قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه
قفسه

قفسه

پایگاه فرهنگی مذهبی قفسه

مدعیان پیغمبرى

در عصر خلافت ماءمون عباسى چندین نفر ادعاى پیغمبرى کردند.
الف یکى گفت : من ابراهیم خلیل هستم . او را نزد خلیفه آوردند.
خلیفه گفت : حضرت ابراهیم معجزاتى داشت . اگر تو یکى از آن معجزات را داشته باشى ادعایت را باور مى کنیم .
مدعى : بسیار خوب ، یکى از آن معجزات چه بوده است ؟.
خلیفه : ابراهیم را در آتش انداختند و نسوخت . ما هم ترا در آتش مى اندازیم ، اگر نسوختى ، به تو ایمان مى آوریم ، و ادعایت را مى پذیریم .
مدعى : این خیلى سخت است ، یک معجزه آسانترى بخواهید.
خلیفه : معجزه موسى را بیاور، عصایت را بینداز تا اژدها شود.
مدعى : اینکه از اولى سخت تر است .
خلیفه : معجزه عیسى را بیاور و این مرده را زنده کن .
مدعى : قبول دارم . الان قاضى القضات را مى کشم ، سپس زنده اش مى کنم .
قاضى القضات : من بدون این معجزه به تو ایمان آوردم . دیگر حاجت به این کار نیست .
ب شخص دیگرى را که دعوى پیغمبرى داشت نزد خلیفه آوردند.
خلیفه : اگر واقعا تو پیغمبرى ، الان (غیر موسم خربزه ) برایم خربزه حاضر کن .
مدعى : سه روز به من مهلت دهید.
خلیفه : امکان ندارد، همین الان باید بیاورى تا به صورت معجزه باشد.
مدعى : خیلى عجیب است . خدا با همه عظمتى که دارد خربزه را سه ماهه خلق مى کند، و من که مى خواهم سه روزه برایتان خربزه بیاورم دریغ مى کنید؟!!!.
ج دیگرى را نزد خلیفه آوردند.
خلیفه : به چه دلیلى ادعاى پیغمبرى مى کنى و معجزه ات چیست ؟
مدعى : این سنگ را در آب مى اندازم ، فورا آب مى شود!
خلیفه : بسیار خوب ، انجام بده تا ببینیم .
مدعى سنگ را به خلیفه نشان داد و در آب انداخت ، بلافاصله آب شد.
خلیفه : این قبول نیست ، من به تو سنگى مى دهم ، اگر آب شد ادعایت را مى پذیرم .
مدعى : خیلى عجیب است . من که از موسى مهمتر و بزرگتر نیستم ، و تو هم که از فرعون بدتر نیستى . مگر فرعون به موسى عصائى داد تا بیندازد و اژدها شود ، که تو مى خواهى از خودت به من سنگى بدهى که در آب اندازم و آب شود!
د خلیفه : اگر تو پیغمبرى ، این قفل را بدون کلید باز کن .
مدعى : من پیغمبرم ، نه کلید و قفل ساز.
ه خلیفه : اگر تو پیغمبرى ، این چند جوان بى ریش را اکنون ریش دار کن .
مدعى : حیف است این صورتهاى زیبا را با ریش بپوشانم ، ولى ریش دارها را حاضرم بى ریش کنم !
و شخص ادعاى خدائى کرد. ماءمورین او را گرفتند و نزد خلیفه بردند.
خلیفه پرسید: چه مى گویى ؟
گفت : مى گویم من خدا هستم .
خلیفه : اتفاقاً، یکى دو نفر پیش از تو آمده بودند و مى گفتند ما پیغمبر هستیم .
مدعى : به خدا سوگند، دروغ گفته اند، من تاکنون کسى را به پیغمبرى نفرستاده ام .