قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

الاغ ما از اول دم نداشت

شخصى براى گرفتن وام نزد تاجرى رفت .
تاجر: من بدون گرو به کسى وام نمى دهم .
گفت : من جز خودم و لباسم هیچ چیز ندارم .
تاجر: صد مثقال از گوشت بدنت را گرو مى گیرم .
متقاضى پذیرفت ، وام را گرفت و براى تجارت از شهر خارج شد. در بین راه مورد حمله دزدان قرار گرفت . نا چار برگشت . مدت وام سر آمد و تاجر پولش را مطالبه کرد.
بدهکار: ندارم و حادثه را برایش توضیح داد.
تاجر: پس باید صد مثقال از گوشتت را بکنم .
بدهکار که این عمل را هلاکت خود مى دانست ، راضى نشد و نزاع بالا گرفت .

سرانجام براى حل اختلاف و پایان مخاصمه تصمیم گرفتند نزد قاضى بروند.
بدهکار به قصد فرار به تاجر گفت : من با اجازه شما براى قضاء حاجت مى روم ، زود برمى گردم . پس بر بالاى بام رفت و از طرف دیگر به پائین پرید. اتفاقاً پیرمردى کنار دیوار دراز کشیده بود. روى شکم او افتاد و شکمش پاره شد و مرد.
پسر مقتول که شاهد صحنه بود، فریاد زد: آهاى مردم ، این مرد را بگیرید، پدرم را کشت .
بر اثر سر و صدا و هیاهوى مردم تاجر طلبکار متوجه قضیه شد. در اینجا بدهکار بیچاره دو شاکى پیدا کرد. تاجر و پسر مقتول او را نزد قاضى بردند. در میان راه مردى را دیدند که الاغش در گودالى افتاده است . این سه نفر براى کمک صاحب الاغ رفتند و هر کدام یکجاى الاغ را گرفته و مى کشید.مرد بدهکار هم دم الاغ را گرفته بود.اتفاقاً دم الاغ کنده شد و الاغ از گودال بیرون آمد. در اینجا صاحب الاغ هم از او شاکى شد که باید پول الاغ را بدهى .
سر انجام بدهکار بخت برگشته با سه شاکى نزد قاضى رفتند. قاضى کمى تاءخیر کرد. بدهکار که خیلى مضطرب بود، گفت : خوبست به اندرون بروم و ماجرا را برایش توضیح دهم . شاید راه حلى به نظرش برسد. ولى تا به اندرون رفت ، مشاهده کرد قاضى سر سفره کنار منقل نشسته و هنوز بساط را جمع نکرده است .
وقتى قاضى او را دید، خشمگین شد و گفت : برو بیرون ، چرا به اندرون آمدى ؟
گفت : الان مى روم و به مردم مى گویم آنچه را دیدم .
قاضى با آرامى گفت : حالا بگو ببینم چه کار داشتى .؟
او مطلب را توضیح داد و گفت : اگر مرا از شر این سه نفر خلاص کنى ، آنچه را دیدم براى احدى باز گو نخواهم کرد.
قاضى قول مساعد داد و به محل قضاوت آمد. پس از شنیدن شکایت تاجر طلبکار گفت : بسیار خوب ، تو مى توانى صد مثقال گوشت بدن این مرد را جدا کنى ، به شرطى که مثقالى کم و زیاد نشود وگرنه حکم قتلت را صادر مى کنم .
تاجر از قضاوت وى ناراحت شد. خواست از محکمه بیرون رود که قاضى از او مطالبه حق الوقت نمود.
تاجر حق الوقت قاضى را پرداخت و از شکایت خود صرفنظر کرد.
آنگاه شکایت پسر مقتول را استماع کرد. سپس گفت : تو حق قصاص دارى . باید بالاى همان بام بروى و این مرد کنار دیوار در آنجابخسبد وتو خودت را روى شکمش پرتاب کن تابمیرد.
پسرمقتول گفت : ممکن است خودم عوض اوبمیرم یادست وپایم بشکند.قاضى گفت : حکم همین است .
در نتیجه او هم پس از پرداخت حق القضاء از شکایت خود صرفنظر کرد و رفت .
صاحب الاغ هم به دنبال پسر مقتول براه افتاد تا از محکمه خارج شود.
قاضى پرسید: چرا مى روى ؟ مگر تو شاکى نیستى ؟
گفت : نه جناب قاضى ، خر ما از اول دم نداشت