عد از آن که بار شیطان به بهشت رفت ، در همان دهان مار، شروع کرد با آدم علیه
السلام صحبت کردن - آدم هم خیال کرد سخن گو مار است . مى گفت :اى آدم ! خدا نمى خواهد
که شما براى همیشه در بهشت بمانید و هر کس از این درخت بخورد جاوید مى ماند، خدا با
این دستورى که به شما داد، قصد خیانت داشته ! از آن بخورید تا جاوید بمانید!
آدم جواب داد:اى مار! این حرف که تو مى زنى ، از غرور شیطان است . چه طور خدا که مى
گوید: از این درخت نخورید ضرر دارد قصد خیانت به ما را داشته ؛ در حالى که تو مى
گویى بخور ضرر ندارد و براى حرف خود قسم هم مى خورى ؟ که خدا (ارحم الراحمین
) است و بخیل نیست . شیطان هر چه وسوسه کرد، آدم نپذیرفت و با او مخالفت نمود.
وقتى شیطان از آدم ماءیوس شد، پیش همسرش حوا آمد و گفت :اى حوا! آیا مى دانى درختى
که خداوند براى شما حرام کرده بود، اکنون برایتان
حلال کرده ؟ چون دید اطاعت و عبادات شما بسیار نیکو بوده است . اگر مى خواهى امتحان کن
، فرشتگانى که موکل بر آن درخت بودند و حیوانات بهشت را از آن منع مى کردند، دیگر
با شما کارى ندارند. همین دلیل است که آن درخت براى شما
حلال شده ، اگر تو جلوتر از آدم از آن بخورى بر او مسلط خواهى شد و او مطیع تو مى
شود، مجبور است از تو اطاعت کند!
حوا گفت : من الان امتحان مى کنم . به سوى آن درخت رفت . وقتى ملائکه خواستند او را از
نزدیک شدن به آن درخت منع کنند، خداوند به آنان وحى نمود و خطاب کرد: شما کسى را
که عقل ندارد منع کنید، نه کسى را که به او عقل دادم و آن حجت است بر او. اگر مرا اطاعت
کند مستحق ثواب و اگر مخالفت کند مستحق عذاب است .
ملائکه هم او را رها کردند و آزاد گذاشتند. حوا هم بى آن که آنها مانع اش شوند، به
درخت نزدیک شد. خیال کرد واقعا خوردن از آن
حلال شده و ایرادى در کار نیست . مقدارى از میوه درخت خورد و طورى هم نشد. پیش خود گفت
: مار درست گفت و مى دانست که خوردن از آن حلال شده . بعد از آن رفت پیش همسر خود آدم
علیه السلام و گفت : آیا مى دانى که خوردن از آن درخت بر ما
حلال شده ؟ من نزدیک آن رفتم ، ملائکه هم مانعم نشدند، مقدارى از آن خوردم ، مى بینى که
طورى نشدم و ایرادى نداشت . آدم علیه السلام هم
گول زن را خورد و با حوا به راه افتاد، رفتند و از آن میوه خوردند!