گویند مروان حکم با جمعى در مسجد به نماز جماعت مشغول بود. ناگهان صدائى از او شنیده شد. ابن اشعث که یکى از ماءمومین بود، بیدرنگ نمازش را قطع کرد و از مسجد بیرون رفت و چنان وانمود کرد که این صدا از وى بود نه از مروان .
پس از اتمام نماز و افتراق صفوف ، ابن اشعث نزد مروان آمد و گفت : قیمت باد را بده و گرنه حقیقت را به مردم مى گویم .
مروان هم براى حفظ آبروى نداشته اش مبلغ هنگفتى به او داد.