شخصى هر روز گاوش را مى دوشید، مقدارى آب به شیر اضافه مى کرد و آن را براى فروش به شهر مى آورد، و براى مشتریان سوگند یاد مى کرد که شیرش یکدست است .
روزى همکارانش گفتند: چرا دروغ مى گوئى ؟ ما که مى دانیم چه مقدار آب به شیرت اضافه مى کنى .
شیر فروش : من هرگز دروغ نگفته و نمى گویم ، زیرا همیشه شیر را با یک دست دوشیده ام . سرانجام روزى سیلى عظیم آمد و گاو و گوسفندان او را برد. فغان و ناله اش به آسمان رفت
ظریفى گفت : آن آبها که به شیرها افزودى ، به صورت سیل جارى شد.