قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

لطیفه

لطیفه شخصى از جناب حجه الاسلام و المسلمین آقاى حاج شیخ محسن قرائتى زید عزه نقل کرد که گفت از تلویزیون شنیدم که میگفت : روزى بچه اى را دیدم پشت در خانه اى ایستاده و ناراحت است گفتم : بچه چرا اینجا ایستاده اى و ناراحتى ، گفت : مى خواهم زنگ در خانه را بزنم و قدم کوتاه است و نمى توانم ، گفتم این که ناراحتى ندارد، من برایت زنگ میزنم گفت نه تو مرا بغل کن تا من خودم زنگ بزنم ، من او را بغل کردم و او زنگ در خانه را زد گفت حالا بیا تا با هم فرار کنیم ...
لطیفه
روزى به ناصرالدین شاه خبر دادند که در شهر مردى شیاد و کلاه بردارى پیدا شده است که گوش آدمهاى زیرک را مى برد، از این قرار آدمهاى ساده لوح حسابشان معلوم است شاه از شنیدن این خبر بسیار عصبانى شد، فورا دستور داد که او را به هر قیمتى است دستگیر کرده و به حضور بیاورند، یک ساعت بعد مرد شیاد دستگیر شده و به بارگاه آوردند.
شاه تا چشمش به قیافه وى افتاد فریاد کرد قبل از آنکه تو را به حبس ‍ بیندازم میل دارم براى من تعریف کنى که چطور گوش مردم را مى برى ؟ مرد شیاد قیافه مظلومانه اى به خود گرفته و گفت : قربان با تعریف کردن منظورتان عملى نمى شود، شما باید ابزار و ادوات یا ساده تر بگویم چاقوى گوش برى بنده را ببینید تا از جریان کار من اطلاع پیدا کنید، شاه گفت : کجاست ، ابزار و چاقوى گوش بریت را بیرون بیاور ببینم ، مردک دوباره قیافه مظلومانه به خود گرفته و جواب داد قربان متاءسفانه از ترس ‍ ماءموران شما همه اش را در آب ریختم ، ولى اگر الان دو تومان به بنده مرحمت کنید، عین آنها را از بازار خریده و به شما نشان خواهم داد به شرطى که ماءمورین شما همراه من نباشد، شاه قبول کرد فورا دستور داد که دو تومان به او بدهید، مردک وقتى که پول را گرفت با وقار تمام از بارگاه خارج گردید، ولى شاه هر قدر منتظر ماند از مراجعتش خبرى نشد، ناچار براى دومین بار، عده اى را به دنبال او فرستاد، ماءمورین پس ‍ از بیست و چهار ساعت جستجو او را در گوشه قهوه خانه اى پیدا کردند و به حضور شاه آوردند شاه با حالت غضب گفت : چرا دیروز مراجعه نکردى کو ابزار و چاقوى گوش برى تو،
شیاد جواب داد قربان دیگر نشان دادن ابزار و چاقوى گوش برى لزومى ندارد زیرا من دیروز با گرفتن دو تومان از شما عملا نشان دادم که گوش ‍ مردم را چطور مى برم.
لطیفه
روزى عربى به دیار عجم آمد اتفاقا ماه محرم بود و همه جا مجالس ‍ عزاى حضرت امام حسین علیه السلام بر پا بود و غذا و طعام هاى چرب و شیرین و چاى و شربت مى دادند او تعجب کرده و پرسید چه ماهى است ؟ به او گفتند: ماه محرم الحرام است ، او رفت و سال بعد آمد دید از عزادارى و تکیه ها و حسینیه ها و غذاهاى چرب و شیرین و چاى و شربت خبرى نیست و فقط در مساجد باز است و هیچ کس هیچ چیز نمى خورد، پرسید این چه ماهى است ؟ گفتند: ماه رمضان المبارک است عرب گفت : سبحان الله بر عکس نامگذارى کرده اند باید بگویند محرم المبارک و رمضان الحرام .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد