بخدا صرفا براى رفع نیاز معنوى انسان و
آرامش روحى او مطرح است . اما در فرهنگ شرقى ، بخصوص براساس نوع اسلامى آن ،
انسان خلیفه خداوند و جانشین و مظهر حقیقت برترى به اسم (اللّه) است و در این
دیدگاه ، اگر چه انسان اصالت دارد. لکن اصالت انسان ، در
طول اصالت و محوریت خداوند است نه درعرض یا بجاى آن و این ، با انسان محورى در
اومانیسم غربى ، تفاوت بنیادین دارد.
2- فرهنگ جدید غرب ،برخلاف گذشته خود، از مفاهیمى همچون غیب ، شهود، اشراق ، الهام
، وحى و...، فاصله گرفته و آن ها را به طاق نسیان سپرده است . اما همه فرهنگهاى
شرقى به نوعى با این مفاهیم ممزوج هستند. همه معتقد به عالم غیب و دریافتهاى مبتنى بر
کشف و شهود و الهام و وحى اند.
معرفت شناسى غربى صرفا بر حس ، تجربه و عقل خود بنیاد و بریده از وحى ، استوار است . در حالیکه فرهنگ هاى شرقى به طور
گسترده و عمیق و در سطوح و ابعاد مختلف ، به دریافت هاى فوق حسى و فوق عقلانى ،
اشراقى و وحیانى نیز پاى بند هستند و این درشرایطى است که به اعتراف اکثر مردم
شناسان ، باستان شناسان و تاریخ شناسان غربى ، اعتقاد به غیب و حقایق ماوراى
عقل بشرى ، از صدر پیدایش انسان همواره با بشر همراه و همزاد بوده است . حتّى از
انسانهاى نئاندرتال آثارى که باقى مانده است ، حکایت از اعتقاد آنان به خدا و
عالم غیب مى کند. با وجود چنین پایگاهى که غیب و اعتقاد به آن ، در فرهنگ بشر دارد،
فرهنگ و تمدن جدید غرب ، به آن بى اعتنا و بى اعتقاد است و یا آن را در حد یک تجربه
بشرى تنزل میدهد . این ویژگى بسیار مهم نیز، فرهنگ جدید غرب را از شرق متمایز مى
کند.
3- در فرهنگ جدید غرب ؛ بشر جایگزین خداوند مى شود . هیچ اراده و شعورى جز اراده و
شعور عادى بشرى مطرح نیست . از این رو، همه خصوصیاتى که در فرهنگهاى شرقى
براى خداوند قائلند، در اینجا به انسان نسبت مى دهند . از جمله این صفات و خصوصیات ،
قدرت است ، آنهم قدرت بى حصر و بى انتها. از این رو قدرت طلبى و تمامیت
خواهى در فرهنگ جدید غرب مورد تقدیس قرار مى گیرد. اما در فرهنگهاى شرقى ، این
خصلت مردود شمرده مى شود و به عنوان کبر و استکبار و استعلا مورد مذمت
قرار مى گیرد.
در فرهنگ جدید اروپا قدرت طلبى مورد احترام مى باشد. این قدرت طلبى در حوزه
اقتصاد به پدیده اى به نام مرکانتى لیسم و یا سوداگرى و
مال اندوزى و در حوزه سیاست و اجتماع ، به ماکیاولیسم منجر مى گردد.
این خصوصیات مربوط به فرهنگ و تمدن جدید غرب مى باشند . در نتیجه ، پس از
رنسانس و در اثر فرهنگ جدید، خوى تجاوزگرى ، تمامیت خواهى و توسعه طلبى و در
یک کلمه روح استکبارى در جسم غرب حلول کرد. از این رو، به شرق و مناطقى که
خارج از چارچوب تاءثیرات این فرهنگ بودند و سبک زندگى و نگرش مردم آنها به
هستى و زندگى ، به گونه اى دیگر بود، به عنوان یک طعمه و کالاى
قابل تصاحب و تصرف نگریستند و با اعزام
عوامل خود به آن مناطق ، ملتها و فرهنگ هاى مختلف را شناسایى کردند و این اسم گذاریها
را پدید آوردند. و بر هر مجموعه اى که از نظر فرهنگى سنخیتهائى باهم داشتند، نام
واحدى نهادند. به طور مثال ، به قلمرو زندگى مسلمانان که آداب و رسوم و
فرهنگ اسلامى بر آنان حاکم بود، حوزه تمدن اسلامى گفته شد. بین تمدنهاى مختلف
عوامل مشترک را شناسائى کردند و براساس آن
عوامل ، طبقه بندى شامل ترى را بوجود آوردند. بعنوان
مثال ؛ فرهنگهائى را که به نوعى به خدا در شکلهاى توحید، ثنویت و چند خدایى
اعتقاد داشتند و براى عالم ، مبداء غیبى قائل بوده و به پدیده ها و نیروهاى غیبى
مثل روح ، فرشته و... و نیز به کشف و شهود و الهام و وحى اعتقاد داشتند هر چند در
بسیارى موارد، در اصول و مبانى و نیز در شیوه
عمل با یکدیگر اختلاف و گاه تضاد داشتند، هم چون اختلافاتى که بین فرهنگهاى
توحیدى با نحله ها و اندیشه هاى شرک آمیز وجود دارد، در یک طبقه جاى دادند و آن را
فرهنگ شرقى نامیدند و فرهنگى که این امور را منکر بوده و اصالت را به خواست و اراده
و خواهشهاى نفسانى انسان مى داد و رابطه تشریعى انسان با عالم غیب را منقطع مى دانست
، فرهنگ غربى نامیدند.
پس مى توان گفت اختلاف اساسى میان دو تمدن غرب و شرق ریشه در این تفاوتها و
اختلافات فرهنگى دارد. هر چند این تقسیم بندى فکرى ، فرهنگى و معنوى تا اندازه اى
بر شرق و غرب جغرافیایى نیز منطبق است با این وجود ممکن است در درون حوزه
جغرافیایى غرب ، فرهنگ و تمدنهایى باشند با هویت شرقى و بالعکس .
پس وقتى از غرب سخن گفته مى شود منظور، غرب جغرافیایى و سیاسى نیست . بلکه
غرب فرهنگى است که بى اعتنا به خداوند و عالم غیب ، بر محور اصالت انسان استوار
است و شرق را جریانى مى بیند که از قافله تمدن عقب مانده و در دوران توحش و
بربریت بسر مى برد و توان و صلاحیت تشخیص مصالح خود را ندارد و باید به سراغ
او رفت و چه بخواهد وچه نخواهد او را با اصول مدنیّت آشنا کرد! و به آداب تمدن
متاءدب نمود و سرزمین هاى آن را آباد و استعمار کرد!